در کشور قوم به معنای اروپایی آن نداریم – تار و پود فرهنگی و هویتی ایرانیان همانند فرش به هم بافته شده است

گفتگوی صادق قیصری با احسان هوشمند

روزنامه ستاره صبح، سال هفتم،‌ شمارهء ۳۸۷، صفحهء ۱۰، دوشنبه ۱۲ مهرماه ۱۳۹۵ehsan_houshmand

گروه جامعه-صادق قیصری:الزامات پژوهش در حوزه اقوام مبتنی بر دانش کافی در موضوعات مختلف علمی است، به عبارت دیگر تاریخ، جامعه شناسی،علوم سیاسی و خیلی از رشته های دیگر بعضا سخنانی متفاوت مبتنی بر نگاه‌های علمی به این موضوع می‌کنند، اما توجه به برونداد همه این رشته ها و بدست آوردن نگاهی جامع‌نگر نصیب هر فردی نمی‌شود، به جرئت می‌توان گفت که احسان هوشمند پژوهشگر مطرح اقوام و اقلیت‌های دینی واجد این صفات مذکور است، وی که تحقیقات زیادی در این مورد انجام داده و مورد مشاورت دولت اصلاحات هم قرار گرفته بود، سخنانی تازه با علمیتی تمام پیرامون این موضوع بین‌رشته‌ای دارد،از سوی دیگر در دهه اخیر موضوع اقوام بار سیاسی هم پیدا کرده که در دوره‌های گذشته به شدت وضع کنونی حامل این بار نبود،به عبارت دیگر  تبدیل به ابزار شدن، حوزه اقوام توسط کشورهای دیگر برای امتیازگیری از دولت مرکزی که به موضعی کلان و پرکاربرد در مطالعات امنیتی قرار گرفته دغدغه کسانی هم که دغدغه آزادی و آبادی ایران را دارند و دل در گرو این کشور دارند نیز بوده است که این گروه راه‌چاره کم کردن شکاف‌های اجتماعی و منطقه ای را تزریق آگاهی و هویت ملی به ذهن شهروندان که بنا به زعم این گروه مورد غفلت قرار گرفته، می‌دانند؛ با روی کار آمدن دولت اعتدال برای مطالعه و تعیین راهبرد در این مورد، سازمانی برای مشاوره‌دهی به رئیس جمهور پی گرفته که با موضع‌گیری‌های زیادی همراه بود، برای واکاوی این بحث به سراغ احسان هوشمند پژوهشگر مطرح کرد رفتیم تا با ایشان در این مورد البته عمیق‌تر  و خارج از فضای سیاست گفتگو کنیم که در پی می‌خوانید:

در کشورهای غربی اساسا مطالعات قومی بیشتر بر مبنای رنگین‌پوستی و بیولوژیک افراد، اگر بتوان آن را بیولوژیکی نامید، شکل گرفته است.

به عنوان نخستین سوال،لطفا بفرمائید، تعریف شما از قوم و قومیت در ایران چیست؟

ابتدا به ساکن باید عرض کنم که قوم و قومیت در مفهوم تفاوت‌هایی دارند، در میان نظریه‌پردازان و جامعه‌شناسان و محققان مطالعات قومی در دنیا اجماعی بر مفهوم قوم ندارد، در برخی جوامع قوم را بر اساس تبار و نژاد، در بعضی جوامع بر اساس زبان و دربعضی دیگر بر اساس دین تعریف می‌کنند، به این ترتیب در مفهوم و تعریف قوم تفاوت‌هایی در میان کشورهایی که می‌شناسیم وجود دارد. برای نمونه مردم ایرلند به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم شده‌اند که تفاوت‌های مذهبی سرنوشت سیاسی متفاوتی را برایشان رقم زده است. بخشی همراه دولت بریتانیا و بخش دیگر در جریان مخالف شکل گرفته‌اند و دو بخش مستقل را تشکیل داده‌اند. در کشورهای غربی اساسا مطالعات قومی بیشتر بر مبنای رنگین‌پوستی و وضعیت بیولوژیکی افراد، که در واقع اگر بتوان آن را بیولوژیکی نامید، شکل گرفته است. برای مثال در آمریکا یا در برخی از کشورهای اروپایی بیشترین میزان مطالعات قومی در رابطه با سیاهان است، در عموم کشورهای غربی همچنین مطالعات قومی بر روی مسالۀ مهاجر یا بومی بودن گروه‌های اجتماعی متمرکز شده است. به عبارت دیگر در این کشورها اقوام به آن دسته از ساکنانی گفته می‌شود که مهاجر بوده‌اند و از ساکنان بومی محسوب نمی‌شوند. برای نمونه ایرانیان و یا عرب‌ها در این کشورها به عنوان نمونه‌های قومی مورد مطالعه قرار می‌گیرند. مطالعات قومی برای نخستین بار در غرب با تعریف «دیگری» آغاز شده است، این دیگری شامل یهودی‌ها، غیرسفیدها، رنگین‌پوست‌ها و مهاجران می‌شد و به طور کلی واژه قوم تا اندازه‌ای بار جدایی یا فاصلۀ دیگری بودن و یا حتی نفرت اجتماعی، نجس بودن و متفاوت بودن را با خود یدک می‌کشد. اما به لحاظ تبارشناسی این واژه (قوم) در ایران معنای خویشاوندی، نزدیکی و در کل معنای مثبتی پیدا کرده است، البته در ایران نیز اجماعی بر روی تعریف و مفهوم قوم وجود ندارد و آنچه معمولا محققان ما از واژۀ قوم استخراج می کنند تفاوت‌های زبانی گروه‌های ساکن در ایران است. بر همین مبنای زبانی گروهی را بلوچ، گروهی دیگر را کرد، تالشی، عرب و امثال اینها دسته‌بندی می‌کنند. البته نکته‌ء حائز اهمیت در اینجا  این است که این تعریف بر مبنای زبان نیز دارای ابهاماتی است که برای نمونه می‌توان به جامعۀ کردهای ایران اشاره کرد که دارای چندین زبان مختلف که هر زبان از چندین گویش و لهجۀ متفاوت برخوردار است تشکیل می‌شود. کردی هورامی، کرمانجی، سورانی و … که هر کدام قواعد مخصوص به خود را دارند. در بلوچ‌ها هم به همین شکل است و ما شاهد چندین زبان متفاوت هستیم. در این زمینه‌ها متاسفانه به دلیل مطالعات و پژوهش‌های اندک نمی‌توانیم نظراتی قطعی بدهیم و البته نباید فراموش کنیم که تفاوت‌های مذهبی نیز نقشی در این تفاوت‌های قومی در ایران ایفا می‌کنند که برای نمونه می‌توان به شیعه مذهبان کردی، سنی مذهبان کردی و بلوچی و یا اهل حق و یارسان کردی اشاره کرد.

آنچه معمولا محققان ما از واژۀ قوم استخراج می‌کنند تفاوت‌های زبانی گروه‌های ساکن در ایران است. بر همین مبنای زبانی گروهی را بلوچ، گروهی دیگر را کرد، تالشی، عرب و… دسته‌بندی می‌کنند. البته نکتهء حائز اهمیت در اینجا  این است که این تعریف بر مبنای زبان نیز دارای ابهاماتی است که برای نمونه می‌توان به جامعۀ کردهای ایران اشاره کرد که دارای چندین زبان مختلف‌ است  که هر زبان از چندین گویش و لهجۀ متفاوت برخوردار است. کردی هورامی، کرمانجی، سورانی و…که هر کدام قواعد مخصوص به خود را دارند.

قوم و قومیت نیز با یکدیگر تفاوت‌هایی دارند، شاید مهمترین شاخصی که بتوان برای این تفاوت ذکر کرد این باشد که زمانی که قومی در جامعه ای با دیگر اقوام و یا با نظام سیاسی حاکم دچار مشکل و چالش‌هایی شود به سمت یک دیگری سازیِ قومی، جدایی‌طلبی، فدرالیسم و … حرکت می‌کند که ما در اصطلاح در چنین حالتی عنوان می کنیم یک قوم به سمت قومیت سیر می‌کند، پس قومیت یعنی اقوام و یا قومی که سیاسی و فراگیر شده است.

در اسناد تاریخ معاصر ما در میان میلیون‌ها سندی که در اختیار داریم هیچ نشانی از اینکه بخشی از حاکمیت چه در قاجاریه چه پهلوی و چه جمهوری اسلامی، نظام سیاسی به شکل سازمان یافته و نهادمند خواهان این شده باشد که مثلا مردم اصفهان نسبت به مردم زابل یا نسبت به مردم بیرجند یا چابهار یا سنندج بیشتر بایستی این فرصت‌ها در اختیارشان قرار گیرد مشاهده نمی‌شود.

می‌توان مفاهیم و سازوکارهایی را که در رابطه باقومیت ها و نژاد ها در اروپا وجود دارد به ایران هم تسری داد؟ تفاوت، گوناگونی فرهنگی گروه‌های اجتماعی در ایران با کشورهای دیگر در چیست؟

امر دارای اهمیت این است که بیش از ۸۰ درصد  مطالعاتی که در کشورهای غربی دربارهء اقوام محققان غربی انجام داده اند، متوجه سیاه‌پوستان، یهودی‌ها و عرب‌تبارها است. به عبارت دیگر از نظر آن‌ها اقوام در اروپا یا آمریکا شامل چنین گروه‌هایی می‌شوند که دارای تفاوت‌های بیولوژیکی هستند و یا دیگرانی که از سرزمین‌های دیگری مهاجرت کرده‌اند که بطور عام مهاجرین غیراروپایی را شامل می‌شود و برای نمونه ما شاهدیم که در بریتانیا بجز لهستانی‌ها به تمامی مهاجرین وارد شده به انگلیس رنگین‌پوست یا سیاه گفته می شود. این می‌تواند شامل ایرانی‌ها، هندی‌ها و … شود. بنابراین در این کشورها شاخص تعریف اقوام شرایط بیولوژیکی، تبارها و یا تفاوت‌های فرهنگی جامعۀ میزبان با مهاجرین قلمداد می‌شود. این درحالی است که گروه های قومی در ایران  ما به دلیل تمدن چندین هزار سالۀ ایران و همزیستی طولانی مدت اقوام در ایران با چنین شاخص‌هایی مواجه نیستیم. گروه‌های زبانی در ایران همگی بومی‌اند و نمی‌توان آن‌ها را مهاجر قلمداد کرد چرا که چندین هزار سال در کنار یکدیگر همزیستی داشته‌اند و پیوندهای مشترک بسیاری با یکدیگر دارند همچنین گروه‌های قومی در ایران از خویشاوندی‌ها و سنت‌ها و آئین‌های مشترک بیشماری برخوردارند. نوروز به عنوان مهمترین شاخصه ایرانیت در میان تمامی گروه‌های ساکن در ایران ریشه‌های تاریخی ژرفی دارد. دربارهء کردها باید بگویم  نوروز را از گذشته‌های بسیار دور جشن می‌گرفته اند. حتی با وجود ممنوعیت‌ها، خونریزی‌ها و جلوگیری‌هایی که برخی کشورهای همسایه در برگزاری جشن نوروز صورت داده‌اند اما باز هم نوروز برگزار می‌شود. در جایی مثل جمهوری باکو هنوز نشانه‌های این آئین‌های دیرین ایرانی از جمله نوروز گرامی داشته می‌شود. همه این‌ها نشان می‌دهد مردم ایران در تمام فلات ایران، در برساختن این فرهنگ و تمدن سهم مشترک داشته‌اند.

هیچ مطالعه و آماری نشان نمی‌دهد که تفاوت‌های معناداری در برنامه‌های توسعه در سکونتگاه های مختلف زبانی وجود دارد

گفتید که دولت-ملت در غرب بر اساس قوم  و نژاد تشکیل شده است و مسلما با این تعریف کسانی هم در معرض ستم قرار خواهند گرفت، در ایران نیز برخی از تدریس زبان مادری و قومی و همچنین نابرابری‌های قومی سخن می‌گویند، به نظر شما چنین است و این مساله سابقۀ تاریخی هم در ایران دارد؟

این نکات ذاتی تاریخ و فرهنگ ایرانی نیست و این نکات و داعیه‌ها وارداتی‌اند که با ورود اندیشه چپ یا مارکسیسم به ایران این نوع گفتارها وارد ادبیات سیاسی ایران در سده اخیر شده است. زمانی که ما از نابرابری قومی سخن می‌گوییم باید منظورمان این باشد که فرصت‌ها برای شکوفایی استعدادهای قومی خاص برای دسترسی به فرصت‌های جدید، برای تعالی انسان‌ها، تعالی گروه زبانی یا مذهبی، برای دسترسی به امکانات زندگی بهتر از جمله امکانات آموزشی، بهداشتی و برای خودشکوفایی بین  گروهی زبانی و گروه زبانی دیگر به شکل معناداری تبعیض قائل می‌شویم و احیانا گروهی را محروم نگه می‌داریم. هیچ مطالعه جدی در ایران چنین ادعایی را تأیید نمی‌کند. اولا در اسناد تاریخ معاصر ما در میان میلیون‌ها سندی که در اختیار داریم هیچ نشانی از اینکه بخشی از حاکمیت چه در قاجاریه چه پهلوی و چه جمهوری اسلامی، نظام سیاسی به شکل سازمان یافته و نهادمند خواهان این شده باشد که مثلا مردم اصفهان نسبت به مردم زابل یا نسبت به مردم بیرجند یا چابهار یا سنندج بیشتر بایستی این فرصت‌ها در اختیارشان قرار گیرد مشاهده نمی‌شود. پس درواقع هیچگونه اراده سیاسی پشت این قضایا نبوده و این اهمیت بسزایی دارد. به عبارتی نظام سیاسی هیچگونه تلاشی در این زمینه‌ها نکرده چرا که نظام سیاسی ما برآیندی از تمام ایرانیان بوده و همه مردم سهمی در حکومت داشته‌اند و اگر مساله ای هم بوده برای همه بوده و نه گروه خاصی در کشور. شاید اگر ما بررسی‌ای در میان اسناد موجود داشته باشیم هزاران سند پیدا کنیم که مقامات کشور دستور داده‌اند برای توسعه شرق یا غرب کشور مشکلات حل شوند و ما حتی در دوران پهلوی اول و دوم هزاران سند داریم که نشان می‌دهند برای تمام نقاط و مناطق کشور دغدغه توسعه  داشته‌اند. نکته مهم دیگر این است که هیچ مطالعهء آماری و آکادمیکی نشان نمی‌دهد که تفاوت‌های معناداری در برنامه‌های توسعه در سکونتگاه‌های زبانی مثلا بین آذربایجانی‌ها با فارس‌زبان ها وجود دارد. هرچند که می‌دانیم سرحدات کشور از توسعۀ مطلوبی نسبت به دیگر مناطق ایران برخوردار نیستند، چنین تفاوتی وجود دارد و می توانیم به آن اذعان کنیم هرچند که در تمامی کشورهای دیگر دنیا نیز چنین است و همواره تفاوت هایی در میزان توسعۀ مناطق مرزی و سرحدات با دیگر مناطق وجود دارد اما متاسفانه این مساله در ایران شکلی عمیق‌تر یافته است. نکته بعدی اینکه در سرحدات کشور لزوما اقوام ایرانی زندگی نمی کنند. ما نقاطی داریم همچون زابل یا خراسان شمالی و جنوبی بخصوص خراسان جنوبی و کرمان که شاخصه توسعه در آن ها با وجودیکه شیعه و فارسی زبان هستند به مراتب از دیگر سرحدات کشور پایین‌تر است. ضمن اینکه در برخی حوزه‌های کردنشین نیز تفاوت‌هایی در شاخص توسعه برای مثال میان کردستان و کرمانشاه وجود دارد. ما برای توسعه نیافتگی برخی مناطق کشور باید به دنبال متغیرهای غیر زبانی، مذهبی و قومی باشیم. در این زمینه حتما مطالعات توسعه کمک شایانی به ما خواهد کرد که چه عواملی بر میزان توسعه یک منظقه اثرگذار بوده‌اند که قطعا عوامل قومی، زبانی و دینی نقش کم‌اهمیتی در این زمینه داشته‌اند. متاسفانه پس از پیروزی انقلاب در خصوص مشارکت جامعه سنی مذهب( رای دادن و هم رای دریافت کردن،مسئولیت پذیرفتن در حوزه های استانی، ملی و…) علی‌رغم شایستگی‌های بخشی از نخبگان اهل سنت، فضایی برای همکاری آن‌ها ایجاد نشد تا در مدیریت فضای کلان کشوری به کار گرفته شوند. ما هنوز هم بعد از ۴۰ سال نتوانسته‌ایم از اهل سنت در مدیریت‌های عالی کشوری در حد مطلوبی از جمله اعضای شورای نگهبان، مقامات عالی رتبه قضایی، نظامی و… استفاده کنیم. البته از سال ۷۶ روند استفاده از این نخبگان رو به رشد بوده است. در استان‌های مرزی ما بیش از ۷۰ درصد از استان هایی که اهل سنت در آن ها ساکن هستند همچون بلوچستان آمارهایی که من دیده‌ام نشان می‌دهد حداقل ۷۰ درصد از مدیران بومی‌اند اما این نخبگان فعلا در سایر استان‌ها به همان ترتیبی که عرض کردم در عرصه کلان کشوری استفاده نشده‌اند. پس این استثنا را نیز نه بر مبنای قومیت بلکه باید بر مبنای مذهب درنظر بگیریم که متاسفانه دچارش بوده‌ایم هرچند که در سال‌های اخیر تغییراتی در این زمینه صورت گرفته و انتخاب نخستین سفیر سنی مذهب از سوی دولت نشان مبارکی بوده است که در حال حاضر در شرق آسیا مشغول فعالیت هستند.

هیچ مطالعه  آماری و آکادمیکی نشان نمی‌دهد که تفاوت‌های معناداری در برنامه‌های توسعه در سکونت‌گاه‌های زبانی مثلا بین آذربایجانی‌ها با فارس‌زبان‌ها وجود دارد.

 شما کتاب «همسازی و تعارض در هویت  قومیت» آقای فکوهی را نقد کردید. در آن نقد مطرح کردید که در ایران اسمیلاسیون و یکسان سازی زبانی وجود نداشته است. آقای فکوهی در جلسه‌ای در پاسخ به شما گفتند که مدرنیسم در ذات خود اسمیلاسیون و یکسان سازی و معیار کردن را هم به همراه دارد. سوال این است آیا مدرنیسم با ورود خود به ایران یکسان‌سازی زبانی به همراه نیاورده است؟

این استدلال ایشان قاعدتا در کشورهایی همچون فرانسه که محل تحصیل ایشان هم بوده و ایتالیا و کشورهای مشابه در فرایندهای ۳۰۰- ۴۰۰ ساله تا کمتر از ۶۰ سال گذشته درست است چرا که مجموعه گویش‌ها و زبان‌های محلی به قیمت ایجاد یک زبان فراگیر استاندارد ملی  قربانی شدند. اما درمورد جوامع تمدنی مثل ایران، بعد از شکل‌گیری دوره عباسی و دولت‌های محلی و تلاش دبیرهای ایرانی و نخبگان ایرانی و سایر مقاومت‌های ملی که در ایران شکل گرفت، حدود هزار سال است که همه مردم ایران اعم از اینکه زبان گفتاری و زبان محلی‌شان چیست، بخش قابل توجه و جدی‌ای از تولیدات فرهنگی، فکری، فلسفی، هنری، اجتماعی و تاریخی خودشان را به زبان فارسی انجام دادند و پیش از آنکه نشانه‌های تجدد در غرب جوانه بزند و پیش از آنکه صحبت از تجدد در ایران شود چند سده ای پیش از آن نیز مردم ما حتی برای آموزش علوم دینی از تمام نقاط ایران از افغانستان و ماوراء بحر، از بغداد و کردستان و عراق و… در مکتب خانه‌های قدیمی با آثار سعدی و دیگر بزرگان ایران به اصطلاح خواندن و نوشتن را فرا می‌گرفتند و به نوعی زبان فارسی زبان فرهنگی و تمدنی ایران محسوب می‌شد. ضمن اینکه صحبت ایشان درمورد ایتالیا کاملا درست است. در ایتالیا زبان های محلی رقیبی در برابر زبان ملی تلقی و همه آنها نابود شدند و سخن گفتن به آن زبان‌ها هم در کشورهای همسایه مثل ترکیه ممنوع شد. اما در ایران در شکل‌های تاریخی و طبیعی خودش زبان‌های محلی در استفاده‌های روابط مردم با همدیگر در استفاده‌های هنری، فولکلور و امثال آن مورد توجه بود و البته زبان فارسی زبان تمدنی، علمی، فرهنگی، فکری و فلسفی ما ایرانیان در چند سده گذشته بوده است. نباید فراموش کنیم در کنار فرایند طبیعی همزیستی زبان‌های محلی و زبان تمدنی و تاریخی ما ایرانیان یعنی فارسی، خوشبختانه در طی چند دهه گذشته افزون بر کارکرد تاریخی زبان‌های محلی در مناطق یعنی ارتباطات زبانی و گویشوران مناطق مختلف کشور با همدیگر، شاهد آن هستیم که در عرصه رسانه های محلی از جمله شبکه صدا و سیمای محلی استانی ما هزاران ساعت برنامه‌های مختلف فرهنگی، هنری، اجتماعی، تاریخی و سیاسی به زبان‌های محلی در حال تولید است که حائز اهمیت‌اند و حداقل در حوزه زبان کردی چهار یا پنج استان، در حوزه زبان آذربایجانی‌ها چندین شبکه رادیو تلویزیونی در حال تولید برنامه هستند. افزون بر اینها ما ده‌ها نشریه به زبان محلی داریم. ما هزاران جلد کتاب به زبان‌های محلی داریم و منع قانونی هم ندارند و از این نظر کاملا می‌شود گفت مخالف نقل‌قولی که شده عرصه بر اینها تنگ نبوده است. همین الان بزرگترین شاعران آذربایجان برای نمونه شهریار هیچ منعی نداشته‌اند. شما کردستان عراق را مشاهده کنید که چه هنرمندانشان و چه نویسندگانشان زمانی که مجلاتشان را ورق می‌زنید تعداد قابل توجهی از شخصیت‌هایی که مطالبشان آنجا منتشر شده کردهای ایرانی هستند که توانستند بدرخشند و توانایی زبانیشان شکوفا کنند و از این نظر محدودیتی وجود نداشته است. البته در چند سال اخیر آسیب‌هایی وارد شده که آن‌هم تلاش برای فضاسازیست که البته در بخشی از آن عامل خارجی نقش داشته همچون تحولات قفقاز و شمال غرب کشور که گروهی بر آنند که روایت‌های مخدوشی را مطرح کنند در خصوص زبان‌های محلی و گاه آن را در برابر زبان ملی قرار بدهند. گروهی از قوم‌گرایان افراطی یا با حمایت برخی دولت‌های تازه تاسیس یا دولت‌های منطقه یا به دلایل دیگری چنین مسیری را طی می‌کنند اما می‌توان گفت ما در این زمینه‌ها محدودیتی برای فعالیت اقوام نداشته‌ایم.

تلاش برای فضاسازیست که البته در بخشی از آن عامل خارجی نقش داشته همچون تحولات قفقاز و شمال غرب کشور که گروهی بر آنند که در خصوص زبان‌های محلی روایت‌های مخدوشی را مطرح کنند  و گاه آن را در برابر زبان ملی قرار دهند.

به کمرنگ بودن حضور اهل تسنن در ساختار قدرت اشاره  کردید. خواستم ببینم این کمرنگ بودن ناشی از فرایندی ساختاری – تاریخی است یعنی اینکه از زمان صفویه چنین بود یا عارضی و فراورده‌ای جغرافیایی و محصول دورماندن اهل تسنن از مرکز سیاسی حکومت بود؟

قطعا عارضی است. در همین دوران صفویه تا به امروز درمیان بسیاری از دولتمردان و لشکریان و … اهل سنت هم حضور داشته اند. متاسفانه در یکی دو دهه گذشته بعضی از تنگ نظری‌ها وجود داشته اند و این مساله عارضی بر این جامعه است و به‌نوعی می‌شود گفت که در حوزه فرهنگی و اجتماعی کشور ما وجود نداشته و خوشبختانه مقام‌های عالی کشور در دهه گذشته به تدریج گام‌هایی جدی برای برطرف کردن این چالش برداشته‌اند. ما فراموش نکنیم که اکنون در شبکه کردستان فضای ویژه‌ای برای نخبگان اهل سنت مهیا شده است. تحولات مثبتی برای گسترش استفاده از نخبگان اهل سنت در ساختارهای کشور درحال رخ دادن است و این را هم باید تاکید کنم که به‌جز محدودیت در چند مقام خاص که در قانون اساسی ذکر شده است مانند رییس جمهور که باید شیعه باشند هیچگونه محدودیت دیگری در پست‌های مملکت برای اهل سنت وجود ندارد و نه اراده و نه پیش زمینه حقوقی دارد.

اخیرا دیدم در بعضی از متون، جامعه ایران جامعۀ موزاییکی تلقی می‌شود، این نیز از ادبیاتی است که قصد دارد تجربه ایران را همچون تجربه کشورهای اروپایی مثل فرانسه و آمریکا به دلیل مهاجرانش تشبیه کنند که بنظر من کاملا با تجربه همزیستی گروه‌های ایرانی مغایر است و ایران را بهتر است به تار و پود فرش تشبیه کرد.

شما در یکی از سخنرانی‌های خود که در دانشگاه تهران برگزار شد، تعامل گروه‌های اجتماعی در ایران را  به فرش تشبیه کرده‌اید. خواستم ببینم این فرش استعاره از چه مفهومی است؟

در تار و پود فرش نمی‌توان رنگ‌ها، نقش‌ها و ساختار فرش را از هم تفکیک کرد. شما می‌دانید که با همزیستی چندین هزار ساله گروه‌های مختلف زبانی و مذهبی  درآمیختگی‌ای ایجاد شده است که در عین حالی که این گروه‌های اجتماعی زبانی همچون تار و پود فرش در هم تنیده‌اند و حیات همگی به زندگی هم وابسته است، همانطور که نمی‌توان نقش و نگار فرش را از هم جدا کرد چرا که فرش مفهوم خود را از دست خواهد داد از طرف دیگر نیز حضور این گروه‌ها را هم نمی‌توان انکار کرد، که نقش و نگارهایی در هم تنیده و تفکیک‌ناپذیرند. اخیرا دیدم در بعضی از متون، جامعه ایران جامعۀ موزاییکی تلقی می‌شود، این نیز از ادبیاتی است که قصد دارد تجربه ایران را همچون تجربه کشورهای اروپایی مثل فرانسه و آمریکا به دلیل مهاجران تشبیه کنند که بنظر من کاملا با تجربه همزیستی گروه‌های ایرانی مغایر است و ایران را بهتر است به تار و پود  فرش تشبیه کرد چرا که همزیستی زیبایی از رنگ‌ها و نقش و نگارهای مختلف در یک کلیت بسیار وزین و ارجمند است. فرش ایرانی به نوعی نماد فرهنگ عام ایرانی است که در آن نقش و نگارهایی در همزیستی طولانی و چندین هزار ساله با هم زیبایی های زیادی را خلق کرده اند.

با برچسب: , ,