هر که دشمن ما نیست دوست ماست

گفتگوی احسان هوشمند با مهندس فاروق کیخسروی

چشم انداز ایران، اولین ویژه نامه کردستان، فروردین ۱۳۸۲

مهندس فاروق کیخسروی

مهندس فاروق کیخسروی

چشم‌انداز ايران: با تشكر از شما كه قبول زحمت كرده و از سنندج, تشريف آورديد. تقاضا مي‌كنم در ابتدا كمي خود را براي خوانندگان عزيز معرفي بفرماييد و اين‌كه چه‌طور شد در مناطق كردنشين, شما درگير فعاليت‌هاي سياسي شديد و در چه مقطعي؟
بسم‌الله الرحمن الرحيم ـ با عرض سلام و تشكر از اين‌كه اين فرصت را در اختيارم قرار داديد. من فاروق كيخسروي باباميري هستم. متولد سال 1327 در روستاي زيويه از توابع شهرستان سقز. دوران ابتدايي و دبيرستان را در سقز گذراندم (به‌استثناي يك سال كه در سنندج بودم). در سال 1346 وارد خدمت نظام وظيفه شدم. در روستاهاي گرگان سپاهي دانش بودم. يكسالي آموزگار روستاهاي استان گيلان بودم و در 1349 در رشتة مهندسي مكانيك وارد دانشگاه علم و صنعت ايران شدم و در سال 1353 فارغ‌التحصيل شدم. آغاز فعاليت‌هاي سياسي‌ام نه به‌صورت عضويت در يك تشكل سياسي, بلكه به‌صورت گرايشات شخصي از قبل از دوران دانشجويي آغاز و در دوران دانشجويي تشديد شد. هيچ‌گونه ‌آشنايي نزديكي در آن زمان با تشكل‌هاي سياسي نداشتم و نام همه را از دور مي‌شنيدم و آرزومند بودم كه آنها را در صحنه ببينم و ارتباط نزديك داشته باشم. اما اين توفيق دست نداد. در ديدارهاي مختلفي كه در دورة‌ دانشجويي با آقاي جليل گاداني داشتم با حزب دموكرات كردستان ايران ‌آشنا شدم. نامبرده به خاطر فعاليت‌هاي سياسي 10 سال در زندان‌هاي ساواك زنداني شده و ديدار با ايشان برايم جالب بود, اما اين ديدارها جنبة ‌تشكيلاتي نداشت. گرايشات شخصي خودم به‌دليل مسائلي كه دست به دست هم داده بود سوسياليستي بود, بدون مطالعة كافي و آشنايي با تشكل‌ها. فكر مي‌كردم كه مسائل عمومي مناطق كردنشين و نه‌تنها كردنشين, بلكه كل ايران و جهان را فقط احزاب چپ كمونيستي مي‌توانند به نحو احسن حل كنند, البته با توجه به علاقه‌ام به بسط عدالت اجتماعي و شعارهاي سوسياليستي كه مطرح مي‌شد. سال 1353 كه من از دوران تحصيل ليسانس فارغ‌التحصيل شدم بلافاصله در يك دورة فوق‌ليسانس در دانشگاه پلي‌تكنيك, طرح مشترك سازمان گسترش و نوسازي صنايع با پلي‌تكنيك تهران را شروع كردم كه همزمان با تحصيل, در كارخانجات ماشين‌سازي اراك كار مي‌كردم. سال 1355 فارغ‌‌التحصيل شدم و نظر به گرايشات فكري و سياسي‌اي كه داشتم محل زندگي خودم را همان كردستان انتخاب نمودم, علي‌رغم اين‌كه در آنجا هيچ محيط صنعتي و امكان كار صنعتي مطابق با تخصص و رشتة خودم وجود نداشت. چون من قبلاً در شغل شريف آموزگاري و ‌آموزش‌وپرورش بودم و خيلي به اين شغل علاقه داشتم و حالا هم علاقه دارم, لذا در شهر سقز در سال 55 معلمي را ادامه دادم. البته همزمان با دورة ليسانس هم آموزگار بودم و فقط در دو سال دورة كارشناسي ارشد مرخصي بدون حقوق گرفتم (به‌علت اجبار و كار در كارخانجات ماشين‌سازي اراك). ابتدا دبير فني هنرستان صنعتي سقز بودم و به علت كمبود دبير در دانشسراها و دبيرستان‌هاي سقز هم تدريس مي‌كردم كه بعضي مواقع مجبور مي‌شدم 80 الي 90 ساعت در هفته تدريس كنم. اما به‌علت علاقه به تدريس مشكلات برايم آسان شده بود.1 در سال 1357 كه امواج انقلاب‌اسلامي در مملكت شروع شد, من هم به‌صورت يك فرد از افراد جامعه و به‌صورت خودجوش در اين فعاليت‌ها شركت كردم و يكي از فعالين سياسي منطقة كردستان بودم. البته باز هم ارتباط تشكيلاتي نبود. در اواخر پاييز سال 1357 كم‌كم گروه‌هاي سياسي حضورشان در منطقه مشخص شد ازجمله حزب دموكرات كردستان كه بعضي از سران مركزي حزب از عراق و اروپا, به ايران برگشته بودند و در شهرهاي مختلف كردستان متفرق شده بودند. يكي از اينها آقاي محمدامين سراجي در سقز مأموريت پيدا كرده بود كه بيايد هسته‌هاي تشكيلاتي حزب را زنده و ايجاد بكند. جزو اولين كساني بوديم كه ايشان با ما تماس گرفت. يك گروه چهار ـ‌ پنج نفري از فعالين سياسي را جمع كرد. ما در ابتدا گفتيم كه علائق باطني خودمان با آنچه كه شما در برنامه و سازمانتان داريد كاملاً مطابقت مي‌كند. منتها ما شناختي نه از گذشته شما داريم نه از رهبري فعلي حزب. چند دليل؛ براي گرايش به اين تشكيلات داشتيم. يكي خاطرة خوبي بود كه مردم و خود من از مبارزات مرحوم قاضي‌محمد داشتيم. كاريزمايي كه قاضي‌محمد داشت خيلي‌ها را به حزب دموكرات كردستان جذب كرد و يكي خود پايان مبارزة اين شخص و اعدام قاضي‌محمد و برادر و پسرعمويش مرحوم سيف‌قاضي و صدرقاضي بود. اين هم انگيزة ديگري بود و خاطراتي كه مردم از حزب در سال‌هاي 47ـ46 داشتند و آن سركوب‌هاي شديدي كه از طرف رژيم شاه صورت گرفته بود و اين هم گرايش‌هاي شديدي در خود من و بخش اعظمي از جامعه ايجاد كرده بود. اينها عواملي بود كه بدون اين‌كه ما مطالعة كافي داشته باشيم خودبه‌خود جذب شديم و توانستيم با آنها شروع به همكاري كنيم. منتها به‌صورت مشروط. در همان جلسة اول با آقاي محمدامين سراجي كه صحبت كرديم گفتيم ما وارد تشكيلات مي‌شويم تا موقعي كه اين برنامه بر وفق مرام ما و در جهتي كه ما دوست داريم حركت بكند و ما هيچ وابستگي و تعهدي به خود تشكيلات و رهبران آن نداشته, چون شناخت كافي از آنها نداريم.
چشم‌انداز: چه دلايلي باعث شد براي پيوستن به اين حزب شرط قائل شويد؟
قطعاً دلايلي كه ما را كشاند به طرف اين حزب هم مربوط به كردستان بود و هم مربوط به ايران كه ما كردستان را مي ديديم كه در طول تاريخ (با مطالعات ناقصمان) مورد ستم واقع شده و اين را يك ظلمي در حق كردها و همة ايراني‌ها مي‌دانستيم. رژيم شاه نه‌تنها به كردها به همة ايراني‌ها ستم مي‌كرد و حزب دموكرات هم خودش را نه‌تنها مدافع كردها بلكه مدافع حقوق تمام ايراني‌ها مي‌دانست و شعارش, «دموكراسي براي ايران, خودمختاري براي كردستان» جذابيت كافي براي ما داشت و ايجاد انگيزه مي‌كرد كه به اين حزب بپيونديم.
چشم‌انداز: چه‌طور شد كه عملاً عضو حزب دموكرات شديد؟ نتيجة اين امر چه بود؟
ما قرارداد مكتوبي نداشتيم. صحبت‌هاي شفاهي داشتيم. ما طيف گسترده‌اي بوديم. در بين ما گرايشات مختلفي بودند هم مذهبي, هم چپ و مخصوصاً افراد متدين گروه‌ ما اولين حرفشان اين بود كه ما در شما گرايشات سوسياليستي مي‌بينيم ما هدفمان اين نيست. هدف ما آزادي ايران و كردستان است, از تمام ستم‌هايي كه در حقشان روا شده است و ما هيچ تعهدي به گرايشات سوسياليستي شما نداريم. بعدها حزب دموكرات كردستان ايران به‌صورت جبهه‌اي درآمده بود مركب از نيروهاي آزاديخواه و مترقي, حتي عناصر واپس‌گرا و عناصر وابسته به رژيم سابق كه همة آنها جايي براي فعاليت خودشان درون حزب پيدا مي‌كردند.
چشم‌انداز: يعني حزب چارچوب مشخصي براي پذيرش اعضا نداشت؟
ما يعني گروهي كه هستة مركزي حزب را در سقز بنيان گذاشتيم تعصب خاصي داشتيم كه افرادي كه عضو حزب مي‌شوند نه‌تنها از نظر سياسي و مسئلة عدم‌وابستگي به رژيم سابق بلكه از نظر اخلاقي هم بايد تأييد شوند. منتها اين مسئله تا زماني كه اولين جنگ در منطقة كردستان شروع شد پا بر جا بود. موقعي كه اولين جنگ در كردستان شروع شد راه براي ورود افراد مختلف چه مثبت, چه منفي به حزب باز شد و هيچ كنترلي نبود چرا كه رهبريت حزب معتقد بود كه بدنة حزب بايد تقويت شود، در حالي كه اين, به نظر ما اوج ضعف بود و نقطة مخالفت ما با رهبري حزب از همين‌جا شروع شد. ما معتقد بوديم هر حزبي اگر بخواهد برنامه‌هايش را در يك چارچوب خاص جلو ببرد و به اهدافش برسد بايد به هر حال اصولي را در گزينش افراد و ديگر مسائل رعايت كند.
چشم‌انداز: به‌هر‌حال شروط را گذاشتيد و وارد حزب شديد, آيا بدنه را تقويت كرديد؟ چه اتفاقاتي افتاد؟ در سطح كشور چه فعاليت‌هايي كرديد؟
فعاليت مخفي ما زياد طول نكشيد. چون منجر به 22 بهمن 57 شد. در اواخر پاييز 57 بود كه با اين حزب آشنا شده و فعاليت مخفي‌مان را شروع كرديم و در بهمن 57 حزب هم فعاليت خودش را از حالت پنهاني به‌صورت علني درآورد. در دوران مخفي مهم‌ترين خاطره‌اي كه من دارم اين است كه حزب و تشكيلاتي كه ما ايجاد كرده بوديم، جزو تنها نيروهاي فعال در منطقة كردستان بود كه وفاداري خودش را به انقلاب و رهبري امام به‌خوبي نشان مي‌داد و حتي يادم هست كه در شب ورود حضرت امام به ايران با چه زحمت‌ها و مشكلاتي پلاكاردهاي تبريك ورود مرحوم امام را در جاهاي مختلف شهر شبانه نصب كرديم, چند نفر كشيك مي‌دادند و بقيه نصب مي‌كردند. مردم صبح كه از خواب بيدار شدند و ديدند پلاكاردهاي تبريك ورود امام جاهاي مختلف شهر نصب شده. يكي از محاسني كه حزب دموكرات داشت و ما را به طرف خود جذب كرده بود اين همگامي با قيام عمومي مردم ايران و انقلاب اسلامي و رهبري امام بود و در 22 بهمن هم كه انقلاب به پيروزي رسيد. شايد كمتر از يك ماه طول كشيد كه فعاليت حزب در مهاباد به‌صورت علني در يك ميتينگي اعلام شد. دو خاطرة‌خوب هم دارم يكي شعر1 غروب پاييز از شادروان استاد هيمن بود كه استاد خود آن را خواند و بسيار دلنشين و هيجان‌انگير بود و مورد توجه همة شركت‌كنندگان قرار گرفت كه مضمونش همان رهايي از زير بار ستم بود و افق‌هاي روشني را نويد مي‌داد. در بيانات رهبر وقت حزب دموكرات كردستان دكترعبدالرحمن قاسملو هم پيام بسيار زيبايي وجود داشت كه حالا هم خود را معتقد به آن مي‌دانم. آن اين بود كه گفت سياست ما اين نيست كه هر كسي با ما نيست دشمن ماست. سياست ما اين است كه هر كسي دشمن ما نيست دوست ماست. اين پيام سياسي و جالبي بود كه اگر رهبران سياسي بخواهند به اين پيام وفادار بمانند با هر گرايش و فكري كه دارند مي‌توانند مردم را به سمت خود جذب كنند. دشمن‌تراشي به غير از ايجاد رخنه در صفوف متحد مردم و غير از ضربه‌زدن به خود حزب و يا رهبر و يا فردي كه مبلّغ آن است هيچ اثري برجا نمي‌گذارد. بايد همه را به‌سوي يك جبهة متحد دعوت بكنيم. ما هم در اواخر اسفند سال 58 طي يك ميتينگ عمومي كه از مرحوم استاد هيمن هم دعوت كرده بوديم, استاد هيمن در سقز با بيانات خود اين ميتينگ را افتتاح كردند. ما هم فعاليت علني خودمان را اعلام كرديم.
چشم‌انداز: ظاهراً حول و حوش 27 و 28 بهمن 57 است كه آقاي غني بلوريان در خاطراتش اشاره مي‌كند كه داريوش فروهر, آقاي دكترمحمد مكري, آقاي اسماعيل اردلان و آيت‌الله نوري در 29 بهمن جلساتي در منزل منتقم قاضي در مهاباد برگزار مي‌كنند. در آنجا بحث‌هايي مي‌شود. آمدن گروهي از طرف دولت نشان مي‌دهد كه دغدغه‌هايي در دولت وجود داشته با دو تفسير: تفسير اول اين است كه نگران بودند و مي‌ترسيدند در كردستان خبرهايي بشود. اما تفسير خوش‌بينانه‌تر اين‌كه در همان روزهاي اول دولت موقت مهندس بازرگان دغدغة اين را داشته‌اند كه به كردستان به‌عنوان يكي از مناطق محروم بپردازند. البته براي هر دوي اينها مي‌توان شاخص‌هايي ارائه داد و اين‌كه كداميك درست‌تر است بايد تحقيق كرد. قبل از پيروزي انقلاب ظاهراً مهندس بازرگان از طرف خودشان مهندس حبيب يكتا را به كردستان عراق اعزام كردند و در آنجا با جلال‌طالباني صحبت‌هايي كردند كه اگر انقلاب پيروز بشود رويكرد شما نسبت به انقلابيون چيست؟‌و آنجا پيام طالباني اين بود كه ما از انقلاب استقبال مي‌كنيم و البته در همان چهار ـ پنج روز اول انقلاب هيئتي به كردستان مي‌آيد كه نشان‌دهندة اهميت كردستان است. نكتة جالب توجه اينجاست كه در همين وضعيت كه اينها مشغول گفت‌وگو بودند اولاً شهرباني مهاباد غارت شد و بعد از آن پادگان مهاباد غارت شد و خلع سلاح شده. آيا اين مسائل شما را نگران نمي‌كرد و اصولاً تحليل شما در اين مورد چيست؟
در اين مورد اشاره كرديد كه دغدغه‌هايي وجود داشت. در مورد كردستان و در مورد خلع‌سلاح پادگان و شهرباني مهاباد اشاره كرديد كه دو حركت بسيار ناشايست بود كه از طرف نيروهاي حزب دموكرات صورت گرفت كه البته اين دو مركز نظامي و انتظامي وابسته به رژيم شاه بودند و تسليم انقلاب نشده بودند اما چون اين اتفاق بعد از پيروزي انقلاب افتاد و اسلحه‌هايشان در ميان جامعه پخش شد, اين كار اشكال داشت. مي‌بايست اين خلع‌سلاح‌ها با دولت موقت هماهنگ شود. چند ماه بعد از آن ماجرا مسئله‌اي اتفاق افتاد و من ناچارم در اينجا آن را بازگو كنم. يك مسافرتي داشتيم در معيت آقاي بلوريان از مهاباد به سقز. از آنجا به سنندج, در راه ديواندره ديديم جو ملتهبي وجود دارد. گفتيم ماجرا چيست؟ گفتند نيروهاي كومله آمده‌اند پاسگاه ژاندارمري ديوان‌دره را محاصره كرده‌اند, حدود 70ـ60 نفر نيروي نظامي آنجا بود. گفتند كومله دارد آنجا را خلع‌سلاح مي‌كند. مردم هم از درگيري مي‌ترسند. من همان‌جا رفتم داخل مسجد. مردم زيادي آنجا جمع شده بودند. يك سخنراني يك ساعته آنجا داشتم. براي مردم توضيح دادم حركتي كه اينجا صورت مي‌گيرد كاملاً خلاف اصول است. اگر پادگان مهاباد خلع‌سلاح شد, به اين دليل بود كه هنوز اين پادگان خودش را تسليم نيروهاي انقلاب نكرده بود. درست است كه انقلاب به پيروزي رسيده بود اما پادگان مهاباد هنوز خودش را تسليم نكرده بود و حزب دموكرات به‌عنوان نيروي مدافع انقلاب آنجا را خلع‌سلاح كرد, ما يك چنين تصوري داشتيم. اما حالا كه همة نيروها تسليم انقلابند. خلع سلاح پاسگاه كار غلطي است و خودم يك تنه با يك اتومبيل جيپي كه در اختيار داشتم بدون اسلحه داخل پاسگاه رفتم. وقتي رسيدم داخل محوطة پاسگاه ديدم همه دست‌هايشان را به حالت تسليم بلند كرده‌اند با اين خيال كه ما همه‌جا راگرفتيم و همه تسليم من شدند. من هم همة نيروها را جمع كردم گفتم كه من برخلاف تصور شما براي تقويت شما آمده‌ام و هيچ‌كس نمي‌تواند به شما گزندي برساند. نيروهاي حزب دموكرات را براي كمك به شما آورده‌ايم. شما مواضع خودتان را حفظ كنيد و كسي حق خلع‌سلاح شما را ندارد. وقتي من آمدم بيرون, ابهت كار از بين رفته بود و كومله اگر آنجا را مي‌گرفت كار مهمي نكرده بود. لذا كومله آنجا را ترك كرد و بعد از يك يا دو هفته نيروهاي دولتي با هلي‌كوپتر آمدند و آن نيروها را از آنجا بردند. چون ديدند آن منطقه كامل در دست نيروهاي سياسي منطقه است. اين مسئله بيان مي‌كند كه ما هيچ مخالفت و عنادي با نيروهاي دولتي نداشتيم و تعبيرم را از خلع‌سلاح پادگان مهاباد هم گفتم. حتي من خودم چند بار با اعضاي مسلح دموكرات به شهرهاي مختلف مي‌رفتم وقتي نيروهاي كميته‌ها و ديگر نيروهاي دولتي مي‌پرسيدند شما با اين اسلحه و نيرو چه مي‌كنيد مي‌گفتم شما چه مي‌كنيد آنها مي‌گفتند ما داريم از انقلاب دفاع مي‌كنيم. من هم مي‌گفتم خوب ما هم داريم از انقلاب دفاع مي‌كنيم. يعني هيچ تفاوتي بين اين نيروها چه كُرد و چه غير كُرد قائل نبوديم.
چشم‌انداز: من از صحبت‌هاي شما اين‌طور برداشت كردم كه افرادي كه بدنة حزب بودند مثل شما فكر مي‌كردند و خودشان را رو در رو نمي‌ديدند و حتي آيندة بدي را هم پيش‌بيني و تصور نمي‌كردند اما آقاي بلوريان در خاطراتشان مي‌گويند كه در همان مسئله خلع‌سلاح پادگان, من چند بار با آقاي قاسملو صحبت كردم كه به هر حال به يك طريقي جلوي قضيه گرفته شود ولي ايشان اشاره مي‌كند گويا از قبل قاسملو در حال سامان‌دادن اين كار بوده كه باعث نگراني ساير اعضا شد. ممكن است در اين‌باره توضيحاتي بدهيد؟
من در سقز بودم و ارتباط چنداني با مهاباد نداشتم. مطلبي را كه آ‌قاي غني بلوريان مي‌گويد, با توجه به صداقت ذاتي‌اي كه در ايشان سراغ دارم, فكر نمي‌كنم كه از جادة حقيقت بيرون رفته باشند. مگر اين‌كه اشتباه كرده باشند. ايشان در خاطراتشان هيچ‌گاه عمداً مطلب غلطي را نگفته‌اند و اگر جاهايي در مورد خود من به غلط چيزهايي گفته‌اند همه نقل‌قول است كه من به‌موقع به آنها اشاره خواهم كرد.
چشم‌انداز: گويا در ميتينگ مهاباد, مقدمات ميتينگ نقده هم مهيا بوده است؟
من به همين مسئله مي‌خواستم اشاره كنم كه يكي از اشتباهات, مسئلة خلع‌سلاح پادگان مهاباد بود و بعدي ايجاد ميتينگ در شهري مثل نقده كه دوقوميتي بود و كردها و ترك‌ها داشتند در آن شهر با مسالمت‌ با هم زندگي مي‌كردند و من معتقدم با اين‌كه با خيلي برنامه‌هاي سياسي حزب در آن موقع مخالف بودم. ولي معتقدم رهبري حزب دموكرات كردستان هيچ‌گونه قصد آشوب‌افكني در شهر نقده نداشت. حالا اگر چيز ديگري پشت قضيه بوده خدا مي‌داند. براي حزب, مسئله, اعلام موجوديت بود, اما خوب عده‌اي از اين مسئله استفاده كردند كه تفرقه بياندازند از تضاد قومي و مذهبي استفاده كنند. متأسفانه اين اشتباه بزرگ حزب بود كه در يك برهة حساس اين كار را انجام داد.
چشم‌انداز:‌ اين هشدارها داده شده و غني بلوريان مي‌گويد كه متأسفانه رهبري حزب زير بار هشدارها نرفت و اين غائله پيش آمد.
من هم به‌عنوان يك اشتباه عمده از اين قضيه اسم بردم. چون شاعري مي‌گويد:
مرد خردمند هنرپيشه را عمر دو ‌بايست در اين روزگار
تاز يكي تجربه‌آموختن, وز دگري تجربه بردن به كار1
من خودم معتقد به اين كار نيستم. اما متأسفانه ما در جامعة خودمان از هيچ تجربه‌اي پند نمي‌گيريم و بايد خودمان تجربه كنيم, اگر از تجربيات ديگران استفاده كنيم ديگر عمر دوباره‌اي لازم نيست. تجربه‌كردن و پند از تجربه‌گرفتن براي اقشار مختلف جامعه يكسان نيست. طبعاً رهبران سياسي و اجتماعي از طريق مطالعه در تاريخ و سوابق مبارزاتي خود تجربياتي به‌دست آورده‌اند كه بايد از آن استفاده كنند. اما كل افراد جامعه مخصوصاً نسل جوان به خودي خود داراي تجربه نمي‌شود اكثريت غالب از آنچه بر سر جامعه و كشورشان آمده, هم در روزگاران دور و هم در روزگار حاضر بي‌خبرند و در واقع تجربه‌اي كسب نكرده‌اند. تنها از طريق فعاليت‌هاي فرهنگي و مطبوعاتي مي‌توان تجربيات فعالين سياسي ـ اجتماعي و نسل‌هاي گذشته را به نسل‌هاي جديد منتقل نمود و متأسفانه در دوران پس از پيروزي انقلاب اسلامي علي‌رغم اين‌كه در مقايسه با آنچه در رژيم مستبد شاه وجود داشت و فضاي نسبتاً مناسبي براي اين فعاليت فراهم آمد, اما محدوديت‌هاي موجود هيچ تناسبي با نياز جامعه ندارد. در فضاي باز سياسي و مطبوعاتي حتي اگر مطالب مضر به حال جامعه هم توسط مغرضين انتشار پيدا كند, نيروهاي جبهه مقابل آنها هم امكان دارند با استدلال و صداقت اثرات مخرب آنها را خنثي نمايند. تنها در چنين فضايي مي‌توان تجربيات را از نسلي به نسل ديگر منتقل نمود وگرنه همواره بايد در انتظار تكرار تاريخ بوده و بلاهايي كه بارها در گذشته گريبان ملت را گرفته‌اند ديگر بار و ديگر بارها جامعه را گرفتار نمايند.
در خط رهبري يك تشكيلات سياسي سابقه‌دار طبيعتاً مي‌بايستي چنين تجربه‌هايي در دست باشد كه ممكن است عناصري بخواهند دوستي و مسالمت‌ بين دو قوم و مليت را به هم بزنند, طبيعتاً ميتينگ جايز نبوده. آن روزها تب داشتن نيروي مسلح, يك تب فراگير بود اوايل انقلاب بود و بعد از فشار 2500 سالة شاهنشاهي و نيم قرني حكومت پهلوي كه با زبان زور با مردم صحبت مي‌كرد اين‌گونه گرايشات طبيعي بود. مضافاً بر اين‌كه مناطق كردنشين در طول تاريخ همواره تحت ستم و سركوب بودند يك گرايش طبيعي به اسلحه پيدا مي‌كنند. اينها همه گرايشات طبيعي است كه علل تاريخي دارد كه شا يد خود من هم احساس خطر نمي‌كردم, اما حدود يك سال بعد از اين ماجرا بود كه احساس خطر كرديم كه مبارزة مسلحانه دارد ضربه به تمام جامعة ايران خصوصاً جامعة كردستان مي‌زند. اين بود كه ما در سال 59 كه اعلام موضع كرديم يكي از شديدترين انتقاداتمان به حزب,‌ همين مسلح بودن آن بود,‌ چرا كه معتقد بوديم و بودم كه فعاليت بايد سياسي باشد. اگر حزب فعاليتش را به‌طور سياسي ادامه مي‌داد ممكن بود حالا جايگاه ديگري در بين مردم داشته باشد متأسفانه اشتباهات نه يك مورد, بلكه ده‌ها مورد است مي‌توانيم به آنها اشاره كنيم كه البته هنر نيست كه حالا من بعد از يك ربع قرن بخواهم آن اشتباهات را عنوان بكنم. هنر موقعي بود كه اعضا به موقع اين اشتباهات را تشخيص مي‌دادند. خوشحالم از اين‌كه در يك موقع مناسب بسياري از اين اشتباهات را تشخيص داديم و اعلام كرديم
چشم‌انداز: خوب البته, از اين تجربيات نسل‌هاي بعدي مي‌توانند پند بگيرند. در لابلاي صحبت‌هايتان اشاره داشتيد به مسافرت به سنندج. ظاهراً در همان اوايل فروردين 58,‌ اواخر اسفند 57, ما شاهد آن بحران معروف سنندج هستيم درگيري‌هايي پيش مي‌آيد كه بالطبع منجر به كشته‌شدن تعدادي مي‌شود كه آ‌قاي بلوريان اين رقم را بالاي هزار و خرده‌اي نفر اعلام كردند, اما شواهد نشان داده كه بسيار بسيار كم‌تر از اين رقم بوده و حتي استاندار وقت كردستان يعني دكتر يونسي اين قم را چهار يا پنج نفر مي‌داند. گذشته از اين عدد و رقم, شما ريشه‌هاي بروز اين بحران را در چه مي‌دانيد؟ آيا در قضيه درگير شديد يا نه؟
در بحران سنندج, بيشتر مسئوليت‌ها را من متوجه گروه‌ رقيب حزب دموكرات كردستان, گروه كومله, مي‌دانم كه خيلي شديدتر در اين موارد موضع‌گيري مي‌كردند و جوّ عمومي جامعه هم در منطقة سنندج به نفع آنها بود. يعني حزب تسلط چنداني در جامعه و كنترل رويدادها نداشت و آن‌موقع يك چنين فعاليت‌هايي را كومله در منطقه به‌وجود مي‌آورد.
چشم‌انداز: فعاليت‌هاي آنها چه‌طور به‌وجود آمده بود؟ چه‌طور توانسته بودند در منطقه نفوذ كنند و چه فعاليت‌هايي داشتند كه توانسته بودند ظرف دو ماه, افكار عمومي را به نفع خود همراه كنند. به نظر نمي‌آيد كه سابقة چندان طولاني داشته باشند؟
خوب به هر حال، هيچ حزبي يك دفعه خودش را به جامعه معرفي نمي‌كند و يك سابقه‌اي دارد و تاريخچه‌اي. گروه‌هاي وابسته به كومله تحت نام‌‌هاي جمعيت دفاع از منافع زحمتكشان, روستائيان, دهقانان و… بودند و اينها بعد از جنگ سه‌ماهة 58, بعد از پيام تاريخي 26 آبان‌ماه امام خميني كه برگشتند به شهرها, در آن زمان بود كه خودشان را كومله معرفي كردند از تاريخچة سوابق فعاليت آنها غير از اين من اطلاع چنداني ندارم. خوب گروه‌هاي دانشجويي و افرادي كه بودند در فعاليت‌هاي دانشجويي و گروه‌هاي ديگري هم بودند كه همه دست به دست هم دادندكه شكل‌گيري اين گروه نقد و بررسي كامل‌تري را مي‌طلبد. به هر حال من تحليلي كه خودم دارم اين است كه گروه‌هاي مختلف سياسي هر كدام به يك نحوي دخالت و تأثير در مسائل كردستان داشتند. حزب دموكرات نيروي سياسي مسلّط در شمال كردستان بود و در سقز و مهاباد و بوكان و در شهرهاي آذربايجان غربي يك نيروي غالب بود. اما در كردستان جنوبي كم‌تر نفوذ داشت. تحليلي كه خود من كرده بودم اين بود كه با توجه به اين‌كه حزب دموكرات كردستان نيروي مسلّط بود اگر مي‌خواست كنترل اوضاع را به‌دست بگيرد خيلي راحت مي‌‌توانست اين كار را انجام دهد. منتها متأسفانه نه‌تنها اين كار را انجام نمي‌داد بلكه در بسياري موارد, به گروه‌هاي ديگر اجازه مي‌داد و راه را باز مي‌كرد كه به صورتي غيراصولي فعاليت و جو منطقه را آشفته كنند. حزب دموكرات مي‌‌توانست اين برتري خودش را نشان بدهد اما عملاً شانه خالي مي‌كرد, چندين دليل داشت. يكي اين‌كه خودش را حزب دموكرات مي‌دانست, حزب دموكرات به اين معني, هر حزبي غير از اين حزب, بتواند در كردستان فعاليت داشته باشد و اين را رسماً همه جا اعلام مي‌كرد و دليل ديگر كه رسماً و علناً به آن اشاره نمي‌شد بعضي از كارهاي آشوبگرانه را خود حزب جرأت نمي‌كرد يا از انجام آن شرم داشت, مي‌خواست كه گروه‌هاي ديگر اين كار را بكنند و درنتيجه اين به نفعش بود. يكي از دلايل ديگر كه من خودم برداشت مي‌كردم اين بود كه اگر عده‌اي در درون حزب به علت دلخوري از فرماندهان مياني يا رهبري حزب يا هر دليل ديگري از عضويت حزب خارج شدند, احزاب ديگري باشند كه اين افراد به آنها بپيوندند و در خط مقابل حزب و به نفع جمهوري اسلامي وارد عمل نشوند. اگر از دموكرات بريدند به كومله بروند و از كومله به جاي ديگر, به هر صورت در خط اپوزيسيون باقي بمانند. كه به اين ترتيب حزب دموكرات مي‌خواست گروه‌هاي ديگر را كه ممكن بود (با توجه به شرايط اجتماعي‌اي كه داشت پيش مي‌رفت) به‌دست مردم قلع‌وقمع بشوند تقويت بكند و زنده‌شان بكند. اما بعدها كنترل كومله از دست دموكرات خارج شد و ديگر نمي‌توانست آن‌طور كه در اوايل سال‌هاي 59, 58 و 57 كومله را كنترل مي‌كرد, در سال‌هاي آخر هم آنها را تحت كنترل نگاه دارد.
چشم‌انداز: اگر مي‌شود به حادثة سنندج و نقش كومله هم اشاره بفرماييد.
چون من به اين حادثه نزديك نبودم و بيشتر در سقز بودم زياد از جزئيات ماجرا خبر ندارم ولي در همين حد مي‌دانم كه در آن‌موقع كنترل اوضاع در سنندج بيشتر به‌دست كومله بود و دموكرات نقش چنداني نداشت.
چشم‌انداز: گويا در آن موقع گروهي از مذهبيون كردستان, دور آقاي مفتي‌زاده جمع شده‌اند, خواسته و وضعيت و موقعيت اين گروه چه بود؟
آقاي مفتي‌زاده در آن شرايط يك نيرو به حساب مي‌آمد. اما اگر روند فعاليت‌هاي ايشان را تحليل كنيم بعد از جانبداري‌هايي كه از جمهوري اسلامي كرد, به زندان جمهوري اسلامي رفت و بعد از اين‌كه نيروهاي جسماني‌اش تحليل رفت, آزاد شد و فوت كرد. خدا رحمتش كند. به هر حال مي‌توان گفت كه جريان مفتي‌زاده تأثيرات مثبت و منفي در روند مسائل كردستان داشته. خوب طبيعي است كه هر شخصيت سياسي‌اي در بعضي جاها دچار اشتباه مي‌شود. خيلي جاها اشتباهاتش را اصلاح مي‌كند. در آن شرايط جبهه‌گيري بسيار شديدي بين نيروهاي مرحوم مفتي‌زاده و نيروهاي غيرمذهبي وجود داشت كه مهم‌ترين ايرادي كه من مي‌توانم به فعاليت‌هاي ايشان وارد كنم اين است كه در آن شرايط از نيروها و افرادي كه جايگاه اجتماعي مناسبي بين مردم نداشتند استفاده مي‌كرد, بعضي وقت‌ها مي‌ديدم نيروهايي از جانب مرحوم مفتي‌زاده دارند در سقز فعاليت مي‌كنند كه هيچ‌گونه وجاهت اجتماعي و مردمي نداشتند. اين نقطه‌ضعف بزرگي بود. درواقع هواداران ايشان هم مانند ساير احزاب طيفي از نيروهاي سالم و ناسالم را تشكيل مي‌دادند. يك نكتة ديگر هم اين بود كه وقتي در منطقه چند نيروي مخالف مسلح وجود داشته باشند به هر حال ايجاد جنگ و برادركشي اجتناب‌ناپذير مي‌شود.
چشم‌انداز: اما انتخابات شوراها در سنندج در همان‌موقع نشان مي‌دهد كه نيروهاي مفتي‌زاده طرفداران زيادي داشتند چرا كه پنج نفر اول از بين ياران مفتي زاده و اشخاص داراي وجهة اجتماعي و سياسي خوب بودند و اين نشان مي‌دهد كه جريان مفتي‌زاده در سنندج قوي بوده است.
اما ما جبهة كردها را نبايد فقط مورد بررسي قرار دهيم در جبهة مقابل هم اشتباهات زيادي وجود داشته كه نتوانستند از امكانات و موقعيتي كه به‌وجود آمده, امكاناتي كه نيروهاي متعهد به‌وجود مي‌آوردند و بايد حمايت مي‌شدند كه حمايت نشدند و اوضاع آشفته‌تر شد, درنتيجه ما در هر مقطعي از تاريخ دودهه يا سه‌دهة گذشته نگاه مي‌كنيم, خطاها از هر دو جانب صورت گرفته است. در هر دو سوي قضيه, اشتباهاتي وجود داشت كه اگر نبود وضع به اينجا نمي‌كشيد. به قول معروف سنگي را كه يك نادان در چاه مي‌اندازد چندين دانا نمي‌توانند بيرون بياورند. يك عامل نادان ممكن است تيري در كند و نيروهاي مؤمن و متعهد هر دو طرف تضعيف بشوند.
چشم‌انداز: البته به حق اشاره فرموديد كه انداختن بار مسئوليت به‌دوش يك‌طرف در مسائل كردستان خصوصاً در مقاطع 59, 58 و 57 كار درستي نيست و طبيعتاً در اين صورت از حقيقت به دور خواهد بود و علت انجام اين مصاحبه‌ها هم اين است كه طيف‌هاي مختلف قضيه مطرح شده تا مسئله و علل و عوامل آن گويا و آشكار شده و سبب تجربه‌اندوزي آيندگان شود. مي‌توانيم مقعطي نگاه كنيم و علل مقطعي را بررسي كنيم و از زاويه ‌ديگر مي‌توانيم به علل تاريخي بپردازيم. كه در ادامه به اين علل هم خواهيم پرداخت. منتها اگر بخواهيم يك تحليلي در اختيار مخاطب قرار بدهيم و بهتر بررسي كنيم, اين است كه در آن شرايط همان‌طور كه شما هم اشا ره فرموديد كومله راديكال‌تر بود از دموكرات. يكي از پارادوكس‌ها و عجايب آن روزگار نزديكي بعضي از شخصيت‌هاي مذهبي كرد هست نظير شيخ‌عزالدين حسيني به يك جريان بسيار تندرو و كمونيست كه بعدها كومله ناميده شد, اين مسئله در آن اوضاع چگونه توجيه مي‌شد؟ چون شما درگير مسائل كردستانِ آن‌موقع بوديد, چه‌طور بود كه يك روحاني مذهبي كه معتقد به خدا و سنت و اسلام بود چه‌طور مي‌توانست با گروهي كه تندرو و غيرمذهبي و ضدمذهبي و طرفدار ماترياليسم بود قابل جمع باشد؟
بنده هيچ آشنايي نزديكي با جناب شيخ‌عز‌الدين حسيني نداشتم. غير از اين كه در جمع مستمعينش بوده‌ام از دور, هيچ ارتباط نزديكي نداشتم ولي بسياري از شاگردان شيخ‌عزالدين را مي‌شناسم كه از لياقت علمي و فكري‌ ايشان تعريف مي‌كنند. خوب افرادي هم هستند كه نسبت‌هاي بد به ايشان مي‌دهند. به هر حال نمي‌شود قضاوت كرد چون بالاخره مخالفت‌هاي سياسي, چشم حقيقت‌بيني‌ انسان را كور مي‌كند. اما نفس اين‌كه با يك گروه چپ چرا نزديكي پيدا مي‌كند به عقيدة من براي او جرم به حساب نمي‌آيد. چون يك رهبر مردمي و اجتماعي بايد نيروها را در يك خط با هم جمع كند كه از آسيب‌پذيري جامعه در مقابل حوادث جلوگيري كند. در اين جهت نيروهاي خودش را جمع‌وجور كند. من نمي‌توانم ايراد بگيرم ولي اين‌كه چرا بعدها هم با اين گروه رابطه دارد و به اين رابطه ادامه مي‌دهد چون سال‌هاست كه از منطقه دور شده من اطلاعات دقيقي ندارم. ولي به هر حال جاي تعجب است كه چه‌طور يك رهبر ديني با يك گروه چپ الفت و نزديكي داشته باشد. براي جلوگيري از برخوردها در يك مقطع حمايت لازم است ولي ادامة آن عادي به نظر نمي‌رسد. مهم‌ترين اشتباه نه‌تنها در مورد ايشان بلكه در مورد رهبري حزب دموكرات هم اين است كه از موقعيت‌هاي مناسبي كه در ديدار با مرحوم امام و مسئولين دولتي برايشان پيش آمد استفاده خوبي نكردند براي هيچ گروهي در ايران اتفاق نيفتاد كه با رهبري كشور, با شخص امام,‌ ارتباط پيدا كند. ولي متأسفانه از اين ديدارها بهره‌برداري درستي در جهت حل مسائل منطقه صورت نگرفت حالا تا چه حد ايشان مقصر بودند يا گروه‌هاي ديگر,‌ من نمي‌توانم اظهارنظر بكنم. اشتباه ديگر از طرف حكومت جديد و دولت جمهوري اسلامي صورت گرفت. اولين انتخابات سال 58 مجلس شوراي اسلامي بود, گروه‌هاي سياسي كرد, همه كانديدا معرفي كردند به عقيدة من در ماجراي انتخابات دخالت سياسي وجود نداشت و واقعاً آزادانه هر جا هر گروهي نيروي مردمي بيشتري داشت همان‌جا هم آراي بيشتري به‌دست آورد. من به‌عنوان يك انتخابات آزاد و مردمي مي‌توانم از اولين انتخابات مجلس شوراي اسلامي در كردستان نام ببرم. اما متأسفانه قبل از اين‌كه اين نيروها به مجلس راه پيدا كنند از طرف دولت جمهوري اسلامي جلو آنها گرفته شد و ابطال انتخابات اعلام شد.
چشم‌انداز: منظورتان آقاي قاسملو در انتخابات خبرگان است؟
خير, در دورة اول مجلس شوراي اسلامي دكتر قاسملو كانديدا نشد, در آن دوره, خود من از سقز انتخاب شدم, آقاي غني بلوريان بود از مهاباد, آقاي ابوبكر هدايتي از بوكان بود. در منطقة سنندج فكر كنم انتخابات به دور دوم كشيده شده بود. اسامي الآن در خاطرم نيست, همة انتخابات باطل شد به اين دليل كه حاكميت جمهوري اسلامي در آن مناطق نبوده در حالي كه انتخابات در اين مناطق را, فرمانداري‌ها بدون دخالت سياسي احزاب و گروه‌هاي سياسي انجام دادند و انتخابات سالمي بود.
چشم‌انداز: اگر كمي عقب برگرديم, قبل از اين انتخابات, اگر چيزي وجود داشته كه ممكن است فضا را كمي مبهم كرده باشد, همين رفراندوم جمهوري اسلامي بوده است,‌ به نظر مي‌رسد بعد از ماجراي سنندج, با آمدن غني‌ بلوريان و ملاعبدالله حسن‌زاده به سنندج و ملاقات با آيت‌الله طالقاني و سيدجوادي و انتخاب يونسي به‌عنوان استاندار كردستان,‌ زمينه‌هاي تفاهمي ايجاد مي‌شود. بعد از آن غني بلوريان و قاسملو به قم مي‌روند و با آيت‌الله خميني ملاقات ‌كرده و پس از آن با مرحوم بازرگان ملاقات مي‌كنند و به مهاباد برمي‌گردند و غني بلوريان مي‌گويد ما اصلاً‌قرار بود بيانيه به مردم بدهيم و دعوت كنيم به انتخابات كه ظاهراً به كميتة مركزي هم گفته مي‌شود ولي فردا كه قرار است بيانيه منتشر بشود و استقبال آقاي خميني هم براي آقايان بسيار خوشايند بوده اما در كمال تعجب بيانية تحريم رفراندوم جمهوري اسلامي در همان 10 فروردين 58 به امضاي شيخ‌عزالدين و قاسملو بيرون مي‌آيد. بلوريان مي‌گويد من صحبت كردم اما در مورد طرح شيخ‌عزالدين ما نمي‌توانستيم مخالفت كنيم. موضع شما در اين مورد چه بود؟
به هر حال ما در منطقة خودمان در سقز هيچ‌گونه ابراز مخالفتي با جريان رفراندوم نداشتيم. خبردار شديم گروه‌هاي راديكال در خيلي جاها به صندوق‌هاي انتخاباتي حمله كردند و انتخابات را به هم زدند كه اين هم اشتباه بسيار بزرگي بوده اگر هم مخالف انتخابات بوديم بايد يك رأي منفي مي‌داديم نه اين‌كه نفس انتخابات را تحريم بكنيم و يا ايجاد آشوب كنيم.
چشم‌انداز: ظاهراً جريان خلع‌سلاح پادگان‌ها و جريان 12 فروردين و انتخابات و… غائلة نقده كه دولت را نگران‌ مي‌كنند,‌ زمينه‌هاي بدبيني بين احزاب و دولت ايجاد مي‌شود. در همين فضاست كه تندروهاي دولت كم‌كم دارند قدرت مي‌گيرند كما اين‌كه در تهران هم گروه‌هايي فشار مي‌آورند به دولت موقت, كه چرا انقلابي رفتار نمي‌كنيد تا مي‌رسيم به ماجراي پاوه. در اين فضا چه اتفاقي مي‌افتد كه تندروهاي طرفين فضا را به جنگ مي‌كشانند.
من از آن حوادث سال 58 چند خاطرة تلخ و شيرين به ياد دارم. اولين مسئله‌اي كه به اعتقاد من داشت يك فتنه‌ا ي را در كردستان به پا مي‌كرد همين شعار مبارزات طبقاتي بود كه گروه‌هايي به اسم دفاع از حقوق زحمتكشان مطرح مي‌كردند يا گروه‌هايي مثل اتحادية دهقانان و گروه‌هاي سياسي كه بيشتر در طيف كومله فعاليت مي‌كردند. اولين اقدامي كه كردند در يكي از روستاهاي بين سقز و بوكان,‌ به‌نام «كوچك» بوده در آن روستا گروه‌هاي مختلف مجلس سخنراني گذاشته بودند كه ما هم به نمايندگي از طرف تشكيلات سقز رفتيم آنجا. ديديم حدود 5 يا 6 ساعت, از 8 صبح تا 1 و 2 بعدازظهر, نطق‌هاي بسيار آتشيني در مذمت فئوداليسم و ارباب و روستا مي‌كردند و بساط را آماده مي‌كردند كه مردم ارا ضي كشاورزي ارباب و روستا را بين خودشان تقسيم كنند. من به‌عنوان آخرين سخنران حدود كمتر از پنج دقيقه صحبت كردم و تمام رشته‌هاي آنها پنبه شد. من گفتم روستائيان محترم, بر كسي پوشيده نيست, صحبت‌هايي كه دربارة فئوداليسم گفته شد حقيقت دارد. دوران فئوداليسم به پايان رسيده و ديگر هيچ اربابي نمي‌تواند حكومت سابق را زنده كند منتها اين كار يك گروه سياسي نيست. ما به‌عنوان گروه سياسي وظيفه داريم كه تبليغ كنيم. شما به ما رأي بدهيد ما برويم مجلس و قانوني تصويب كنيم كه اجازه ندهد اين بساط دوباره زنده بشود. در اين موضوع اگر ما خودمان اقدام كنيم هيچ پايگاه قانوني و مجوزي نداريم. دو سه ماه بعد اگر ارباب به طرف دولت مركزي برود, با يك گروهان نظامي و ژاندارمري بيايد اگر با مشاهدة لوله توپ نيروهاي دولتي ما هر كدام گوشه‌اي پنهان بشويم چه كسي از شما پشتيباني مي‌كند؟ تمام روستائيان از ما طرفداري كردند. فردايش كه ما داشتيم كارهاي تشكيلاتي خودمان را در سقز انجام مي‌داديم ديديم مردم آن روستا جلو دفتر حزب تجمع كرده‌اند از هر خانواري يك نفر براي تشكر آمده بودند. چون نگذاشته بوديم خون و خونريزي راه بيفتد و يك نمايندة ارباب روستا هم براي اظهار تشكر آمد و گفت: «بگذاريد من محصولي را كه امسال كاشته‌ام جمع كنم. به خاطر آن همت و مردانگي كه شما كرديد, من ديگر سراغ زمين نمي‌روم, به هر كسي كه خواستيد بدهيد و تقسيم كنيد ما كاري نداريم.» موضوع به راحتي فيصله يافت. غائلة دوم در يكي از روستاهاي نزديك ديوان‌دره, داشت به پا مي‌شد. من به اتفاق امام جمعة سقز مرحوم حاج‌ملا‌عبدالله محمدي رفتيم آنجا و باز هم به‌راحتي مسئله را فيصله بخشيديم.
علي‌رغم اين‌كه مي‌گفتند نفوذ گروه‌هاي كمونيستي و كومله در ديواندره زياد است ديديم كه حرف‌هايشان ديگر وجاهت مردمي نداشت. تا جايي‌كه يادم است در خبرنامة احتمالاً شمارة 10 سازمان چريك‌هاي فدايي به اين مسئله اشاره شده كه فلاني و ملاعبدالله محمدي به‌عنوان نمايندة فئوداليسم آمدند و جلوي حركت‌ انقلابي ما را گرفتند, مسئلة سوم كه ايجاد شد در منطقه ايرانشاه يا ايرانخواه امروزي در 40 , 50 كيلومتري سقز اتفاق افتاد كه حوالي 25 مرداد, سالگرد تأسيس حزب دموكرات بود در سقز داشتيم جشن مي‌گرفتيم از قبل زمزمه‌هايي بود كه اينها مي‌خواهند با علي‌اشرف‌خان مالك منطقة كرفتو درگيري ايجاد كنند. ما چندين بار به اين گروه‌ها مراجعه كرديم به اين رهبران جمعيت زحمتكشان. با آن‌كه اينها همه از دوستان دوران دبيرستان ما بودند, به حرف ما هيچ‌وقعي نگذاشتند. در همان اوان به ما گفتند دارد در منطقة ايرانخواه جنگ درمي‌گيرد. من هيچ چاره‌اي نداشتم جز اين‌كه بروم مهاباد و به رهبري حزب آقاي دكترقاسملو اعلام كنم كه اين اتفاق دارد مي‌افتد و بسيار هم خطرناك است. خواهش مي‌كنم كه دو سه نفر از افراد ريش‌سفيد و معتمد حزبي را بفرستيد آنجا؛ كه ايشان هم بلافاصله به يك گروه سه‌نفري مأموريت دادند بروند آنجا. آقاي احمدقاضي. آقاي عمرقاضي و مرحوم منتقم قاضي, به اتفاق اين سه نفر از افراد محترم به منطقة درگيري حركت كرديم و رسيديم به روستاي ايرانخواه. دو نفر از رهبران كومله را ديديم كه روي آسفالت دارند با حالت خشمناكي قدم مي‌زنند. سلام داديم ولي جواب سلام ما را ندادند. من به آنها اعتراض كردم كه شما با من هم‌سن و سال هستيد, با اين آقايان ريش‌سفيد كه نيستيد, اينها براي صحبت با شما آمده‌اند. با يك حالت خيلي آمرانه‌اي گفتند: «خوب بفرماييد كارتان چيست؟» گفتيم: «آمده‌ايم مسئلة جنگ را فيصله بدهيم كه جنگي در نگيرد.» گفتند ما مسئلة فئوداليسم را حل كرده و همه را قلع‌وقمع كرديم. تازه فهميديم كه قبل از رسيدن ما به‌ آنجا درگيري شروع شده و تعدادي هم از طرفين كشته شده‌اند و همان مسئله باعث رويارويي و اولين درگيري نيروهاي جمهوري اسلامي با منطقة كردستان شد. چون بستگان علي‌اشرف خان به زنجان رفته و از نيروهاي دولتي كمك خواسته بودند, نيروهاي دولتي هم به كمكش آمده بودند و از همان‌جا آتش جنگ و درگيري شروع شده بود. حدود چهارشبانه‌روز در منطقة سقز جنگ بود تا كم‌كم نيروهاي دولتي پيشروي كردند و وارد سقز شدند. من از شهر بيرون نرفتم و نيروها متفرق شدند. خاطره‌اي هم دارم كه بعد از چهار روز جنگ داخلي در شهر سقز, به من اطلاع دادند نيروهاي پادگان دارند داخل شهر مي‌شوند من هم البته قضيه را جدي نگرفته بودم به خاطر اين‌كه مبادا كسي از افراد در دفتر حزب باقي‌مانده باشد و درگيري بشود. از ميدان انتهاي خيابان شهداي سقز كه نزديك دفتر حزب بود رفتم داخل دفتر كه اگر كسي باشد خبردارش كنم و متفرق كنم. رسيدم داخل دفتر حزب. پسربچه‌اي آمده بود كه گريه مي‌كرد و مي‌گفت: «برادرم را گم كرده‌ام و از بوكان آمده‌ام. من هم ديدم كسي در دفتر نيست و از آنجا داشتم با آن بچه مي‌آمدم بيرون ديدم كه تانك با نيروهاي نظامي زياد دم در دفتر حزب مستقر شده است. من برگشتم و از در عقب رفتم, در بسته شده بود. در را مجبور شدم از جا بكنم. از آنجا كوچه اصلي وارد چهار كوچة فرعي ‌شده كه همه منتهي به خيابان مي‌شدند از هر كوچه خواستم خارج بشوم ديدم 60 ـ 50 نفر نيروهاي نظامي دولتي مستقرند. ناچار بودم خودم را پنهان كنم. در يك خانه را ديدم كه يك كمي باز است صاحبخانه پيرمردي بود. من را نمي‌شناخت. رفتم توي خانه؛ دو دختر داشت. من هم با آن پسربچه وارد خانة آنها شدم. پيرمرد به دخترش گفت براي ايشان غذا آماده كنيد اهل اينجا نيست و توي كوه گرسنه مي‌ماند. زود ناهار را براي ما آماده كردند تا من ناهار خوردم و يك مقدار به خودم آمدم, فكر كردم چون اينجا محوطة اطراف دفتر حزب است ممكن است نيروها خانه‌ها را بگردند درنتيجه به پيرمرد پيشنهاد كردم كه از خانه‌شان بروم بيرون تا مبادا برايشان مشكل ساز بشوم. اما او اجازه نداد و گفت اگر بروي كشته مي‌شوي. من هم ماندم, گفتم حالا كه اينجا ماندني‌ام يك مخفي‌گاه براي خودم پيدا كنم. رفتم زيرزمين و در يك صندوق خالي چاي خواستم بمانم كه چون هواي دم‌كرده‌اي داشت تحمل نكردم و آمدم پيش پيرمرد پشت در ورودي خانه نشستم وگفتم هر وقت خانه‌ها را گشتند من به محلي كه براي خودم جاسازي كرده‌ام مي‌روم. در همين اثنا بود كه ديدم دارند خانه‌ها را مي‌گردند، هر خانه‌اي در را باز مي‌كرد مي‌رفتند داخل و اگر باز نمي‌كرد با رگبار در را مي‌شكستند و مي‌رفتند داخل, من هم بلافاصله ديدم كه جايم آنجا نيست. رفتم داخل صندوق و تا رفتم آنجا ديدم درِ خانة پيرمرد را زدند و يك همساية آنها كه درجه‌دار ارتشي بچة سنندج بود به نيروهاي دولتي گفت اين خانه جاي مطمئني است و پيرمردي است با دو دختر و مشكوك نيستند. البته من به آنها گفتم اگر يكي دوبار بيشتر در را زدند باز كنيد كه شك نكنند كه وقتي اين درجه‌دار اين مطلب را گفت, آنها بعد از دوبار در زدن رفتند و من جان سالم به در بردم تمام خانه‌ها را گشتند و شب ديروقت بود كه از خانه‌شان آمدم بيرون و از طريق بوكان وارد مهاباد شدم, به مهاباد كه رسيدم ديدم هر چه نيروي مردم سقز و به اصطلاح افرادي كه از هر گوشه‌اي اسلحه به‌دست آوردند آمدند آنجا و دور ما مي‌پلكند كه ما پيشمرگ حزب هستيم و آمده‌ايم خدمت كنيم و ما آنها را نمي‌شناختيم و مي‌گفتيم بهترين خدمت اين است كه بنشينيد سرجايتان كه اوضاع از اين متشنج‌تر نشود. بالاخره روز بعد ديديم كه مردم مهاباد هم از ترس حمله نيروهاي دولتي وحشت‌زده شده‌اند, مردم رفتند به طرف سردشت و مناطق مرزي. در سردشت هم چند روز مانديم و ديديم همة بچه‌هايي كه آنجا آمده‌اند دور ما مي‌پلكند و مي‌خواهند ما آنها را ببريم خاك عراق و به‌عنوان پناهندة سياسي به آنها جا و مكان بدهيم, ما گفتيم اهل اين كارها نيستيم و پا به خاك عراق نمي‌گذاريم. اگر اهل مبارزه هستيد برويد منطقة خودتان و اگر نيستيد برويد خانه‌تان. وقتي مي‌خواستيم به سقز برگرديم فقط به اندازة ظرفيت يك ماشين سواري رنو كه دست من بود, سه, چهار نفر بيشتر با من نبود. از طريق شهر سقز به منطة سرشيو سقز رفتيم. ديديم نيروهاي حزبي همه رفته‌اند به مناطق مرزي و شايد اگر دو روز ديرتر رسيده بوديم رفته بودند داخل خاك عراق. كه من همه را برگرداندم, گفتم بياييد منطقه. ما هيچ سر جنگي با دولت جديد نداريم اين سوءنيت و سنگ‌اندازي‌اي بوده كه عواملي انجام داده و اين جنگ را ايجاد كرده‌اند. اين جنگ بايد هر چه زودتر تمام بشود.
چشم‌انداز: در آن فضا خود شما نسبت به نيروهاي وابسته به دولت جديد, به هر حال نيروهاي تندرويي كه داشتند شكل مي‌گرفتند مثل آقاي خلخالي كه آمدند با آن اعدام‌ها و درگيري‌ها, انتقاداتي داريد نسبت به عملكرد دولت؟
بله,‌ قطعاً هست, چون روزي كه من از سقز فرار كردم آقاي خلخالي هم در سقز بودند من چند روز بعد از آن شنيدم كه بيست‌و‌دو يا بيست‌وسه نفر از مردم سقز اعدام شدند كه در بين اين بيست‌وسه نفر من شهادت مي‌دهم كه فقط يك جوان به‌نام جليل جمالزاده كه محصل بود گرايش به حزب داشت. بقيه هيچ‌كدام گرايشي نسبت به حزب نداشتند. حتي يك روز هم در تشكيلات سياسي نبودند كساني مثل پسر آقاي فخرايي, يا مثل آقاي سعيدي كه جزو افسران انقلابي ضدرژيم شاه بود كه اعدام شد. اين اعدام‌ها بزرگ‌ترين ضربه‌اي بود كه به جمهوري اسلامي و روابط جمهوري اسلامي با كردستان وارد شد و شكاف بين مردم و حاكميت را عميق‌تر كرد.
چشم‌انداز: ما در اينجا دو گروه داريم يك گروه اهل گفت‌وگو مثل هيئت حسن‌نيت مهندس سحابي و بقيه كه رفت‌وآمد مي‌كنند. گروه ديگر مثل ظهيرنژاد فرمانده اروميه و آقاي حسني, خلخالي و ديگران راه‌ح‍ل را نظامي مي‌دانند. آيا در اين فضا حزب جمع‌بندي نمي‌كرد كه فضا را براي گفت‌وگو مهيا كند آيا شما رابطه‌اي با هيئت حسن‌نيت داشتيد؟
من رابطه‌اي نداشتم و اين‌كه حسن نيت داشتند يا سوءنيت نمي‌دانم. به هر حال افرادي بودند موجه از نظر سياسي, از نظر سابقة مبارزاتي كه داشتند و تمايلاتي كه داشتند به گفت‌وگو با مردم كردستان, همه نكات مثبتي بود. اما اتهاماتي هم بود كه اينها هستند كه دارند روابط را بدتر مي‌كنند.
چشم‌انداز: خوب,‌ مشخصاً اين‌طور مي‌گفتند فروهر را متهم مي‌كردند به تندروي. فروهر خودش سردمدار تندروي‌هاست. ولي خوب به هر حال وقتي دولت موقت در 13 آبان 58 عملاً از قدرت كنار مي‌رود ما مي‌بينيم همين اعضاي هيئت حسن‌نيت كه جزو دولت هم بودند مثل صباغيان و سحابي, علي‌رغم اين‌كه مسئوليت دولتي‌شان را از دست مي‌دهند ولي به خاطر نگراني از اوضاع كردستان ادامه مي‌دهند تا به آن پيام تاريخي 26 آبان منجر مي‌شود.
به هر حال من گفت‌وگو را يك امر مثبت و شايسته‌اي مي‌دانم بين دو گروه متخاصمي كه مي‌تواند راه ر ا درست پيش رو بگذارد و هزينه‌ها را كم كند, تنها راه گفت‌وگوست. در گفت‌وگو هم ممكن است اشتباه بشود اما نفس گفت‌وگو را من امر مثبتي مي‌دانم. همان‌طور كه اشاره فرموديد پيام تاريخي امام در 26 آبان باعث شد فضا براي ورود دوبارة ما به شهر آماده شود در حالي كه نيروهاي دولتي, پاسدار, ارتش و… سر جايشان بودند ما وارد شديم و هيچ درگيري به‌وجود نيامد. اين وضعيت ادامه داشت تا اوايل سال 59 كه دوباره زمزمه‌هايي براي ايجاد درگيري شروع شد. من شنيدم كه گاه‌گاهي تيراندازي‌هايي در سطح شهر سقز انجام مي‌شود. من با فرماندة پادگان سقز صحبت كردم به سرهنگ مدركيان, تلفني گفتم اين تيراندازي‌ها فضاي شهر را متشنج كرده. ايشان هم خيلي آمرانه و خشن صحبت كرد و گفت اين شما هستيد كه تيراندازي مي‌كنيد. گفتم تيرانداز‌ي‌ها از جانب پادگان است. گفت از دور كه نمي‌شود صحبت كرد. رو در رو بايد صحبت كرد. گفتم تشريف بياوريد شهر گفت نه شما بياييد پادگان. ما با يك گروه سه ـ چهار نفري از پيشمرگ‌هاي دموكرات رفتيم به پادگان و من گفتم كيخسروي هستم. مسئول تشكيلات حزب دموكرات در سقز و بنا به گفتة ‌خود فرماندة پادگان آمده‌ام براي صحبت. كه من را فقط تنها به داخل راه دادند, وقتي رفتم داخل صدايم كردند و گفتند بيا افرادت را ببين. من ديدم سه ـ چهار نفر مسلحي كه با من بودند. هر كدام پشت يك خاكريز سنگر گرفته‌اند و اسلحه‌شان را گرفته‌اند رو به پادگان. صدايشان كردم گفتم چه‌كار مي‌كنيد گفتند فرماندة ما رفته داخل پادگان نمي‌شود كه ما محافظت نكنيم. گفتم خوب سه ـ چهارنفري در مقابل يك پادگان چه‌كار مي‌خواهيد بكنيد. گفتند چه‌كار كنيم؟ گفتم بيايد داخل دژباني بنشينيد و اسلحه‌هايتان را گوشه‌اي بگذاريد. من صحبت مي‌كنم و برمي‌گردم كه اگر هم برنگشتم شما كاري نمي‌توانيد بكنيد. خلاصه من رفتم خدمت جناب سرهنگ مدركيان و ايشان هم خيلي آمرانه مي‌گفتند كه من لولة توپ‌هايم را رو به دفتر چريك‌هاي فدايي تنظيم كرده‌ام اگر كوچك‌ترين صدايي شنيده بشود همه را نابود مي‌كنم. من هم خيلي آرام گفتم جناب سرهنگ لولة توپ شما يك مقر را نابود مي‌كند و همة مقرهاي چريك‌هاي فدايي و تفكر آنها را كه نابود نمي‌كند. با خشونت كه نمي‌توان كاري كرد. بايستي با گفت‌وگو و آرامش ما مسائل را حل كنيم. گفت شما اهل مسالمت و گفت‌وگوييد؟ گفتم چرا نيستيم. گفت خيلي خوب ما هفتة آينده راهپيمايي داريم به مناسبت قطع رابطه با آمريكا, ما نيروهايمان را مي‌فرستيم داخل شهر, شما با اينها در يك صف تظاهرات بكنيد. گفتيم ما از خدا مي‌خواهيم و درخواست كردم كه جناب سرهنگ دستور بدهيد كه اين تيراندازي‌ها ادامه نداشته باشد كه جوّ رعب و وحشت ايجاد نشود. گفت خيلي خوب كه الحق چند روزي هم آ‌رامش برقرار شد. هفتة بعد كه در سرتاسر ايران راهپيمايي به مناسبت قطع را بطه با آمريكا بود. ما شروع كرديم به تظاهرات. مردم هم بودند يك‌دفعه شنيديم كه نيروهاي ارتشي آمده‌اند پايين, حدود يك گردان يا يك گروهان. رقم زيادي بودند. من در همان ميدان مركزي شهر سقز از آنها خواهش مي‌كردم كه چند لحظه به صحبت‌هاي من گوش بدهند. (از نيروهاي ارتشي) گفتم خدا را شكر مي‌كنم ارتشي كه آلت دست آمريكا بود حالا با يك انقلاب, با يك تحول دروني دارد تظاهرات ضدآمريكايي راه مي‌اندازد ما هم همه در مخالفت با امپرياليزم آمريكا آمده‌ايم تظاهرات بكنيم فقط يك خواهشي دارم براي اين‌كه جو تشنج ايجاد نشود, هر كس بر طبق ميل خودش شعار ندهد. فقط شعارهايي كه از بلندگو پخش مي‌شود و شعار مرگ بر آمريكا را همه با هم بگويند. گفتند خيلي خوب. شروع كرديم به راهپيمايي. همين كه ما شروع كرديم به راهپيمايي. كومله رفت بيرون و نيروهايي را جمع كرده بود برد بيرون. اما همة كساني كه برد بيرون از تعداد انگشتان دست متجاوز نبود. مردم با آنها نرفتند. بعد چريك فدايي رفت بيرون و بعد گروه ديگر … . جمعاً 60 ـ 50 نفر رفتند بيرون كه در آن جمعيت چندهزار نفري به چشم نيامد. تظاهرات باشكوهي انجام شد, توسط حزب دموكرات و ارتش و مردم.‌آخرش هم قطعنامه‌اي صادر شد. بعد از خوانده‌شدن قطعنامه و پايان مراسم, نيروهاي ارتشي مي‌خواستند برگردند پادگان. يك فرماندة قد كوتاهي داشتند. همه بدون اسلحه و بدون كلاه آمده بودند به فرماندة آنها گفتم كه اجازه بدهيد از نيروهاي مسلح حزب دموكرات عده‌اي را اسكورت شما كنيم كه مبادا در راه برگشت صدمه‌اي به شما برسانند. گفت نه ما از خدايمان است كه شهيد بشويم. فرمانده آدم پرشور و جالبي بود. آنها رفتنند و هيچ‌گونه درگيري‌اي هم ايجاد نشد. هفتة بعد از آن, من در خانة خودمان بي‌خبر از همه‌جا بودم كه, درِ خانه‌مان را زدند و ساعت 6 ـ 5 صبح چند نفر از همكاران آموزش‌و‌پرورشي گفتند ما داشتيم مي‌رفتيم سنندج, نيروهاي نظامي را در حوالي پُل سقز ديديم به ما رو انداخته‌اند و گفتند «مسئول دموكرات آدم خوبي است. ما هفتة گذشته با او برخورد كرده‌ايم. آدم جنگجويي نيست. او را براي ما پيدا كنيد. ما آمده‌ايم براي نگهباني از پل.» چون ستون نظامي از سنندج حركت كرده بود كه بيايد مناطق مرزي, ولي گروه‌هاي پيشمرگ پشت سر ما حركت مي‌كنند و ممكن است تيراندازي شروع شود. ما براي جنگ نيامده‌ايم. آمدم بيرون ديدم صداي تيراندازي مي‌آيد كه متأسفانه اولين تيراندازي‌ها شروع شده بود. حتي يكي از افسران سقزي به‌نام ستوان آبدرم گفته بود من بچة سقزم و با نيروهاي نظامي كرد صحبت مي‌كنم كه همان‌جا او را شهيد كرده بودند.
چشم‌انداز: كدام نيروها؟
نيروي غالب نيروهاي پراكنده بودند. دموكرات هم بود كه همگي تحت كنترل نبودند. كومله بود, چريك بود و افسر سقزي را شهيد كرده بودند و درگيري شروع شده بود. ما تنها كاري كه توانستيم بكنيم اين بود كه آمديم دفتر تشكيلات حزب و دستور داديم كه هيچ‌كس از اعضاي حزب حق ندارد در شهر بماند و همة‌نيروهايمان را به روستاها فرستاديم و گفتيم حق نداريد در شهر بمانيد. ما آنها را مي‌فرستاديم, اما گروه‌هاي مختلف از شهرهاي ديگر وارد مي‌شدند. يك گروه 60 ـ 50 نفري از بانه آمده بود و گفت ما آماده‌ايم براي جنگ, گفتيم ما جنگ نداريم داريم نيروهاي خودمان را از شهر خارج مي‌كنيم. آنها را پس مي‌فرستاديم از بوكان مي‌آمدند, آنها را پس مي‌فرستاديم از نقده مي‌آمدند … از مهاباد مي‌آمدند…. طوري شد كه واقعاً كنترل درگيري از دست ما خارج شد و حدود بيست روز درگيري ادامه داشت. در ارديبهشت ماه سال 59 مردم هم شهر را ترك مي‌كردند و شهر خالي شده بود. ما آمديم از مركزيت حزب فعاليت‌مان را براي خاتمة درگيري‌ها شروع كنيم. به حزب كه مراجعه كرديم به‌اصطلاح به جلسات فوق‌العاده آنها را دعوت كرديم در 17 ارديبهشت 59 كه آخرين جلسة‌ ما با آنها بود ما گفتيم وضعيت بسيار خطرناك است و لازم است حزب اقدام اساسي بكند و خاطره‌اي كه من از آن جلسات دارم اين بود كه من اعلام كردم كه عمليات و اعمالي كه مشخصاً شيخ‌عزالدين حسيني و كومله انجام مي‌دهد واقعاً دارد امنيت منطقه را به هم مي‌زند. اينها پايگاه مردمي ندارند. فقط يك اعلاميه صادر بشود كه ما حركات اينها را تأييد نمي‌كنيم كه در اين صورت مردم خودشان,‌جايي براي فعاليت‌ آنها باقي نمي‌گذارند. همه تأييد كردند. حدود 25 نفر اعضاي كميته مركزي,‌ بعضي شديدتر و بعضي ملايم‌تر.
چشم‌انداز: حتي قاسملو؟
من از نظر واد و معلومات سواد مديريت, دكتر قاسملو را آدم موجهي مي‌دانستم, اما متأسفانه بينش درستي نداشت و با نتيجه‌گيري معكوس از نظرات اعضاي كميتة مركزي حرف خود را به كرسي مي‌نشاند. او اعلام كرد از اظهارنظر رفقا نتيجه گرفتيم كه نبايد با كومله و شيخ‌عزالدين كاري داشته باشيم و عليه آنها وارد عمل بشويم و يا اعلاميه بدهيم. من اعتراض كردم زيرا نتيجه‌گيري ايشان درست عكس اظهارنظر ديگران بود. دكترقاسملو گفت رأي مي‌گيريم. وقتي رأي گرفت اكثريت مطابق نظر ايشان رأي دادند و نظرشان برگشت. كميتة مركزي 25 نفر بود. تا جايي كه به خاطر دارم آقايان حسن‌زاده, گاداني, بلوريان, ابوبكر هدايتي از بوكان, قادر عبدي از پيرانشهر, مهندس جهانگيري, سنار مامدي از اروميه, مصطفي شلماشي و مصطفي هجري, همه بودند. تنها نكتة مثبت اين بود در جامعة جلسة مركزي حزب قطعنامه‌اي صادر شد و گفتند كه ما جنگ در شهرها را محكوم مي‌كنيم و همة نيروهاي نظامي حزب بايد از شهر خارج بشوند. ما اين را موفقيتي دانستيم و به استناد آن اعلاميه, نيروهايمان را بلافاصله از شهر سقز خارج كرديم. يكي از روش‌هاي شناخته‌شده آقاي دكترقاسملو براي پيشبرد اهداف و برنامه‌هايش اين بود كه در مصوبات كتبي براي تأمين نظر مخالفين عقب‌نشيني مي‌كرد, اما در عمل عكس آن رفتار مي‌نمود.
چشم‌انداز: افراد ديگر هم همراهي كردند؟ كومله و…؟
فقط ‌تشكيلات حزب در سقز به آن عمل كرد. حتي حزب دموكرات, دو روز بعد از اعلاميه, در بانه به پادگان شهر حمله كرد. علناً مي‌ديدم يك چيزي به علت رضايت ما ظاهراً اعلام مي‌شود اما در باطن تعمدي در كار هست. يك هفته بعد از آن جريان, چون كميته مركزي حزب نظرات ما را ديده بود فكر كرده بود كه ما برايشان نيروي معارض و معاندي هستيم. اعلام كردند كه تشكيلات حزب دموكرات در سقز منحل است (بدون دليل) و ما مي‌خواهيم اعضا را زير نظر يك كميتة رهبري جديد دربياوريم. يكي از دلايلشان اين بود كه گفته بودند فاروق‌كيخسروي عضو كميتة مركزي شده و نمي‌تواند به تشكيلات حزب در سقز رسيدگي كند. در حالي كه هر عضو كميتة مركزي حزب مسئول يك تشكيلات شهري هم بود. بقيه هم بايد ترميم شده و از نو سازماندهي شوند. اما در واقع هدفشان حذف من از تشكيلات سقز بود. افراد در محل تشكيلات حزب كه فكر مي‌كنم در هلال‌احمر بوكان بود, جلسه‌اي عمومي تشكيل دادند. در آنجا اولين برخورد پيش آمد. نيروهاي حزبي با اسلحه آمده بودند, گفته بودند كه اسلحه را كنار بگذاريد و اين طرف به جواني كه اسلحه‌اي روش دوشش بود برمي‌خورد و درگيري لفظي شديدي ايجاد شد. مخصوصاً مرحوم ابوبكر هدايتي, مسئول تشكيلات بوكان, حرف زننده‌اي زده بود كه اينها بيشتر ناراحت شده بودند, ما رفتيم فيصله داديم و گفتيم مسئله‌اي نيست. آقايان عبدالله حسن‌زاده (رهبري فعلي حزب) و جليل گاداني, از اعضاي دفتر سياسي حزب, براي صحبت به آنجا آمده بودند. آقاي گاداني مطرح كرد چون آقاي كيخسروي عضو كميتة مركزي است و نمي‌تواند به تشكيلات سقز رسيدگي كند, اين تشكيلات منحل است و بايد انتخابات جديدي انجام بدهيم. گفتند دليل؟ ‌گفت دليل نمي‌خواهد و همين. بعد آقاي حسن‌زاده صحبت كرد. باز جوّ مي‌خواست متشنج بشود كه به آرامش دعوت كرديم. آقاي حسن‌زاده آمد كه دست من را بگيرد و از جلسه بيرون ببرد چون فكر مي‌كرد به‌دليل حضور من جلسه متشنج است و اعتراض مي‌كنند. اگر من بيرون بروم اينها خودشان مي‌توانند سر اعضا را شيره بمالند. من گفتم آقاي حسن‌زاده اگر اجازه بدهيد در جلسه بمانم وگرنه احساس مي‌كنم در اينجا خطر و اتفاقي در شرف انجام است. گفت نه, برويم با هم صحبت كنيم, برادران اينجا هستند. من را نصيحت كرد كه دست از اين حرف‌ها بردار, ما بايد با رهبري حزب هماهنگ باشيم و… تا با من صحبت را شروع كرد, ديدم اوضاع آن طرف بة طور عجيبي متشنج شد, داشت تيراندازي پيش مي‌آمد. من ديدم اوضاع اصلاً قابل كنترل نيست. به خاطر اهانتي كه آقاي هدايتي كرده بود, اينها تعقيبش كرده بودند و او هم در يكي از اتاق‌ها پنهان شده بود. همه مي‌گفتند بايد بيرون بيايد تا تلافي كنيم. چه‌طور جرأت كرده به پيشمرگي كه براي دفاع از نواميس مردم اسلحه روي دوشش گذاشته اهانت ‌كند. ديديم خواهش و تمنا‌ فايده ندارد. سه‌ ـ چهارنفر را به يك روستا ‌فرستاديم و ديگري را به روستاي ديگر. آخرين گروهي را كه باقي مانده بود سوار ماشين خودم كردم و بيرون بردم, از‌جمله پيشمرگي كه به او اهانت شده بود. مقابل بيمارستان بوكان دوستان خودمان جلوي ما را گرفتند وگفتند آقاي هدايتي داخل ماشيني است كه دنبالت مي‌آيد كه ما او را دستگير كرديم. حالا يا اين پيشمرگي كه داخل ماشينت است بايد بيايد و هدايتي از او معذرت بخواهد مقابله به مثل انجام دهيد و او را قصاص كند. بالاخره او را از ماشين من پياده كردند و گويا آقاي هدايتي از او معذرت خواسته بود و آن پيشمرگ گفته بود من حاضر نيستم به يك برادر حزبي توهين كرده و قصاص كنم و قضيه فيصله پيدا كرد. روز بعد ديديم ميتينگي در شهر بوكان تشكيل داده‌اند. آقاي حسن‌زاده و ‌آقاي گاداني‌ مردم را جمع كرده و نطق‌هاي آتشين مي‌كردند. ما هم به‌عنوان يك مستمع آنجا نشستيم و صحبت‌ها را گوش ‌كرديم, چون جايز نبود كه خودم بروم صحبت كنم. ديدم آقايان در زمينة جنگ و مبارزه صحبت مي‌كنند كه بايد با جمهوري اسلامي بجنگيم و… . يكي از مستمعين آنجا به اسم حمه نجار, خوانندة ترانه‌هاي كردي, از آقاي گاداني پرسيد كه اگر شما موافق جنگ با جمهوري اسلامي هستيد, آن خائني كه در سقز خيانت كرده و گفته ما جنگ نمي‌كنيم كيست؟ چرا او را به ما معرفي نمي‌كنيد؟ و آقاي گاداني از جواب‌دادن به او طفره رفت. من گفتم, كاك محمد گوش به حرف شما نداد. چون جمعيت سؤال شما را نشنيدند, من نمي‌توانم جوابت را بدهم. خواهش مي‌كنم برو ميكروفون را بگير و همين سؤال را مطرح كن كه من بيايم جوابت را بدهم. آن‌موقع اعلامية كميتة مركزي حزب كه گفته بود نيروها را از شهرها بيرون بكشيد در جيب من بود. من پيش خودم گفتم مي‌روم آنجا اعلاميه را مي‌خوانم تا همة مردم متوجه بشوند كه اينها دارند از مواضع حزب سرپيچي مي‌كنند. در مقام حرف چيزي مي‌گويند و در مقام عمل طور ديگري عمل مي‌كنند. او رفت در گوشي به آنها گفت, ولي آنها قبول نكردند و اجازه ندادند. منظور من اين است كه چنين حركاتي علي‌رغم آنچه در حزب تصويب مي‌شد انجام مي‌شد و جنگ وخونريزي را تشديد مي‌كرد. حركت اصلاح‌طلبي را ما آن‌موقع در كردستان ايران آغاز كرديم. ما فهميده بوديم كه اگر جو هميشه آرام باشد به نفع جامعه است و مي‌توان مواضع اصلاح‌طلب‌ها را تقويت كرد و آتش‌افروزان جنگ و اغتشاش‌طلبان را تضعيف نمود. هنر آقاي خاتمي اين است كه طوري جريان‌ها را هدايت كرده‌اند كه هيچ جايي براي ابراز خشونت نيروهاي خشونت‌طلب نباشد و جوّ آرام باشد كه بتوان حرف‌ها را زد. چرا كه اگر جوّ ناآرام باشد همه‌جا دستخوش بروز احساسات زودگذر و تشنج مي‌شود.
چشم‌انداز: چه‌طور شد كه كنگره چهار تشكيل شد؟ و ظاهراً شما را از ادامة مسير و هدايت حزب در سقز بازداشته‌اند و حذف شده‌ايد, بفرماييد كه در ادامه چه اتفاقي افتاد…؟
تشكيل كنگره چهار و اعلام موضع پيروان كنگره چهار در حزب دومقولة جداگانه هستند. قبل از كنگره, من عضو مشاور كميته مركزي بودم و در كنگره چهار كه اواخر سال 58 تشكيل شد, به‌عنوان عضو رسمي كميته مركزي انتخاب شدم. مورد حمايت آقاي دكتر قاسملو هم بودم, هرچند آن زمان هم مخالفت‌هايي با هم داشتيم. مسئلة بعدي كه شما مطرح كرديد مسئلة انشعاب پيروان كنگرة چهار است. انشعاب پيروان كنگرة چهار در 25 خرداد 1359 صورت گرفت كه بعد از اين ماجراهاست. يعني موقعي‌كه ديديم رهبري به مصوبات كنگره چهار و جلسات كميتة مركزي عمل نمي‌كند نشست‌هايي را با اعضاي كميته مركزي برگزار كرديم.
چشم‌انداز: قبل از هر چيز شما دربارة كنگرة چهار بفرماييد. كنگرة كجا تشكيل شد؟ اگر اسامي شركت‌كنندگان در ذهن‌تان باشد بفرماييد و اين‌كه چه اتفاقاتي افتاد؟
اگر اشتباه نكنم كنگره در بهمن سال 58 در مهاباد به‌صورت علني تشكيل شد ساير كنگره‌ها به غير از كنگرة اول, همه به‌طور مخفي برگزار شده بود. نمايندگان تمام تشكيلات حزبي از همة شهرها آمده بودند و من هم به نمايندگي از تشكيلات سقز در كنگره حضور داشتم. مصوبات كنگره در كل در جهت حمايت از حقوق مردم كردستان, برخورد مسالمت‌آميز با جمهوري اسلامي, تأييد رهبري امام, تأييد نظام جمهوري اسلامي و تأييد گفت‌وگو با جمهوري اسلامي در جهت حل مسائل كردستان, منتهي حتي از همان روز اول كنگره و بعد از كنگره عملاً كارها در خلاف جهت مصوبات كنگره پيش مي‌رفت و مرحله به مرحله تضادها شديدتر مي‌شد و در درون حزب هم عملاً دو دستگي شكل مي‌گرفت. يك دسته به حمايت از مصوبات كنگره برخاستند و گروهي به مخالفت با مصوبات. گروه مخالف مصوبات را دكتر قاسملو رهبري مي‌كرد اما گروه مقابل, رهبري منسجمي نداشت و به‌صورت پراكنده هر گروهي در داخل شهر خود براي خودش فعاليت مي‌كرد. ما هيچ‌وقت اين اختلاف‌ها را در سطح جامعه بروز نمي‌داديم, چون مي‌خواستيم وحدت تشكيلاتي حزب حفظ شود. نمي‌خواستيم يك بخش كوچك را جدا كنيم, بلكه مي‌خواستيم فضاي آرامش برقرار شده و كل بدنه و رهبري حزب در مسير درست هدايت شود. مسئلة ديگري كه جا دارد اشاره كنم اين است كه يك هفته بعد از ماجراي تغيير تشكيلات سقز, در اواخر ارديبهشت ماه, در شهر بوكان قدم مي‌زدم. از بلندگوي مسجد بازار, شنيدم كه مردم سقز را دعوت مي‌كرد بيايند داخل مسجد. من به‌عنوان يك شهروند سقزي رفتم داخل مسجد. ديدم دور تا دور نشسته‌اند و وسط مسجد خالي است. حاضرين در مسجد از من خواستند صحبت كنم. گفتم من آمده‌ام حرف‌هاي شما را بشنوم. گفتند واقعيت اين است كه ما مردم سقز تصميم گرفته‌ايم كه كفن بپوشيم و برويم شهر خودمان, ما حالا اينجا آواره هستيم. در خانة هر بوكاني چهارـ پنج خانوادة سقزي ساكن‌اند و ما سربار اينها شده‌ايم و ايجاد مشكل كرده‌ايم. برويم شهر خودمان كشته بشويم بهتر از اين است. نكتة ديگر اين است كه گروه‌هاي چپ تندرو براي ايجاد يك جوّ ملتهب تبليغاتي مي‌خواستند مردم اردوگاه بزنند مثل اردوگاه فلسطيني‌ها. گفتند ما نه اردوگاه تشكيل مي‌دهيم و در چادر زندگي مي‌كنيم و نه اينجا مي‌مانيم. كسي از ترس احزاب سياسي جرأت حرف زدن ندارد. ولي تو خودت حزبي هستي, مخالف جنگ هستي و براي نمايندگي مردم سقز در مجلس شوراي اسلامي به تو رأي داده‌ايم, لذا مي‌خواهيم صحبت كني و تكليف ما را روشن كني. گفتم حالا كه اين‌طور شد من حرف مي‌زنم. براي مردم توضيح دادم كه «در اعتراضات سياسي و خودكشي‌هاي سياسي رسم بر اين است هركس اين كار را مي‌كند به طريقي اعلام مي‌كند به يك مسئله اعتراض دارد كه دست به چنين اقدامي مي‌زند. ما بايد قبل از اين‌كار اعلاميه پخش كنيم و اعلام كنيم چرا داريم كفن پوشيده به استقبال مرگ مي‌رويم. دست خالي رفتن و خود را به كشتن دادن ما را به جايي نمي‌رساند و نتيجه‌اي ندارد.» من موقعيت انقلاب آنها را براي آنها توضيح دادم آن هم در جوي كه كاملاً تحت حكومت گروه‌هاي تندرو و راديكال قرار داشت. (به‌لحاظ گواه تاريخي‌, روزنامة «نامة مردم حزب‌توده», در دو ستون اعلامية كو‌مله را. تحت عنوان «خط خلق» چاپ كرده بود) ادامه دادم انقلاب ايران يك چنين شرايطي را مي‌گذراند. مثال‌هايي را آوردم از انقلاب‌هاي ويتنام, كوبا, الجزاير, آنگولا و گفتم در جاهايي كه مردم عليه استعمار و امپرياليزم آمريكا جنگيدند و به استقلال و حكومت ملي رسيدند, استعمار ساكت ننشسته و با بر هم زدن وحدت ملي آنها موجبات سلطه مجدد خود را فراهم مي‌آورد. گفتم ما حالا عملاً خواسته يا ناخواسته عامل دست آمريكا هستيم, داريم كاري مي‌كنيم كه او رسماً از ما نخواسته اما به‌نفع اوست, با اين‌كه به ما مزد نداده, اما نوكران بدون مزد آمريكا هستيم و داريم وحدت ملي را خدشه‌دار مي‌كنيم. ما نبايد اين‌كار را بكنيم ما بايد بياييم رسماً اعلام كنيم كه همانند مردم ايران از جمهوري اسلامي حمايت مي‌كنيم و از رهبري امام حمايت كنيم و حق كردها را هم مي‌خواهيم. در طول تاريخ به كردها ستم‌ شده و حق خودمان را با مسالمت مي‌‌خواهيم نه با جنگ. مردم بلافاصله حرف من را قبول كردند. گفتم اجازه بدهيد بنويسيم و اينها را مكتوب كنيم. گفتند بنويسيد. من شروع به نوشتن كردم. آقاي احمد اسكندري كه نمايندة دفتر شيخ‌عزالدين حسيني بود و حالا نمايندة كومله در اروپا است ميكروفون را به‌دست گرفت و گفت «مردم سقز», تا گفت مردم سقز هر چه فحش و بد و بي‌راه بود نثارش كردند. جمعيت كه كمي آرام شد, گفت «كيخسروي از ويتنام گفت, از آنگولا گفت, من مي‌خواهم از سقز بگويم» گفتند نمي‌خواهيم هر چه او گفت كافي است. باور بفرماييد تا من خواستم بنويسم, كه نيم‌ساعت يا 45 دقيقه طول كشيد, او مرتب خواست حرف بزند, اما اجازه ندادند.1 ما قطعنامه را خوانديم. همه تأييد كردند و شروع كردند به تظاهرات گسترده‌اي در سطح شهر بوكان. شايد دو سه ساعت اين تظاهرات طول كشيد. متن قطعنامه را همان‌روز براي روزنامه‌هاي كيهان, اطلاعات و نامه مردم فرستاديم كه تنها نامه مردم ارگان حزب‌توده ايران آن را زير عنوان خط خلق چاپ كرد. بعد از اين ماجرا ما ديديم با فعاليت‌هاي پراكنده نمي‌شود كاري كرد. ما آمديم زير پاي اعضاي دفتر سياسي و كميتة ‌مركزي حزب نشستيم. بارها آنها را دعوت به تجديد نظر در انتخاب رهبري و اصلاح خط مشي انحرافي حزب نموديم. اينجاست كه من اشاره مي‌كنم به خاطرات آقاي غني بلوريان. «من با علي گلاويژ از رهبران كرد حزب‌توده صحبت كردم. ايشان گفته‌اند من خبر نداشتم كه شما اين‌كار را كرديد (يعني اعلامية پيروان كنگرة چهار را صادر مي‌كنيد) و اگر خبر داشتم نمي‌گذاشتم اين اعلاميه را پخش كنيد. در جواب ‌گفتم محمدامين سراجي گفته كه علي گلاويژ اين اعلاميه را نوشته و داده به من و فاروق كيخسروي. من ضمن تأييد حرف‌هاي آقاي بلوريان آن كلمه را كه از طرف آقاي سراجي نقل قول شده, تكذيب مي‌كنم. ‌من هرگز خبر نداشتم كه اين اطلاعيه نوشتة علي گلاويژ بوده,‌ شايد هم اين‌طور بوده باشد اما من هيچ وابستگي‌اي به حزب‌توده نداشتم. مرحوم علي‌ گلاويژ را به‌عنوان يكي از بستگان خود كه با هم مراوده هم داشتيم و به‌عنوان يك انسان دانشمند و باسواد قبول داشتم, ولي يك‌بار هم به من خط و ربط نشان نداده. اگر هم ‌آقاي سراجي از آقاي علي گلاويژ آن متن را گرفته باشد من متن را انشا و دستخط خود آقاي سراجي مي‌پنداشتم. چون خودش آدم تحصيلكرده و باسوادي بود و من فكر مي‌كردم متن مال خودش است. بنابراين من اين گفتة ايشان را كه علي‌ گلاويژ متن مذكور را به من و فاروق كيخسروي داده است به‌شدت تكذيب مي‌كنم. ما بارها نشستيم آن را اصلاح كرديم و نظرات خودمان را وارد كرديم. مطالبي بر آن افزوده و يا كم كرديم. مي‌خواهم يك مسئلة ديگر را به‌عنوان شهادت در پيشگاه تاريخ بگويم. جدي‌ترين فردي كه (حالا اگر مسئوليت دارد مسئوليتش را بر گردن مي‌گيرم در هر جا) موجب موضع‌گيري اعضاي هفت‌نفره كنگرة چهارم شد, من بودم. آقاي بلوريان در خاطراتش حالا گفته كه من پشيمان هستم كه اين‌كار را كرديم. ولي من پشيمان نيستم و من عامل اصلي اين موضع‌گيري بودم. به خاطر احترامي كه براي آقاي بلوريان قائل بودم و حالا هم قائل هستم مرتباً مراجعه مي‌كردم و مي‌گفتم اين‌كار را بكنيم بهتر است آقاي سراجي از من شديدتر مي‌خواست كه اين‌كار انجام بشود, اما نفوذي در ديگران نداشت. من با خانم فوزيه قاضي, مرحوم دكتر رحيم سيف قاضي‌1, مرحوم استاد هيمن و آقاي احمد عزيزي صحبت مي‌كردم باعث مي‌شدم كه اينها دور هم.جمع شوند بجاست بگويم در جريان كنگرة چهار, موقعي كه ليست‌ها پخش مي‌شد براي اين‌كه اعضاي كميتة مركزي انتخاب بشوند من در كنار مرحوم استاد هيمن نشسته بودم. به من چيزي گفت كه حلقة گوشم شد و حالا هم به آن متعهدم و واقعاً زندگي مرا دگرگون كرد. من چندين جا مد‌يون شخص استاد هيمن هستم. به من گفت: «فاروق نگاه كن اولين كسي‌كه اسمش را براي كميتة مركزي نوشته‌ام تو هستي. فقط يك خواهشي از تو دارم كه آدم خودت باش, چماق دست اين و آن نشوي, گفت دكتر قاسملو اسم تو را در ليستش نوشته و برايت تبليغ مي‌كند ولي او مي‌خواهد هر دفعه يك عده‌اي را آلت دست خودش كند, چماق كند به نفع خودش و از آنها استفاده كند. اگر حرف او را خودت قبول داشتي به او رأي بده, اگر قبول نداشتي به خاطر اين‌كه دكتر قاسملوست, مطيع‌اش نباشي.» اين واقعاً درس بزرگي شد براي من و هميشه روي تصميم‌گيري‌هاي خودم تكيه مي‌كردم. اين مسئله باعث شد كه من وقتي ديدم حزب دارد جريان انحرافي را سپري مي‌كند به خاطر تعهدي كه به آن حرف داشتم, خودم را متعهد مي‌ديدم كه تمام تشكيلات حزب را عليه اين خط انحرافي بسيج كنم و كردم تا جايي توانستم. ما 25 خرداد سال 59, بعد از نشست‌هاي فراوان كه شايد بيشتر از سه چهارم اعضاي رهبري را آماده كرده بوديم كه به نفع تغييرات رأي بدهند, يك جلسه براي تصميم نهايي دعوت شديم متأسفانه ديديم غير از هفت نفري كه اعلاميه را امضا كردند, بقيه عقب نشستند. ما هم گفتيم حالا كه اين‌طور شده ما نمي‌توانيم با اين جريان خودمان را شريك و همراه بدانيم كه علناً دارد به مردم ما خيانت مي‌كند.
چشم‌انداز: در خاطرات غني بلوريان آمده كه آقاي عبدالله حسن‌زاده سفري داشتند به حاج‌عمران عراق و ظاهراً بدون قرار قبلي ايشان را به كركوك مي‌برند. آنجا او با بعثي‌ها ملاقات مي‌كند و تعهداتي به آنها مي‌دهد. از‌جمله اين‌كه دو نفر از افسران عراقي بايستي براي كمك و تحويل لوازم جنگي در حزب دموكرات باشند و برعكس دو نفر از طرف حزب براي مشورت, در عراق باشند. حزب دموكرات اطلاعات خودش را دربارة نيروي ارتش ايران بدهد, آمارهاي سرباز و اسلحه و… آنها را براي بعثي‌ها مشخص كند, شعار سرنگوني رژيم آخوندي را بدهد, به كردهاي شمال عراق هم اجازه ندهد كه به مردم عراق نزديك شوند و از خاك ايران استفاده كنند و دربارة رابطه ايران با كشورهاي ديگر هم به بعثي‌ها اطلاعات بدهند و… . آقاي بلوريان مي‌گويد وقتي اين هفت مادة ننگين را ملاعبدالله قرائت كرد, من به دقت به چهرة اعضا نگاه كردم ببينم چه‌قدر تأثير داشته مي‌گويد غير از چهرة ملاعبدالله عرق شرم به چهرة همه نشسته بود كه ايشان اعتراض مي‌كند و اعتراض ايشان به جايي نمي‌رسد, آيا در اين حوزه هم شما اطلاعات دقيقي داريد يا نه؟
متأسفانه اطلاعات من در اين رابطه دقيق نيست چون عضو دفتر سياسي حزب نبودم ولي تا جايي‌كه از جلسات كميتة مركزي اطلاع داشتم و مطرح مي‌شد, يك‌بار در سال 58 مأموريتي از طرف حزب به ‌آقاي محمدامين سراجي داده مي‌شود كه برود و هرگونه رابطة باقي‌مانده بين بعثي‌ها و حزب دموكرات را قطع بكند و ايشان رفته بود اين كار را كرده بود و در آخر با يك حالت فرار از دست بعثي‌ها برمي‌گردد. ايشان روابط را تا حد مناسبي مختل كرده بود. در سال 59 بعثي‌ها دوباره نمايندة ‌حزب را مي‌خواهند. اين بار مأموريت به آقاي حسن‌زاده داده مي‌شود. منتها اين‌كه از جايي دستور گرفته يا گرايش دروني خودش به عراق بوده (چون سال‌ها در عراق زندگي كرده) معلوم نيست اما اين را مي‌دانم تنها به منطقة مرزي اكتفا نكرده و به كركوك هم رفته بود و احتمالاً اين قول و قرارها را با بعثي‌ها داشته. به قول معروف آفتاب آمد دليل آفتاب. همين كه حالا هم در عراق و تحت حمايت بعثي‌ها زندگي مي‌كند خودش دليل مناسبي است. به هر صورت تنها چيزي كه در آن جلسة تشكيلات سقز در بوكان كه مي‌خواستند من را حذف كنند, در بين بچه‌هاي سقز به آن اشاره كردم اين بود كه گفتم آقايان كه مي‌خواهند بدون دليل تشكيلات سقز را به هم بريزند و آن را نوسازي كنند. اينها تمايل دارند كه جنگ در منطقه ادامه داشته باشد و ما مخالفيم. از طرفي به اين آقاي حسن‌زاده مأموريت داده شده كه برود روابط با بعثي‌ها را قطع بكند. اما ايشان رفته اين رابطه را تحكيم كرده. من هم ذهن بچه‌هاي سقز را كمي در اين‌باره روشن كردم. اما با آن‌ قطعيت و تفصيل كه آقاي بلوريان در خاطراتشان اشاره كرده‌اند من اطلاعات دقيق ندارم.
چشم‌انداز: گفتيد مقدمات ارتباط با اعضاي كنگرة چهار را مهيا كرديد و به اعلاميه اي كه حذف و اصلاح كرديد منجر شد, محتواي آن اعلاميه چه بود؟
متن كامل آن را دارم. خلاصه‌اش اين بود كه حزب دارد از خط مشي خودش خارج مي‌شود. ما مي‌‌خواستيم در خط انقلاب و رهبري انقلاب باشيم كه حالا حزب دارد در مقابل رهبري حركت مي‌كند, افراد ناسالمي وارد حزب شده‌اند؛ از افراد ساواكي و فراري و افراد مشكوك … روابط با حزب بعث نبايد باشد… اينها نكات اساسي‌اش بود.
چشم‌انداز: گويا شما را دستگير كردند و به زندان انداختند؟
در 25 خرداد ماه 1359 اعلاميه را منتشر كرديم و بلافاصله شروع كرديم به ميتينگ‌ها و جلسات سخنراني‌ و نشست‌هاي مختلف با مردم و به‌اصطلاح همة مسائل را بازگو مي‌كرديم, البته من قبلاً هم به علت تمايلات دموكراتيكي كه داشتم هر تصميمي كه در جلسات كميتة مركزي اتخاذ مي‌شد روز بعد در تمام حوزه‌هاي حزبي و بين مردم پخش مي‌كردم و يكي از موارد اتهام من در جلسات كميتة مركزي حزب كه مرحوم آقاي هدايتي هميشه بر آن تأكيد مي‌كرد اين بود كه مي‌گفت ايشان تصميمات حزبي را براي مردم بازگو مي‌كند. به هر صورت ما بعد از جريان اعلام موضع كنگرة‌ چهارم هم مرتب مواضع خودمان را براي مردم توضيح مي‌داديم. در جلسات مختلف سازمان جوانان در مهاباد, بوكان, سقز اين مسائل را در كنگره‌ها و ميتينگ‌ها مطرح مي‌كرديم در فاصله 16 روز, از 25 خرداد تا 10 تير كه نهايتاً دستگير شدم, سه بار ديگر حزب دموكرات براي دستگيري من اقدام كرد. بار اول در مهاباد, در منزل مرحوم ماوراني, يك‌بار در بوكان, يك بار در مسير مهاباد به شيلاناوي محل اقامت مرحوم استاد هيمن. در مهاباد وقتي ما را نزد مسئولين بالاتر از خود مي‌بردند و صحبت مي‌كرديم, منطق ما را قوي ‌ديدند و آزاد ‌كردند.
چشم‌انداز: تنها شما يا اشخاص ديگري هم بودند؟
يك‌بار به اتفاق آقاي سراجي داشتيم خدمت استاد هيمن مي‌رفتيم و در مسير روستاشان ما را دستگير كردند و نزد مرحوم سروان جاويدفر كه معروف به سروان هژار و از مسئولين نظامي حزب در تشكيلات مهاباد بود, بردند. با او بحث كرديم. مخصوصاً آقاي سراجي با آنها بحث كرد كه در مقابل گفتند اشتباه از ماست و ما را ببخشيد. بار سوم در يك غذاخوري در شهر بوكان همراه دوسه نفر ديگر از دوستان حزبي داشتيم غذا مي‌خورديم كه يك گروه مسلح حزبي آمدند و گفتند: فلاني بيا تا تشكيلات حزب. ما هم گفتيم داريم ناهار مي‌خوريم. غذاخوري هم روبه‌روي حزب بود. گفتيم شما برويد ما مي‌آييم. اما نرفتند و همان‌جا ايستادند. بعد از ناهار گفتند به ما گفته‌اند كه شما را دستگير كنيم و ببريم. گفتم خوب من نمي‌آيم, اسلحه داريد, بزنيد يا كشان‌كشان ما را ببريد ولي با ميل و ارادة خودمان نمي‌رويم. نزديك به سه ـ چهارساعت با ما بحث كردند. نتيجه هم نداشت. نهايتاً يكي كه خيلي جهانديده‌تر بود خواهش و تمنا كرد كه اين دستور حزب است و اينها اگر اجرا نكنند مسئولند و بايد جواب بدهند. بيا داخل ماشين و چند كلمه با من صحبت كن. ما رفتيم داخل ماشين و آقايان پا را گذاشتند روي گاز و ما را از شهر خارج كردند و به يكي از روستاهاي بوكان بردند. فردايش به روستاي ديگري بردند و از آنجا نيمه‌شب ما را بردند تا يكي از روستاهاي اطراف مهاباد, يك هفته هم آنجا بودم. سپس مرا به مقر حزبشان, روستاي گويك‌تپه كه مركز كشاورزي بود منتقل كردند. در آن مدت من كساني را پيدا مي‌كردم و نامه‌هايي براي رفقاي حزبي مي‌نوشتم. مي‌دانستم آنها چاپ روزنامة كردستان, ارگان كنگرة چهارم را در دست اجرا دارند. من برايشان از همان محل چند مقاله فرستادم كه بدون اسم چاپ شد. يكي به اسم «چرا اعلام موضع كرديم؟» يكي باعنوان «انشعاب و يا طرد منحرفين» يكي به زبان كردي تحت عنوان «دموكرات‌هاي راستين كدامند؟» و… . بعد از گويك تپه كه دوهفته آنجا بودم, مرا به منطقة سردشت بردند. در روستاي زم زيران ماشين براي استراحت و چاي توقف نمود. آنجا آقاي سيدمحمد كليجي كه مسئول زندان دوله‌تو بود با ما برخورد كرد وگفت اينها دارند شما را مي‌آورند پيش ما. دستور داد گفت اينها را نبريد داخل زنداني‌ها. در دفتر خودم باشند. ما منتقل شديم به زندان دوله‌تو. حدود شايد يك تا دو هفته طول كشيد كه سيدمحمد كليجي مشهور به سرهنگ كامراني منتقل شد. شخص ديگري كه پاسبان شهرباني مهاباد بود به اسم ملاابراهيم, مسئول زندان شد و نسبت به ما حساسيت نشان داد و گفت چرا اينها را در دفتر زندان نگه‌داشته‌اند و دستور داد ما را به داخل زندان ببرند. ما رفتيم داخل زندان و دردسر بيشتري درست كرديم. چون مرتب تبليغات خودمان را انجام مي‌داديم و اشكالات كار رهبري حزب را بازگو مي‌كرديم. به زنداني‌ها مي‌گفتيم شما اينها را طرفدار كُرد به‌حساب نياوريد, اينها دارند از يك جريان انحرافي پيروي مي‌كنند ما هم كه كُرد هستيم و در رهبري حزب هم قرار داريم, چون با برادركشي مخالف هستيم اين‌گونه عليه ما رفتار مي‌كنند خواهش مي‌كنيم آزاد كه شديد كردها را از چشم ملت نيندازيد. وقتي اين مسائل را ديدند, ملاابراهيم به دفتر سياسي حزب اعلام كرد يا من اينها را اعدام مي‌كنم يا ببريدشان جاي ديگر.
چشم‌انداز: بازجويي نداشتيد؟
بازجويي نه, يك دفعه در گويك‌تپه, آقاي سعيد سلطانيان كه بازرس حزب بود براي بازجويي مراجعه كرد و گفت كه شما وقتي سقز بوديد اموال دخانيات سقز غارت شده, چرا غارت شده؟ و اسلحه‌هايي كه دست شما بوده تحويل حزب بدهيد. من هم يك شلوار كردي به تن داشتم كه جيبش پاره بود. آن را نشان دادم گفتم من نه اموال دخانيات سقز توي جيبم ا ست نه اسلحه. ما روزي كه اعلام موضع كرديم بدون اسلحه اين‌كار را انجام داديم و گفتيم هر كسي كه به هواداري ما اقدام مي‌كند اسلحه‌اش را بگذارد زمين. ما با فعاليت‌هاي مسلحانه مخالف هستيم, حالا هم هركس اسلحه به‌دست دارد در كنار خودتان است. ما هيچ فردي را با اسلحه با خودمان نياورده‌ايم, و در ثاني ما خودمان را بيشتر از شما پاي‌بند و متعهد به حزب دموكرات مي‌دانيم. درنتيجه شما هستيد كه بايستي اموال و تشكيلات حزب را تحويل ما بدهيد. با اين جواب سر بالا با اين‌كه در موضع زنداني بوديم از موضع قدرت با آنها صحبت كرديم, او هم كه ديگر جوابي نمي‌توانست بشنود گذاشت و رفت. بعد از آن حدود سه‌سال كه ما در زندان دموكرات بوديم بازجويي نشديم تا روزهاي آخر كه آقاي جليل گاداني آمد كه بعداً توضيح مي‌دهم. آقاي ملاابراهيم وجود ما را در داخل زندان هم تحمل نكرد و به دفتر مركزي گزارش داد كه اينها را از اينجا ببريد ما را به روستاي ديگري به اسم مزرعه بردند كه يك مقر حزب بود. اين مسئله برمي‌گردد به 59. روز اول ما را در يك اتاق تاريك و نمناكي كه بازداشتگاه پاسگاه ژاندارمري قبلي بود, انداختند. سه‌شبانه‌روز ما سه نفر آنجا بوديم. فقط گوشة در را باز مي‌كردند و غذايي مي‌انداختند و در را مي‌بستند مگر موقع دستشويي رفتن كه بيرون مي‌رفتيم. هر چه اصرار مي‌ورزيديم كه با آنها صحبت كنيم كه چرا ما را اين‌طور نگه‌داشته‌ايد, مي‌گفتند مسئول ما اينجا نيست. بعد از سه‌روز مسئولشان برگشت. فردي به اسم عبدالله مام‌آقا بود كه فرد بسيار شريفي بود. كاملاً بي‌سواد ولي آدم بسيار خونگرم و خوبي بود. رهبري حزب دكترقاسملو را كاملاً قبول داشت. وي در همان درگيري‌هاي منطقه شهيد شد. عبدالله مام آ‌قا آمد گفت خوب شما بگوييد حرفتان چيست؟ ما صحبت كرديم. گفت به ما گفته‌اند اينها آدم‌هاي خطرناكي‌اند, «جاش»1 هستند, خيلي از شما بد گفته بودند اما من مي‌بينم شما از ما بهتريد. گفت بياييد در اين مقر آزاد باشيد و مرتب به ما مي‌رسيد و از نظر غذايي كمبودهايي كه در آن مدت كشيده بوديم جبران مي‌كرد.
چشم‌انداز: آن دو نفر همراه شما چه كساني بودند؟
‌آنها هواداران معمولي حزب بودند, از كادر سياسي و رهبري نبودند. وقتي عبدالله مام‌آقا مي‌ديد كه ما منطقي صحبت مي‌كنيم و دفاع از حقوق كردها را شديدتر دنبال مي‌كنيم, مي‌گفت شما از نظر من آزاد هستيد. هر جا مي‌خواهيد برويد. اگر مي‌خواهيد فرار كنيد هم اختيار با شماست و اين اخلاق او ما را آنجا نگه داشت. چون خودمان را در مقابل مسئوليت او متعهد مي‌دانستيم. آنجا مانديم, مي‌رفتيم توي جنگل‌هاي دور دست, كوهنوردي و راهپيمايي ولي برمي‌گشتيم. در وسط زمستان 59 يك‌بار ما را منتقل كردند به ده آلواتان. يك ماه آنجا بوديم كه دوباره ما را به زندان مراغه برگرداند. موقعي كه به زندان رفتيم هنوز جنگ ايران و عراق شروع نشده بود. آخر شهريور بود كه هواپيماهاي عراقي آمدند فرودگاه مهرآباد و جاهاي ديگر را بمباران كردند. من به خود مي‌لرزيدم و قضاياي سال‌هاي شهريور و جنگ‌هاي جهاني اول و دوم را به خاطر مي‌آوردم كه چه مسائلي پيش آورد. وحشتي مرا گرفته بود تا صبح راديو را كه روشن كردم بيانات امام را شنيدم كه گفتند چيزي نيست يك دزدي آمده چند تا سنگ انداخته رفته, باور كنيد روحية ديگري گرفتم و تمام ترس‌هايم ريخت و روحيه‌ام درآن شرايط سخت بالا رفت. نمي‌دانم علتش چه بود كه يك مدت ما را به روستاي ديگري بردند كه زمستان بسيار سرد و سختي داشت و من داشتم سرمازده مي‌شدم. در مسير راه مرحوم رسول مامند رهبر حزب سوسياليست كردستان عراق را ديدم و يك صحبت مختصري با او كردم, ايشان رفت و چون آشنايي قبلي نداشتيم ديگر خبري از او ندارم. رهبران احزاب عراقي ازجمله سوسياليست, اتحاديه ميهني و نيروهاي بارزاني كه خيلي مخالفشان بودند به دفاع از ما برخاسته بودند و براي آزادي ماتلاش مي‌كردند. بعداً‌ هم از آقاي قادر عبدي (كه قرار بود با ما اعلام موضع بكند و پشيمان شد و بعد از يك مدتي از حزب جدا شد.) شنيديم كه: «شخصاً از را دكتر قاسملو در جلسه رهبري حزب شنيدم كه گفت حيف شد ما مثل رحمان كريمي (كه او را بلافاصله به‌وسيلة سنار مامدي كشتيم و نگذاشتيم سروصدايش بلند شود) كاش كيخسروي را هم همان اول كه گرفته بوديم اعدام كرده بوديم ولي حالا ديگر از وقتي اين حزب‌هاي عراقي مي‌آيند و به ما رو مي‌اندازند ديگر نمي‌توانيم اين‌كار را بكنيم.» به هر صورت ما در ارديبهشت سال 60, نزديكي زندان دوله‌تو بوديم كه هواپيماها را ديديم آمدند زندان را بمباران كردند حدود 48 ـ 47 نفر از زندانيان كرد و غيركرد به شهادت رسيدند بعد از آن زندان را منتقل كردند به روستاي گردينه كه روستاي متروكه‌اي بود.
چشم‌انداز: اين بمباران از چه جانبي بود؟ مشكوك به نظر مي‌آيد؟
ظاهراً آن‌طور كه ما اطلاع داشتيم از جانب قواي بعثي بود.ديگر خدا مي‌داند, بدون داشتن اطلاعات دقيق نمي‌توان قضاوت كرد. در آن اوان عبدالله مام آقا كه مسئول ما بود علاقة شديدي به دكتر قاسملو داشت, به‌ ما هم احترام مي‌گذاشت اما مخالف حرف‌هاي ما هم بود. ما براي مردم صحبت مي‌كرديم كه تأثير مي‌گذاشت. ايشان تنها مدركي كه عليه ما به مردم نشان مي‌داد, كتاب حزب كمونيست و مجموعة آثار لنين بود كه ما مي‌خوانديم, اين كتاب‌ها را به مردم نشان مي‌داد و مي‌گفت اي مردم كتاب اينها قرآن نيست به حرفشان گوش ندهيد. كتاب اينها, اين است. يك بسم‌الله الرحمن الرحيم در آن وجود ندارد. با ما خوش‌رفتار بود. او كه عوض شد شخص ديگري به اسم فقيه عبدالله قلعه رشي كه دوره‌ديدة يمن جنوبي بود مسئول آن پايگاه شد. او ديگر تاب تحمل ما را نداشت. وقتي ما با مردم در بارة خيانت رهبري حزب و مشكلات فعلي و… صحبت مي‌كرديم, حساسيت شديدي پيدا مي‌كرد. رگ‌هاي گردنش بيرون مي‌زد و بد و بي‌راه مي‌گفت كه شما داريد خيانت مي‌كنيد. شما «جاش» و خائن هستيد و به دكتر قاسملو مراجعه مي‌كرد كه اينها را يا از اينجا ببريد يا هر چه زودتر اعدامشان كنيد. دكتر قاسملو هم گفته بود ما اينها را زنداني كرديم ولي دهانشان را ديگر نمي‌توانيم بدوزيم بگذار هر چه مي‌‌خواهند بگويند. اين, منجر شد به اين‌كه بعد از بمباران زندان دوله‌تو كه زندان به روستايي به‌نام گردينه منتقل شد, ما را هم به‌ميان بقية زنداني‌ها بردند. يك دو سه ماهي هم در اين روستاي گردينه بوديم. تا اين‌كه زندان جديد آلواتان را درست كردند و ما را به آنجا منتقل كردند. بعد از مدتي كه آنجا پاكسازي ‌شد, به منطقة آلان آمديم. خلاصه زندان‌هاي مختلف حزب را گشتيم. در سال 62 بود كه يك تغيير رفتاري در رهبري زندان انجام شد. تا آن‌موقع, آخر زمستان 61, همين آقاي عبدالله اميني كه حالا در زندان اوين تحت محاكمه است مسئول زندان ما بود. وضع زنداني‌ها خيلي نامناسب بود. فشار از هر نظر زياد بود. حزب سياست خودش را عوض كرد. مي‌خواست كاسه‌كوزه‌ها را سر او بشكند. فروردين 62 ايشان عوض شد و آ‌قاي حامدگوهري كه كتاب خاطرات آقاي بلوريان را منتشر كرده و در خارج از كشور است آمد و مسئول زندان شد. با ما هم روابط خوبي داشت و آدم موجهي بود. ايشان مرتب طي دو سه ماه نصيحت‌مان مي‌كرد كه دست از اين كارها برداريد. يك اظهار ندامت و پشمان‌نامه بنويسيد. ما هم مي‌گفتيم ما كه به‌ ميل خودمان وارد نشديم تا به ميل خودمان خارج شويم. آخر سر گفت كه شما را تحويل جمهوري اسلامي مي‌دهند. من هم گفتم آقاي گوهري حزب دموكرات دارد مرتب به مرحوم ملامصطفي بارزاني فحش مي‌دهد كه ملامصطفي مخالفين خودشان را تحويل شاه مي‌داد. حزب مي‌گويد جمهوري اسلامي از رژيم شاه آدمكش‌تر است, پس چه‌طور مخالف خودتان را تحويل رژيم جمهوري اسلامي مي‌دهيد. تا اين‌كه جليل گاداني براي بازجويي آمد و حرف‌هايمان را هم ضبط مي‌كرد تا بتواند نقطه‌ضعفي پيدا كند. ما نزديك دو سه ساعت صحبت كرديم. يك كلمه مجال نداديم كه گفتة ما را عليه خودمان استفاده كند. گفت شما خيانت مي‌كنيد. گفتيم ما به اين مواضع معتقديم, شما اسمش را خيانت گذاشته‌ايد. گفت رفقاي شما آقاي غني‌بلوريان و…. حالا در كرج نشسته‌اند و دارند خيانت و جاسوسي مي‌كنند. من گفتم وابسته به هيچ شخصي نيستم, زماني من بيشتر از غني‌بلوريان به قاسملو معتقد بودم و اگر حالا ببينم غني‌ بلوريان هم خيانت مي‌كند در برابرش موضع مي‌گيرم اما تاكنون خيانتي نديده‌ام. خلاصه هر چه گفت من ضدش را گفتم. حالا اگر همه را بازگو كنم حمل بر خودستايي مي‌شود بهتر است به يك سند اشاره كنم. آقاي گاداني اخيراً‌ در توضيح مطالب كتاب‌هاي خاطرات رجال سياسي كردستان كتابي نوشته‌اند تحت عنوان «بگذار پشت سر مرده حرفي نزده باشيم» (چاپ 2000) كه در صفحات 87 و 88 در تكذيب صفحه 63 كتاب خاطرات آقاي كريم حسامي (عضو سابق كميتة مركزي حزب دموكرات كردستان كه چند سال پس از اعلام موضع پيروان كنگره چهارم از حزب كناره‌گيري كرد و در استكهلم سوئد به فعاليت فرهنگي و مطبوعاتي مشغول بود و اخيراً ‌فوت كرده است) مطلبي نوشته كه ابتدا ترجمه دقيق آن را مي‌‌نويسم, سپس توضيحاتي دربارة آن ارائه خواهم داد:
«كاك كريم در صفحة 63 از قول دكترسعيد(1) دربارة فاروق كيخسروي مطلبي نوشته كه آن را تكذيب مي‌كنم. او مي‌گويد: دكترسعيد گفته است: فاروق كيخسروي را آزاد كرديم. گفته‌ام به هر كجايي كه مي‌‌خواهد برود. اما نامبرده گفته است «هيچ‌جايي نمي‌روم و در كردستان خواهم ماند و عليه حزب دموكرات هم تبليغ خواهم كرد.» طي نامه‌اي نوشته‌ام «او را با لگد بيرون بيندازيد تا وارد منطقه پاسداران بشود و اجازه ندهيد برگردد. ما حالا در حال جنگ هستيم. مجالي براي اختلافات فكري و دروني نداريم.»
بخشي از آنچه دكتر سعيد دربارة فاروق يا هر شخص ديگري در آن شرايط گفته حقيقت دارد. ما تجربه داشتيم مي‌دانستيم كه نبايد مار در آستين خود بپرورانيم. او عضو گروه هفت‌نفري بود(2) كه عملاً در صف پاسداران قرار داشت كه با حزب در حال جنگ بود. مستقيماً از رژيم ضدخلقي و ضدكرد جمهوري اسلامي پشتيباني مي‌كردند.اما تصور نمي‌كنم دكترسعيد اصلاً فاروق را هم ديده باشد و چنين جمله‌اي به او گفته باشد.»
اين خود من بودم كه در يك مسافرت به منطقه آلان آمده و در دفتر سياسي شماره دو حزب هم كاري داشتم. پس از بحث با كاك دكترقاسملو دربارة تعدادي از زندانيان كه كاك حامد ليست اسامي آنها را اعلام كرده بود تا دربارة آزادي آنها تصميم بگيريم در اشكان(3) به زندان رفته و سري به زندانيان زدم و مخصوصاً به‌عنوان يك رفيق حزبي با سابقه كه خودم در تهران نظر او را به‌طرف حزب جلب كرده بودم, كاك فاروق را خواستم و با او به بحث پرداختم. شرايط و اوضاع آن روز را مفصلاً برايش توضيح دادم و از او خواستم تا مردانه به‌عنوان يك كرد دلسوز با همان دلسوزي و احساسات پاكي كه هنگام ورود به حزب داشتي, در كردستان بمان و خدمت به مردم را ادامه بده. اما او پس از خاتمه يافتن بحث در جواب من گفت پاسداران را به مراتب از شما بهتر مي‌دانم. به حكومت مي‌پيوندم و حتي يك ساعت هم در كردستان نخواهم ماند.
ما هم همراه چند نفر ديگر او را با احترام به نزديكي سردشت فرستاديم. از آنجا به آغوش اسلام عزيز!! بازگشت و به رفقايش پيوست كه بعضي از آنها در تهران و ديگر شهرها در خدمت رژيم بودند. حالا هم با رژيم است و شركت دارد. گاهي اوقات در مجله سروه و هفته‌نامه آ‌بيدر كه در سنندج به زبان‌هاي كردي ـ فارسي منتشر مي‌شود مقالاتي مي‌نويسد.»
و اما توضيحاتي كه لازم است دربارة اين مطالب آقاي جليل گاداني ارائه بدهم تا معلوم شود متأسفانه ايشان پشت سر زنده‌ها هم دروغ مي‌گويد, واي به حال مرده‌ها.
1ـ در رابطه با اين‌كه به گفتة مرحوم دكترسعيد گفته‌ام «هيچ جايي نمي‌روم, در كردستان خواهم ماند و عليه حزب دموكرات هم تبليغ خواهم كرد.» و مقايسة آن با نقل‌قولي كه خود آقاي گاداني از من روايت كرده كه «حتي يك‌ساعت هم در كردستان نخواهم ماند.» بايد بگويم كه گفتة اول كه از مرحوم دكترسعيد نقل شده صحت دارد. آقاي گاداني اگر حافظة خود را از دست داده‌اند مي‌توانند به چند نوار ضبط‌صوتي كه از بازجويي‌هاي من تهيه كرده‌اند مراجعه نمايند. عملاً هم ديده شده كه از روز آزاديم از زندان حتي يك‌ساعت هم در خارج از كردستان زندگي نكرده‌ام. مگر به‌صورت مسافرت و تمام اين 18 سال (از 15 خرداد 63 كه از بازداشت سپاه آزاد شدم تا امروز كه مرداد سال 81 است) در دو شهر مهم و مركزي كردستان يعني اروميه مركز آذربايجان‌غربي و سنندج مركز استان كردستان زندگي كرده‌ام و هرگز تمايلي به زندگي در خارج از كردستان نداشته‌ام.
2ـ آقاي گاداني در تكذيب مطالبي كه در كتاب خود از قول مرحوم دكترسعيد نقل مي‌كنند مي‌گويند: «تصور نمي‌كنم دكترسعيد اصلاً فاروق را هم ديده باشد و چنين جمله‌اي را به او گفته باشد.»
همين نقل قول نشان مي‌دهد كه آقاي گاداني نه‌تنها حافظة دور خود را از دست داده‌اند بلكه گفتة چند دقيقة قبل خود را هم به خاطر نمي‌آورند. خود ايشان به نقل از كتاب خاطرات مرحوم كريم حسامي از قول مرحوم دكترسعيد مي‌گويند «طي نامه‌اي نوشته‌ام او را با لگد بيرون بيندازند… .» ايشان كه مدعي نشده فاروق را ديده باشد و جمله‌اي را به او گفته باشد. پس تكذيب چه لزومي دارد؟
3ـ ايشان در جاي ديگر نگاه‌داشتن من در زندان خود را به مار در آستين پرورانيدن تشبيه كرده است. حال آن‌كه اين مثال هيچ وجه تشابهي با آن وضعيت نداشت: اولاً پرورش مار در آستين در مورد كسي مصداق دارد كه دشمن خود را تحت حمايت خود پرورش دهد. من هيچ دشمني با حزب دموكرات كردستان نداشتم و حاضر بودم زندگي خودم را در راه نجات آن فدا نمايم و عملاً هم خطرات مستقيم و غيرمستقيم فراواني در اين راه استقبال نمودم. ثانياً من اگر هم دشمن شما بودم يا شما مرا دشمن خود مي‌پنداشتيد تحت حمايت شما كه نبودم. زنداني شما بودم و چه فشارها, تهديدها, ارعاب‌ها و اهانت‌ها كه از شما و دوستانتان نديدم.
4ـ اين گفتة مرحوم دكترسعيد را هم مورد تأييد و تأكيد قرار داده‌ايد كه «ما حالا در حال جنگ هستيم و مجالي براي اختلافات فكري و دروني نداريم, و با واردنمودن چند اتهام نارواي ديگر كه در بندهاي بعد به آن خواهم پرداخت بر موضع مرحوم دكترسعيد نفر دوم كادر رهبري حزب دموكرات كردستان صحه گذاشته‌ايد.
من از شما مي‌پرسم شما كه خود را دموكرات مي‌پنداريد و در كادر رهبري حزبي با اين نام هم قرار گرفته‌ايد از دموكراسي و دموكرات بودن چه استنباطي داريد؟ مگر خود شما و مرحوم دكترسعيد در همين مطالب اعتراف نمي‌كنيد كه زنداني بودن من به خاطر اختلافات فكري من با شما بوده است. آيا زنداني‌كردن و تحت فشار قراردادن يك فرد مخالف كه هيچ اقدام مسلحانه‌اي و يا توطئه‌اي عليه شما انجام نداده است, عين دموكراسي است؟ آيا هر حزب يا قدرتي كه خود را مدعي دموكرات بودن مي‌نامد همين‌كه وارد جنگ شد بايد اصول سازماني و عقيدتي خود را فداي مصالح موقتي خود نمايد؟ در اين صورت با ديكتاتورها و حكومت‌هاي نظامي چه فرقي خواهد داشت؟ از اين به بعد ضمن آرزوي هدايت همة اين رفقاي سابق از درگاه احديت بدون هيچ‌گونه قصد اهانتي هنگام خطاب به آنها جلو كلمة دموكرات علامت «!» قرار خواهم داد.
5ـ سؤال ديگر من از جناب آقاي گاداني اين است كه: شما كه يكي از جرم‌هاي مرا عضويت در گروه هفت‌نفري اعلام كرده‌ايد, مگر گروه هفت‌نفري و يا شخص من در قالب آن گروه تا زمان زنداني‌شدن من غير از فعاليت‌هاي سياسي چه اقدام ديگري عليه شما و حزب ظاهراً دموكرات! شما انجام داده بوديم. اين گروه هفت‌نفري از كادر مركزي حزب دموكرات كردستان در 25 خرداد 1359 طي اعلاميه‌اي مواضع خود را اعلام كرد و من پس از چندبار تهديد و دستگيري موقت در 10 تيرماه 1359 توسط شما دستگير و به‌مدت بيش از سه سال زنداني شدم. در اين فاصله 15 روزه غير از سخنراني در چند ميتينگ و گردهمايي آشكار و جلسات پرسش و پاسخ شخصاً چه اقدام ديگري عليه شما انجام داده بودم؟ آيا با شما در حال جنگ بودم؟ ما كه در آن شرايط هرگونه جنگ مسلحانه و خشونت و برادركشي را محكوم مي‌‌كرديم. متن اعلاميه اعلام موضع ما هم كه موجود است و در صورت نياز منتشر خواهد شد. آيا غير از اصلاح امور جامعه و حزب پيام ديگري داشت؟ اين‌كه شما عضويت مرا در گروه هفت‌نفري جرم و گناه مي‌پنداريد بزرگ‌ترين دليل محكوميت خود شما به‌عنوان يك دموكرات است. متأسفانه شما و همفكران و همرزمانتان پس از بيست و چند سال حتي حالا هم كه شرايط جنگي به پايان رسيده است بر همان مواضع ضددموكراتيك آن زمان پافشاري مي‌كنيد.
6ـ در دنبالة اين مطلب مي‌نويسند: «او عضو گروه هفت‌نفري بود كه عملاً در صف پاسداران قرار داشت كه با حزب در حال جنگ بود.»
بخش اول اين جمله را در بند پنج پاسخ دادم اما در رابطه با اين اتهام ناروا كه مي‌گويند عملاً در صف پاسداران قرار داشت كه با حزب در حال جنگ‌ بود.»
نمي‌دانم منظور ايشان چيست؟ قرارداشتن در صف پاسداران از ديدگاه ايشان چه معنايي دارد؟ خود من قبل از ورود به زندان حزب دموكرات!‌ كردستان حتي يك فرد پاسدار را هم نديده بودم و اولين‌بار در زندان با پاسداران بزرگواري چون شهيد حاج‌عباس بلوري و شهيد محمدعلي احمدي (مشهور به احمداكبري) و… آشنا شدم و هيچ كينه و خصومتي در قلب پاك آنها نسبت به مردم عزيز كردستان وجود نداشت تا آنها را دشمن خود و ملت خود بدانم. هر چند وجود افراد بدطينت در هيچ گروه و دسته و حزب و سازمان و مجموعه‌اي را نمي‌توان به كلي انكار نمود و برعكس.
اگر وجه تشابه من با پاسداران را در حال جنگ بودن با حزب دموكرات! مي‌داند كه بسيار در اشتباهند. زيرا من زنداني بودم نه در حال جنگ. جنگ من با رهبري حزب, جنگ فكري و سياسي بود نه جنگ در صحنة نظامي و عملياتي. شخصاً با اين جنگ و گردانندگان آن در هر دو سو مخالف بودم و هرگز صحه‌اي بر آن نگذاشته‌ام و نخواهم گذاشت. زيرا مشكل كردستان يك مسئلة تاريخي ريشه‌دار است و با جنگ و خونريزي حل نمي‌شود بلكه ابعاد آن گسترش مي‌يابد.
اگر منظور آقاي گاداني اين است كه گروه هفت‌نفري پيروان كنگرة ‌چهار با حزب دموكرات! در حال جنگ بودند و درگيري‌هاي پيروان كنگرة چهار پس از پيوستن مرحوم رحمان كريمي و سنار مامدي به آنها با حزب را مورد اشاره قرار مي‌دهند كه من شخصاً همين عمل پيروان كنگرة چهار را هم محكوم مي‌كنم زيرا آنها كه به خاطر مخالفت با جنگ و خونريزي اعلام موضع كرده و صف خود را از رهبري وقت حزب دموكرات! جدا كرده بودند, چرا خود همين اشتباه بزرگ تاريخي را مرتكب شدند. اگر من در زندان‌هاي شما رفقاي خودم را محكوم مي‌‌كردم آن را دليل بر ضعف من مي‌پنداشتيد, اما حال كه در آن شرايط قرار ندارم براي اولين‌بار مخالفت خود با اين اقدامات همفكران و همرزمان را اعلام مي‌كنم.
7ـ آقاي گاداني در ادامه مي‌گويند «در اشكان به زندان رفتم و مخصوصاً به‌عنوان يك رفيق حزبي باسابقه كه خودم در تهران نظر او را به طرف حزب جلب كرده بودم كاك فاروق را خواستم تا….»
متأسفانه بايد بگويم كه ايشان نه به‌عنوان يك رفيق حزبي بلكه به‌صورت يك بازجوي كاركشتة ساواك رژيم منفور شاه مرا چندين ساعت زير بازجويي كشيد (منصفانه بگويم بدون شكنجة بدني) و مي‌خواست برداشت‌هاي ذهني خود را از واقعيات جامعة كردستان و ايران و جهان به فكر و ذهن من هم تحميل نمايد. همة جريان‌ گفت‌و‌‌گوها را هم روي كاست ضبط مي‌كرد. من مدركي براي ارائه‌دادن در اختيار ندارم اما خلاصه‌اي از چند مورد مهم مورد تأكيد ايشان را بازگو مي‌كنم تا مردم شريف كردستان و ايران خود به قضاوت بنشينند. اگر مطلبي را هم خلاف واقع گفته باشم اميدوارم ايشان مدارك خود را ارائه دهند.
آقاي گاداني در اظهارات خود به رخ من مي‌كشيد كه رفقاي شما مثل آقاي بلوريان حالا در تهران و كرج نشسته‌اند و به مردم خود خيانت مي‌كنند. من تا جايي‌كه به صلاحيت و صداقت ‌آقاي غني بلوريان اطمينان داشتم به دفاع از او برخاستم و اهانت‌هاي ايشان را تكذيب كردم و گفتم چون سه سال است از ايشان اطلاعي ندارم نمي‌توانم بيش از اين بر گفتة خود پافشاري كنم اما اگر ايشان هم از مسير خود منحرف شده باشند همان‌طوري كه از دكترقاسملو فاصله گرفته‌ام از ايشان هم فاصله خواهم گرفت و وابستگي شخصي به كسي ندارم. تنها خود را وابسته به مردم و سرزمين كردستان و ايران مي‌دانم و با هر كسي كه در جهت منافع و مصالح عمومي جامعه و مردم حركت كند موافقم و هركس راه خود را تغيير دهد مخالف او خواهم بود.
يكي ديگر از محورهاي مهم بحث ايشان اِعمال فشار رواني بر ما بود كه اگر از نظرات خود برگشت نكنيد شما را تحويل جمهوري اسلامي خواهيم داد. آن هم در بهار سال 1362 در شرايطي كه مرتباً ما را به وابستگي به حزب‌توده ايران متهم مي‌كردند و در آن ايام هم رهبري حزب توده تحت پيگرد و اكثراً در بازداشت جمهوري اسلامي ايران قرار داشتند و بعدها بسياري از آنان اعدام شدند.
پاسخ من به آقاي گاداني اين بود كه با توجه به تبليغات راديويي حزب شما كه هم اكنون عليه مرحوم ملامصطفي بارزاني در جريان است بزرگ‌ترين گناه او را تحويل مخالفين سياسي خود به رژيم شاه مي‌دانيد. از طرفي رژيم جمهوري اسلامي ايران را از شاه بدتر معرفي مي‌كنيد. در اين صورت عمل مشابه خودتان را چگونه توجيه مي‌كنيد. جوابي نداشت ارائه دهد و گفت خود ما پاسخ تاريخ را خواهيم داد. آيا زمان آن نرسيده است كه آ‌قاي گاداني به تاريخ پاسخ بدهد؟ اين خواست خدا بود كه من پس از تحويل به جمهوري اسلامي ايران هم زنده بمانم. زماني كه من در زندان حزب دموكرات! كردستان بودم وزارت آموزش‌وپرورش به اتهام فراري بودن, مسلح بودن و عدم شركت در مسابقات استخدامي مجدد مرا از كار اخراج كرده و هنوز هم به كار دعوت نكرده است. آقاي شيخ صادق خلخالي حاكم شرع وقت در سقز رسماً در تلويزيون اعلام كرده بود فاروق كيخسروي را اگر بگيرم اول 32 دندان او را مي‌كشم و بعد اعدامش مي‌كنم. در صفحة 294 كتاب خاطرات هم آقاي خلخالي همانند ديگر قضاوت‌هايش در منطقه مي‌نويسد: «ازجمله كساني كه در همة جنگ‌ها شركت داشتند فاروق كيخسروي از فرهنگيان سقز و غني‌بلوريان از كمونيست‌هاي معروف سنندج و مهاباد و جلال حسيني از علماي سني بانه بودند. آنها مرتباً در اطراف سردشت و بوكان و مهاباد, مشغول كشتن برادران ارتشي و پاسداران بودند…. .»
جالب اينجا بود كه در هفتة اول بازداشت من در سپاه سردشت, در حالي كه آقاي خلخالي نمايندة مردم قم در مجلس شوراي اسلامي بود و حكم قضاوت نداشت, به مهاباد آمده و بلافاصله مرابا چشم بسته به سلول انفرادي منتقل كردند و احساس مي‌كردم چند بار به ديدار من آمده و غيرمستقيم سؤالاتي را از من پرسيده است. من در همان ايامي كه صحبت از تحويل داده شدنم به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي مطرح بود, خطرات جدي در مقابل خود مي‌ديدم. اما پاسخ من به مسئولين حزب دموكرات! همواره اين بود كه براي نجات جانم ذره‌اي از مواضع خود عقب‌نشيني نخواهم كرد و تعهدي نخواهم سپرد. حتي به آقاي گاداني عرض كردم اگر در مقابل آزادي از زندان بخواهيد از من تعهد بگيريد در بيرون از زندان دست از مخالفت با حزب دموكرات! تحت رهبري شما بردارم, چنين تعهدي را هم نخواهم داد, ديگر اختيار با خود شما است. من راه و روش شما را خيانت به حزب دموكرات كردستان و قاضي‌محمد و مردم كردستان مي‌دانم و تحت هيچ شرايطي اين خط‌مشي غلط را تأييد نخواهم كرد. حال مشيّت الهي چنين بوده زنده بمانم ولي از آقاي گاداني و همفكرانش سؤال مي‌كنم آيا اين عمل خود را ننگي بر پيشاني خود نمي‌دانند؟ و آيا وقت آن نيست كه در دموكرات! ناميدن خود تجديدنظر نماييد؟ بحث تنها بر سر جان يك نفر نيست, آنها مسئول خون به‌ناحق ‌ريختة صدها و هزاران نفري هستند كه با عشق و ايمان به مردم و سرزمين خود وارد صحنه‌اي شدند كه به‌دليل انحرافات موجود در خط مشي و رهبري شما و سياست‌هاي جنگ‌افروزانه‌اي كه در پيش گرفتيد جان خود را از دست دادند.
8ـ آقاي گاداني در ادامه مي‌نويسد: «ما هم همراه چند نفر ديگر او را با احترام به نزديكي سردشت فرستاديم. از آنجا به آغوش اسلام عزيز!! بازگشت و به رفقايش پيوست كه بعضي از آنها در تهران و ديگر شهرها در خدمت رژيم بودند.»
خدمت ايشان عرض كنم هيچ احترامي در كار نبود بلكه حداقل سه‌ماه اول بهار 1362 به شيوة‌ دستگاه‌هاي تفتيش عقايد بر ما فشار آوردند كه از اعتقادات خود دست برداريم و نظريات رهبري آنها را تأييد كنيم كه من و چند نفر هواداران كنگرة چهارم حزب زير بار اين فشارها تسليم نشديم. بارها پيش خود موضوع را تجزيه‌وتحليل مي‌كرديم و باورمان نمي‌شد چنين عمل ننگيني از آنها سر بزند كه به خاطر اختلاف عقيده ما را تحويل جمهوري اسلامي بدهند كه شديداً در حال قلع‌وقمع گروه‌هاي چپ بود. رفقاي ما هم در آن شرايط در تهران و ديگر شهرها باقي نمانده بودند جايي هم براي ماندن نداشتند, بلكه متواري شده و از هر دو طرف تحت فشار بودند. اگر ما در صف پاسداران و نيروهاي دولتي قرار داشتيم يا اگر در زماني ما را به سردشت مي‌فرستادند كه رفقاي ما در تهران و ديگر شهرها آزادانه فعاليت مي‌كردند آقاي گاداني حق داشت بر ما منّت بگذارد. تازه در آن شرايط هم اگر ما را آزاد مي‌كرد تا رفتن يا نرفتن به سردشت را به اختيار خود انتخاب كنيم حق داشت منت بگذارد. آنها عملاً ما را به مهلكه‌اي خطرناك مي‌فرستادند و قصدي نداشتند جز اين‌كه توسط جمهوري اسلامي اعدام شويم. زيرا خود به دليل مداخلات احزاب سياسي كردستان عراق در قضية دستگيري ما قدرت اعدام و يا نگاه‌داشتن بيشتر ما در زندان را نداشتند. روزي كه در اوايل تيرماه 62 سرانجام نتوانستند بر استقامت ما غلبه كنند, به همراه يك گروه از نيروهاي ارتش و پاسدار كه آزاد شده بودند ما را از محل زندان اشكان به‌سوي سردشت حركت دادند. باز هم باور نكرده بوديم و اين عمل را نوعي اولتيماتوم مي‌پنداشتيم. پس از يك شبانه‌روز حركت هنگامي كه به روستاي شلماش در نزديكي سردشت رسيده بوديم از پيشمرگاني كه مأمور اعزام ما به سردشت بودند پرسيديم ما را كجا مي‌بريد؟ گفتند: به سردشت مي‌بريم تا شما را به سپاه تحويل دهيم. همان سؤالي را كه از آقاي گاداني پرسيده بودم از آنها هم پرسيدم كه آيا شما كه هم اينك در راديوي خود به مرحوم ملامصطفي بارزاني ناسزا مي‌گوييد كه مخالفان خود را به رژيم شاه تحويل مي‌داد عمل خود را چگونه توجيه مي‌كنيد؟ آنها گفتند شما (يعني ما) خود خواهان اين كار هستيد. ما انكار كرديم و گفتيم حال كه اين‌گونه به شما گفته شده ما يك قدم هم شما را همراهي نمي‌كنيم, حتي اگر ما را به رگبار گلوله ببنديد. اين خواست رهبري حزب است نه خواست ما. بين پيشمرگان يك دودستگي ايجاد شد, يك گروه خواهان ادامة مسير بودند و گروه ديگر اين كار را خيانت مي‌‌دانستند. سرانجام گروه دوم موفق شدند و ما را به روستا برگردانيدند تا مجدداً از دفتر سياسي حزب كسب تكليف كنند. پس از يك‌شبانه‌روز كه مصادف بود با عيد قربان همان سال, نمايندگان اعزامي به دفتر سياسي برگشتند و اين بار به‌جاي دو راه اول (يا تسليم‌شدن ما به نظرات حزب و يا تسليم كردن ما به جمهوري اسلامي) اين بار سه راه در پيش پاي ما قرار دادند:
1ـ از مواضع سياسي خود عقب‌نشيني كنيم و تسليم نظريات رهبري حزب شويم تا ما را آزاد كنند به هر نقطه‌اي مي‌‌خواهيم برويم يا در منطقه تحت نفوذ حزب باقي بمانيم.
2ـ اگر از بخشي از مواضع خود دربارة مخالفت سياسي با رهبري حزب عقب‌نشيني نمي‌كنيم حداقل عملكردهاي جمهوري اسلامي ايران را محكوم كنيم كه در اين صورت مي‌توانيم در منطقه تحت نفوذ آنها به صورت پناهنده باقي بمانيم. ولي حق فعاليت سياسي و تبليغاتي نداشته باشيم.
3ـ در صورت رد هر دو پيشنهاد به جمهوري اسلامي تحويل داده خواهيم شد.
اين بار هم هيچ‌‌كدام از پيشنهادات تعهدآور آنها را نپذيرفتيم و آنها خود راه سوم را برگزيدند و چون ذهن پيشمرگان را در اين باره روشن كرده بوديم كه اختيار در دست خود ما نيست. آنها را همراهي كرديم تا به منطقة تحت نفوذ پاسداران انقلاب اسلامي فرستاده شويم.
9ـ آقاي گاداني در ادامه مي‌نويسد: «حالا هم با رژيم است و شركت دارد. گاهي اوقات در مجله سروه و هفته‌نامة آبيدر كه در سنندج به زبان‌هاي كردي و فارسي منتشر مي‌شود مقالاتي مي‌نويسد.»
روشن نكرده‌اند منظورشان از با رژيم بودن چيست؟ اگر از ديدگاه خودشان طرفداري از انقلاب‌اسلامي و نظام جمهوري اسلامي را به‌معني بودن با رژيم مي‌دانند كه به اعتراف خود ايشان در زندان حزب دموكرات! كردستان هم بر اين اعتقاد خود پا مي‌فشردم تنها به‌دليل اعتقاداتم. نه آن زمان و نه حال مزدور هيچ رژيم و نظامي نبوده‌ام, حتي همان‌طوري كه گفتم به اتهام نارواي فراري و مسلح بودن در همان ايامي كه در زندان حزب دموكرات! كردستان به‌سر مي‌بردم از شغل دولتي خودم به‌عنوان دبير آموزش‌وپرورش اخراج شده و كليه سوابق خدمتي‌ام نيز ناديده گرفته شده است. خود ايشان هم حتماً اطلاع دارند كه نوشته‌اند شركت دارم, يعني يك شركت خصوصي تأسيس نموده و با هزاران مشكل كه پيش پاي هر توليدكنندة ايراني قرار دارد, در يكي از سالم‌ترين فعاليت‌هاي اقتصادي جامعه به كار و كارآفريني مشغولم و اين را هم يكي از افتخارات زندگي‌ام مي‌دانم.
اين مطلب هم درست است كه گاهي اوقات در مجله سروه و هفته‌نامة آبيدر مقاله‌اي ارائه مي‌دهم. در كنار فعاليت اقتصادي و توليدي فعاليت‌هاي فرهنگي را هم كنار نگذاشته‌ام و علاوه بر مقالات چاپ‌شده مطالب چاپ‌نشدة فراواني را هم در اختيار مجلات و هفته‌نامه‌ها قرار داده‌ام كه مناسب چاپ تشخيص نداده‌اند.
در پايان اين بحث يادآور مي‌شوم كه آقاي گاداني كتاب خود را تحت عنوان «بگذار پشت سر مرده حرفي نزده باشيم.» به چاپ رسانيده‌اند و لابد چنان به صحت مطالب خود مطمئن بوده‌اند كه هيچ خواننده‌اي نتواند آن را به انتقاد بكشد. اما در دو نيم صفحه مطلبي را چنان نادرست و به دور از امانتداري نقل كرده‌اند كه حداقل اين مورد انتقاد بر آن وارد بود.
قصد من از ارائة اين جوابيه, روشن كردن اذهان برخي از جوانان و نوجواناني است كه بر اثر نارسايي‌هاي موجود در جامعه, گرايشي هر چند جزيي و مقطعي به‌سوي جريانات سياسي معارض و معاند پيدا مي‌كنند و به‌دليل عدم شناخت واقعي در خيال خود از آنها قهرماناني براي رسيدن به آزادي و دموكراسي و رشد و تعالي جامعه تصوير مي‌نمايند. من در مسافرت‌هايي كه در سال‌هاي اخير به اروپا داشته‌ام از اعضاي مؤثر كنوني و سابق اين جريانات سياسي خواسته‌ام به وطن خود بازگردند و اگر فكر و ايده‌اي دارند براي نسل جديد جامعه بازگو نمايند. ولي متأسفانه از طرف مقامات دولتي تمهيداتي براي بازگشت آنها فراهم نمي‌آيد. آنها هم از ترس جان خود جرأت بازگشت ندارند. آنچه شهيد قاضي‌محمد را از ديگر رهبران جريانات سياسي متمايز مي‌كند ماندن او در كنار ملتش بود حتي به قيمت از دست رفتن جانش.
چشم‌انداز: ظاهراًَ آزاد كه شديد, چه اتفاقي افتاد بعد از ماجراي تحويل شما به نيروهاي نظامي حكومت چه اتفاقي افتاد؟
من و چند نفر از دوستاني كه طي اين مدت تحت فشار قرار داشتيم, بارها در اين رابطه بحث مي‌كرديم. من مصرانه از همراهانم در زندان مي‌‌خواستم سرنوشت خود را به من وابسته نكنند زيرا تنها من مسئوليت تشكيلاتي داشتم و بقيه هوادار ساده‌اي بيش نبودند. لذا تسليم شدنشان نه براي خودشان مشكلي ايجاد مي‌كرد و نه نفعي به طرف مقابل مي‌رساند. همه گفتند نه همه با شما هستيم و تا نفس آخر با هم خواهيم ماند. وقتي ما را آوردند در سردشت تحويل دادند در دو سه روز اول…
چشم‌انداز: چه‌طور شما را تحويل دادند؟ قراردادي از قبل با حكومت بسته بودند؟ مگر در حال جنگ نبودند؟
در حال جنگ بودند ولي يك بازاريِ سردشتي را دعوت كردند آمد خارج شهر, ما را با نامه تحويلش دادند و رسيد گرفتند. در ابتداي يك قطعه زمين مسطح كه در طرف مقابل آن نيروهاي دولتي مستقر بودند سنگر گرفتند و ما را رها كردند تا تحت نظر آنها به طرف پايگاه برويم. آن مرد بازاري مرا تحويل پايگاه سپاه داد. هفتة اول از ما خيلي استقبال كردند و پس از يك هفته بود كه من از راديو مهاباد شنيدم كه حجت‌الاسلام خلخالي به مهاباد آمد. من موضوع را به همراهانم گفتم و يقين داشتم آقاي خلخالي در رابطه با من به منطقه آمده است, چون قبلاً در تلويزيون گفته بود اگر فارق كيخسروي را ببينم دندان‌هايش را مي‌كشم و بعد اعدامش مي‌كنم كه همه در تلويزيون ديده بودند. روز بعد از اين خبر,‌ پاسدارها گفتند آقاي خلخالي آمده سردشت. حدس من درست در آمده بود. همان لحظه من را بردند سلول انفرادي. سه شبانه‌روز حتي موقع خواب هم چشم‌بند به چشمم بود و احساس مي‌كردم كه ده ـ پانزده‌نفري مي‌آيند با من صحبت مي‌كنند و بازجويي مي‌كنند و احساس مي‌كردم كه آقاي خلخالي بين اين‌هاست, البته صدايش را نمي‌شنيدم. بعد از سه روز من را به سپاه اروميه منتقل كردند, كه آنجا برخوردها متفاوت بود. در مسير پيرانشهر يك برادر پاسداري در داخل يك كانتينر با ما صحبت كرد. گفت شما چرا چپ شديد؟ گفتيم خوب اعتقاد است ديگر. گفت شما از فطرت خودت دور افتادي, يك كتاب آقاي مطهري را داد دستم و گفت اين را بخوان حتماً مسلمان مي‌شوي. به زندان سپاه اروميه كه رسيديم كتاب و ساير وسايل شخصي را تحويل گرفتند. در سلول انفرادي روزنامه‌هايي بود كه از چند ماه به ديوار پيش چسبيده بود. براي سرگرمي خود هر مطلب آن را چندين بار مي‌خوانديم. نهايتاً روزنامه‌ها را هم كندند. بعد بازجويي‌ها شروع شد و مي‌گفتند تو آزاد مي‌شوي, اما بايد مدتي بماني تا وضعيتت روشن بشود. موقعيت هم موقعيتي بود كه توده‌اي‌ها را گرفته بودند و فشار زيادي بر گروه‌هاي چپ وجود داشت. شايد حدود يك ماه از بازجويي‌ها گذشته بود. يك نفر از پاسدارهايي كه آنجا بود خودش را رجايي معرفي كرد. گفت من بازجو نيستم, كاره‌اي نيستم, فقط چند سؤال دارم. گفتم بفرما, گفت از سياست جمهوري اسلامي چه بدي‌اي ديدي كه داخل دموكرات‌ها شدي؟ تو كه اين همه در مقابل آنها مقاومت كردي؟ گفتم اگر من از سياست جمهوري اسلامي بدي مي‌ديدم چهارسال (سه سال و اندي) به خاطر جمهوري اسلامي زندان اينها را تحمل نمي‌كردم و مشكل سياسي با جمهوري اسلامي ندارم. مشكل من عقيدتي است. من با اسلام مخالفم. چپم. اگر حرفي داري چند سؤال فلسفي و مذهبي دارم. گفت: بگو. من چند تا سؤال مذهبي كردم. گفت اين در حيطة معلومات من نيست. گفتم خوب آقاي حسني كه امام‌جمعة اينجاست. ايشان را بياوريد كه من را ارشاد كند. گفت آقاي حسني وقت ندارد و نمايندة امام است و… . گفتم خوب آقاي قريشي, آقاي قره‌باغي و … , اينها كه هستند. گفت هيچ‌كدام وقت ندارند. گفتم پس من با داشتن اختلاف عقيده چه‌كار كنم؟ گفت مطالعه كن. گفتم من يك كتاب آقاي مطهري را داشتم, نگذاشتند بياورم داخل سلول. روزنامه‌ها را هم از ديوار كنديد. گفت: مي‌گويم كتاب برايت بياورند. همان كتاب فطرت و چند كتاب ديگر هم آوردند. آن‌قدر پي‌درپي كتاب مي‌خواستم كه گفتند بيا برو توي كتابخانه. من را منتقل كردند به كتابخانه كه سه چهارماهي آنجا بودم. من مطالعات مذهبي را از قبل هم در زندان حزب شروع كرده بودم. توسط برخي اهالي روستا كه به شهر رفت‌وآمد مي‌كردند كتاب‌هايي سفارش مي‌دادم. كتاب‌هاي علامه‌طباطبايي را برايم آوردند. كتاب حركت از ديدگاه دو مكتب را برايم آوردند. مال آقاي رباني‌شيرازي بود. كتاب‌هاي زيادي در زمينة فلسفي و مذهبي خوانده بودم. من در زندان حزب هم اتفاقاً با يكي از روحانيون پيشمرگ حزب به‌نام ملاحسين فردوسي درگير شدم. گفتم ملاصدرا معتقد است كه روح نتيجة تكامل ماده است. گفت استغفروالله. گفتم اين‌كه دارد از ديدگاه اسلامي اين مسئله را بررسي مي‌كند، مي‌تواند جواني مثل من را بكشاند طرف اسلام, نه اين‌طور كه تو داري برخورد مي‌كني. خلاصه من مطالعات را شروع كردم. در ابتداي مطالعاتم مسائل اسلامي را مسخره مي‌كردم و مي‌گفتم هيچ پايه و اساسي ندارد. تصور مي‌كردم همان ديالكتيك كمونيست‌ها درست است ولي بعد از يك مدت در مقام مقايسه‌ ديدم كه فلسفة ماترياليستي براي توجيه شعارهاي سياسي تدوين شده و فلسفه ريشه‌داري نيست. كم‌كم از نظر فلسفي برگشتم و اسلامي‌ها را بيشتر قبول داشتم. اما تغيير ايجادشده در اعتقاد دروني نبود بلكه علمي و فلسفي بود و اين هم كافي نبود. در مطالعاتم خوانده بودم شناخت سه مرحله دارد: شناخت حسي و عقلي و قلبي. حال مي‌فهمم كه تا قلب آدم بيدار نشود با استدلالات علمي و فلسفي راه به جايي نمي‌توان برد. به قول مولانا:
پاي استدلاليان چوبين بود پاي چوبين سخت بي‌تمكين بود
نهايتاً يك روز, به خاطر دارم كه شب ميلاد حضرت رسول و مصادف با شب يلداي سال 62 بود. در زندان اروميه يك‌دفعه ضمير ناخودآگاهم بيدار شد. من با خودم عهد كرده بودم كه در زندان اگر اعتقاد هم پيدا كردم نماز نخوانم چون مي‌گويند از ترس بوده اما آن شب بدون اختيار, سحر بيدار شدم به حمام رفتم و پس از غسل به سلول انفراديم برگشتم و شروع كردم به نمازخواندن. از آن زمان به بعد ابتداي صفحات بازجويي‌هايم را با نام خدا شروع مي‌كردم كه مورد سؤال و تعجب مسئولين زندان قرار گرفت. گفتند چه‌طور شد كه قبلاً «به‌نام خدا» نمي‌نوشتي و حالا «بسم‌الله الرحمن الرحيم» مي‌نويسي, من هم برايشان توضيح دادم و گفتم يك تحول دروني در من ايجاد شده, نه از روي ترس است و نه چيز ديگر. اما چون در مسائل اجتماعي و دفاع از مظلوميت تاريخي مردم كردستان بر موضع قبلي بودم, گفتند: نه, تو هنوز داري التقاطي فكر مي‌كني و خالص نشدي. از اول هم بحث اين بود كه مي‌پرسيدند چه‌كار كنيم كردها طرف كومله و دموكرات نروند؟ به كوه نزنند. چه‌كار كنيم كه كردها را آرام بكنيم. گفتم خيلي راحت است. آن چيزهايي كه كومله و دموكرات به‌صورت شعار مي‌گويند شما عمل كنيد. گفتند يعني چه؟ خودمختاري بدهيم؟ گفتم خودمختاري مگر شاخ دارد؟ يكي از اصول خودمختاري اين است كه زبان و فرهنگ كردي ترويج شود. خوب اين چه اشكالي دارد؟ گفتند خودت آماده‌اي در اين زمينه همكاري كني؟ گفتم نه. گفتند: چرا؟ گفتم براي اين‌كه من نه شاعرم, نه اديبم و نه مترجم. من يك فرد فني هستم كه گرايشات سياسي پيدا كردم. ولي افراد اهل قلم زيادند, آنها را جمع كنيد ما هم خدمتگزارشان هستيم. مدتي گذشت. در مورد استاد هيمن نظرم را خواستار شدند. آقاي رضا خيري شرايطي را فراهم آورده بود كه استاد هيمن از روستاي خودش بيايد داخل شهر مهاباد تا در مهمانسراي اروميه به‌صورت محترمانه‌اي تحت بازجويي قرار بگيرد. به من گفتند حاضري با استاد هيمن فعاليت فرهنگي را شروع كني؟ گفتم از خدا مي‌خواهم. استاد هيمن خودش يك محور است و فقط حضورش كافي است تا همة نويسندگان و اهل قلم دور او جمع بشوند و من حاضرم آبدارچي جايي بشوم كه براي ايشان امكان فعاليت فرهنگي فراهم كند. خلاصه ترتيب ملاقات ما را دادند. ما را از زندان بردند مهمانسراي اروميه (سال 63). ما نشستيم با استاد هيمن بحث و گفت‌وگو كه حاضري چنين كاري انجام بدهي؟ گفت چرا كه نه.15 خرداد 63 بود كه مرا از زندان سپاه آزاد كردند. گفتند كه آزادي, مي‌تواني بروي سقز. از كنگره چهار ديگر كسي در كردستان نبود همه رفته بودند. از كنگرة چهار فقط استاد هيمن را داشتيم. البته خانم فوزيه قاضي هم در مهاباد بود كه ايشان كم‌تر امكان فعاليت داشت.
چشم‌انداز: الآن ايشان خارج هستند؟
خير,‌ خانم فوزيه قاضي در تهران هستند كه ارتباطي با ايشان ندارم. در همان جلسه مهمانسراي اروميه با مرحوم استاد هيمن بر سر ايجاد يك مركز فرهنگي در اروميه به توافق رسيديم. من از زندان سپاه آزاد شدم و به طرف سقز رفتم. آزادي‌ام از زندان مصادف بود با 15 خرداد 63 كه شهر بانه توسط رژيم بعثي عراق بمباران شد. در مسير به كاروان عظيم آمبولانس‌ها برخورد كردم كه مجروحان را به تبريز انتقال مي‌‌داد. پس از چند روز اقامت در سقز به اروميه برگشتم و براي كار در مركز نشر فرهنگ و ادبيات كردي و انتشارات صلاح‌الدين ايوبي خود را آماده كردم. خانة مسكوني بسيار محقري اجاره و خانه و زندگي خود را به اروميه منتقل كردم. ما شروع كرديم به فعاليت براي تأسيس يك نشريه. در ابتدا مرحوم استاد هيمن نظرش اين بود كه يك مسابقة ادبي را طرح كنيم كه اهل قلم برايمان مطلب بفرستد و جايزه تعيين كنيم. شمار زيادي مقاله حتي از اروپا و ديگر كشورهاي خارجي براي ما آمد. مجموعة بسيار نفيسي جمع‌آوري كرديم. خواستيم آن را به‌صورت كتاب يا مجموعه مقالاتي چاپ كنيم. استاد گفت اين حتماً بايد بشود شماره اول يك مجله. گفتيم براي شماره‌هاي بعد چه كنيم؟ گفت من مطمئنم كه براي شماره‌هاي بعد بيشتر از اين برايمان مقاله مي‌آيد. همين‌طور هم شد. اسمش هم شد «مجلة سروه» مركز نشر و فرهنگ كردي, انتشارات صلاح‌الدين ايوبي كه در اروميه با مديريت آقاي احمد قاضي هنوز هم دارد فعاليت مي‌كند. ما اين اوايل قبل از چاپ مجله,‌ جروبحث‌ زيادي داشتيم. مسئولين امر مي‌خواستند مجله‌اي هم‌طراز مجلات حوزه‌هاي علميه و ارگان‌هاي تبليغاتي دولتي اما به زبان كردي منتشر شود. ما هم اصرار داشتيم كه اين كار اشتباهي است. چون بايد ظرفيت فكري و فرهنگي مردم را سنجيد. چون براي مردم داريم كار مي‌كنيم و نبايد چيزي را تحميل كرد. تا اين‌كه يك روز حادثة جالبي براي ما اتفاق افتاد. رفتم قصابي گوشت بخرم ديدم گوشت را پيچيد توي روزنامه‌اي كه از كارتون بيرون نيامده بود. عنوان اسلامي هم داشت و مربوط به گروه‌هاي كرد مسلمان عراقي بود و هنوز توزيع نشد داشتند گوشت توي آن مي‌پيچيدند. من هم روزنامه را بردم خانه و گوشت را خالي كردم و بردم پيش مسئول انتشارات. پرسيد اين چيست؟ گفتم بخوان. گفت كردي است. گفتم از آن كردي‌هايي است كه شما مي‌خواهيد. اما مردم نمي‌خوانند و توزيع نشده دارند گوشت توي آن مي‌پيچند و ما هم نه مي‌خواهيم اعتبار خودمان را لكه‌دار كنيم نه به بيت‌‌المال ضربه بزنيم. گفت سه شرط داريم كه اگر آنها را رعايت كنيد, ديگر كاري به كار شما نداريم. اختيار با خودتان. گفتم چه شرطي؟ گفت: مخالف اسلام چيزي نگوييد. مخالف اخلاقيات جامعه چيزي ننويسيد. مسائل سياسي‌اي را هم مطرح نكنيد كه آلت دست احزاب محارب شود. گفتم ما آثار شعرا و عرفايي مثل نالي و محوي و سالم و كردي و حاجي قادر را چاپ مي‌كنيم كه اينها در اوج قله‌هاي ادبيات و عرفان كردي هستند و معاصرها هم همين‌طور. ما شمارة يك را در بهار 64 چاپ كرديم كه بهاريه بود و از تمام شاعران كلاسيك كُرد يك شعر بهاريه چاپ كرديم و خيلي هم مورد استقبال قرار گرفت و حالا هم بعد از هفده سال هنوز پابرجا باقي مانده و شخصي مثل استاد هيمن پشت آن بود و دوستان اهل قلم هم زحمت مي‌كشند.
چشم‌انداز: در بخش پاياني ممكن است با توجه به تجربيات گوناگون, جمع‌بندي خود را بگوييد. فقط مطلبي مي‌ماند كه آيا در حول و حوش زندان جمهوري اسلامي يا در زندان حزب, از ماجراهاي حزب, ادامة درگيري‌ها با نيروها يا ماجراي شهادت ملاكريم شهري‌كندي خبردار شديد؟
من اصولاً خبر را فقط از طريق راديو مي‌شنيدم و اطلاع چنداني از قضايا نداشتم. در كردستان ما يك مشكل تاريخي داريم و متأسفانه موقعي كه با بسياري از مسئولين برخورد مي‌كنيم چون ‌آگاهي تاريخي از مسئله كرد ندارند اكثراً مسائل كردستان را مربوط به بعد از انقلاب مي‌دانند در حالي كه مسئله خيلي ريشه‌دارتر و قديمي‌تر است. اين ذهنيت‌هايي كه حالا هست, به خاطر برادركشي‌هاست و اين مسائل در عمران و آباداني و توسعة استان تأثير منفي بسيار نامناسبي به‌جا گذاشته است. من يادم هست كه چند سال پيش آقاي جلايي‌پور در روزنامة نشاط مقالاتي چاپ مي‌كردند كه اولين مقالة ايشان خطاهاي راهبردي در كردستان بود. عكس‌العمل نشان دادم و مطلبي نوشتم كه متأسفانه با اين‌كه تلفني مطمئن شدم به دست ايشان رسيده اما مقاله ما را در هيچ‌كدام از شماره‌ها چاپ نكردند. ايشان خلاصة مقاله‌اش اين بود كه كردها تا به حال دنبال خودمختاري بوده‌اند و در 18 يا 20 مورد به‌ اصطلاحاتي چون استقلال‌طلبي, حركت‌هاي مسلحانه و تشكيل دولت مستقل كرد و… اشاره كرده بودند. سپس نتيجه گرفته بودند كه كردها به‌جاي اين‌كه دنبال اين مسائل بروند بايد به‌دنبال توسعه و آباداني بروند من به ايشان نوشتم, حرف شما را قبول دارم كه بايستي براي عمران و آباداني كوشيد, اما حرف‌هايي كه شما گفتيد و ذهنيتي كه در هموطنان غيركردمان داريد ايجاد مي‌كنيد عملاً ضد توسعه است. وقتي شما مي‌گوييد كردها دنبال اين خواسته‌ها هستند و دارند اين‌كارها را مي‌كنند و اين تصوير را ارائه مي‌دهيد, هر ايراني دل‌سوخته‌اي حق دارد كردها را به‌صورت پسرخوانده‌اي براي كشورش توصيف كند و بگويد موقعي كه اينها به سن بلوغ برسند از آغوش پدرخوانده خواهند گريخت. پس ما يك كاري كنيم كه اينها به سن بلوغ نرسند و رشد نكنند كه مبادا از ما جدا بشوند. اين يك پارادوكس (تناقض‌نما) است, يك تعارض است كه بايد حل شود. بايد بگوييم وضع اين‌گونه نيست. ذهنيت‌هاي نامناسب براي توسعه و عمران را بايد از افكار زدود. كردها به تماميت ارضي ايران معتقدند. آنها به داشتن مليت ايراني افتخار مي‌كنند و از بنيانگذاران تمدن ايراني هستند. نه‌تنها كردهاي ايران بلكه عراق و تركيه هم كردها خود را ايراني مي‌دانند. در جنگ چالداران وقتي شاه اسماعيل صفوي با سلطان سليم عثماني جنگيد و شكست خورد, بخشي از كردها از ايران جدا شدند و حالا هم همة كودتاي آن مناطق خود را متعلق به ايران مي‌دانند. زماني كه با حركت عبدالكريم قاسم در 1958 حكومت سلطنتي در عراق از بين رفت, اولين خواست كردها از حكومت عراق اين بود اگر شما ما را به‌عنوان هم‌ميهن خود قبول داريد بايستي عيد نوروز را به صورت عيد تمامي عراقي‌ها دربياوريد و اينك در قانون‌اساسي عراق به اين موضوع اشاره شده و اين نشان‌دهندة فرهنگ ايراني آنهاست. كردهاي تركيه بعد از هفتادسال كه آتاتورك آنها را سركوب كرد, حتي موجوديت و كرد بودن آنها را انكار مي‌كرد, موقعي كه بر اثر فشار اتحادية اروپا و فعاليت‌هايي كه تركيه براي پيوستن به جامعه اروپا دارد مي‌كند و مجبور شدند كه يك سري اصلاحات انجام دهد, اولين خواست كردها برپايي مراسم نوروز بود. بنابراين كردها در هر جايي غير از ايران هم باشند خودشان را ايراني مي‌دانند. واقعيت تاريخي اين است كه ايراني‌‌اند. زبان و فرهنگشان ايراني است. به زور از ايران جدا شده‌اند و همواره گرايش به الحاق مجدد به ايران داشته و دارند. در صنعت هم يك پديده‌اي داريم مثل سيمان. سيمان را از خردكردن سنگ‌هاي معدن كه آبشان را در اثر حرارت در كوره‌ها مي‌گيرند, توليد مي‌كنند. چون آب موجود در سيمان به زور گرفته شده, همواره تمايل شديد براي جذب مجدد آب در آن وجود دارد و با جذب آب توسط سيمان پديده‌اي به استحكام بتون ايجاد مي‌شود كه در مقابل هرگونه فشاري از خود استحكام نشان مي‌دهد. اگر در سطح كشور كاري كنيم كه نظر كردها در ايران و در خارج از ايران به اين كشور جلب شود و سياست‌هاي دافعه به جاذبه تبديل شود, تماميت ارضي ايران همان استحكام بتون را خواهد داشت.
چشم‌انداز: تحليل قابل تأملي است. يعني اگر نخبه‌هاي ما متوجه قضيه باشند كه كردها هم به لحاظ نژادي, تاريخي,‌ ريشه‌هاي زبان‌شناختي, گذشته سياسي, ويژگي‌هاي فرهنگي, آداب و سنن و اعياد و… با ايرانيان مشترك‌اند, قطعاً دغدغه‌ها رنگ خواهد باخت و اين يكي از نكته‌هاي راهبردي حل معماي كردستان است.
اين به‌زعم من بزرگ‌ترين پشتوانه براي ايجاد وحدت ملي و تماميت ارضي كشور است. مشاهدات تاريخي در ده ـ بيست سال گذشته نشان مي‌دهد كشورهايي كه به زور جريانات سياسي به هم چسبيده بودند از هم جدا شدند مثل اتحاد شوروي سابق و مثل يوگسلاوي. آنهايي هم كه به زور قدرت‌هاي بيگانه از هم جدا شده بودند, دوباره به هم ملحق شدند. مثل دو ويتنام, دو آلمان, دو يمن و دو كره علي‌رغم تفاوت‌هاي اساسي در رژيم‌هاي سياسي, در شرف اتحاد هستند.
در مورد كردستان نه‌تنها تجزيه‌طلبي نداريم, بلكه الحاق‌طلبي داريم. ما اين نظريه را نداريم كه كردها از كشورهاي ديگر جدا شوند و به ايران بيايند. اگر در هر كشوري حقوق ملي و فرهنگي مردم كرد به رسميت شناخته شود و حداقل در همين سطح مبادلات كنوني اقتصادي و فرهنگي كه در حال حاضر بين جمهوري اسلامي ايران و كردستان عراق وجود دارد روابط برقرار باشد, وحدت ملي و تماميت ارضي كشور براي ابد تضمين خواهد شد.1 هر چه اين روابط بيشتر گسترش پيدا كند و به ديگر كشورهاي منطقه هم سرايت پيدا كند ثبات و صلح و امنيت در كشورهاي منطقه پايدارتر خواهد شد. اينك در دوران ارتباطات زندگي مي‌كنيم, مرزهاي اقتصادي كشورها در حال از بين رفتن است و طبعاً مسئلة ‌ملي و ديگر مسائل مرتبط با آن هم از تحولات جهاني بي‌تأثير نخواهد بود. آرزوي همة ما زيستن در كنار هم با صلح و صفا و امنيت و اعتماد است تا بتوانيم گام‌هاي بلندي به سوي توسعه برداريم.
چشم‌انداز: به اميد آن روز.
پي‌نوشت‌ها:
1ـ دكترسعيد بدل يا مرحوم دكترصادق شرفكندي اولين دبيركل حزب پس از ترور دكترقاسملو كه او هم در ماجراي ميكونوس ترور شد.
2ـ گروه هفت‌نفري منظور كادر هفت‌نفري از كميتة مركزي حزب كه تحت‌عنوان پيروان كنگرة چهارم اعلام موضع كردند.
3ـ روستاي اشكان در منطقة آلان 75 كيلومتري سردشت آخرين زندان حزب در خاك ايران.

با برچسب: , , , , , ,