خزان زندگی در آستانه بهار- گفت‌وگو با کامل عبدالقادر ویس محمد به مناسبت سالگرد بمباران شیمیایی حلبچه

گفت‌وگوی احسان هوشمند با کامل عبدالقادر ویس محمد

روزنامه ایران، شماره ۵۶۰۸، صفحه ۱۳، ۲۵ اسفند ۱۳۹۲

گفت‌وگو با قربانیان بمباران شیمیایی حلبچه کار چندان آسانی نیست. قربانیانی که فقط پدر و مادر و فرزندان و نزدیکان خود را از دست نداده‌اند بلکه سال‌ها با مرارت زندگی می‌کنند و با رنجی جانکاه روزگار سپری می‌کنند. 26 سال از بمباران شیمیایی حلبچه به دست صدام می‌گذرد اما پرونده فجیع‌ترین جنایت صدام هنوز باز است و ابعاد بسیاری از این جنایت هنوز روشن نشده است. در مصاحبه پیش رو با یکی از قربانیان بمباران شیمیایی حلبچه گفت‌وگویی داشته‌ایم که سخنگوی جمعیت مظلومان شیمیایی این شهر هم هست. اگر مردم کرد عراقی با ایرانیان به دلیل پیوندهای تاریخی و فرهنگی عمیق دارای روابط گسترده‌ای بودند، بی‌شک بمباران شیمیایی این شهر موجب شد تا بر نزدیکی‌ها افزوده شود و امداد امدادگران ایرانی موجب شود تا خاطره خوشی از ایران و ایرانی در ذهن و روان مردم این سامان ثبت شود.

ë ابتدا خود را معرفی می‌کنید؟
من کامل عبدالقادر ویس محمد هستم و در سال 1973میلادی در حلبچه متولد شدم. همچنین سخنگوی جمعیت مظلومان شیمیایی قربانی فاجعه حلبچه هستم.
ë شهر حلبچه کجاست و چه موقعیتی دارد؟
در نزدیکی مرزهای ایران قرار دارد و شهری است که صدام با بمب‌های شیمیایی این شهر را که در استان سلیمانیه عراق واقع است مورد حمله قرارداد و 5 هزار نفر از مردم بی‌گناه این شهر را کشت. همچنین در جریان این جنابت ضدبشری هزاران نفر نیز زخمی شدند و بقیه مردم شهر آواره و به جمهوری اسلامی ایران پناه آوردند.
ë پیش از بمباران، حلبچه در چه حال و هوایی قرار داشت؟
در حال و هوای خوبی بود و زندگی درآن جریان داشت. یعنی شهر در آرامش بود و مردم در حال و هوای فرارسیدن نوروز بودند.
ë در روز بمباران شیمیایی حلبچه شما هم در شهر حاضر بودید؟
بله، هیچ گاه از یادم نمی‌رود آن زمان 14 سال داشتم و به خوبی به یاد دارم که هواپیماهای بعثی به آسمان شهر آمدند و بمباران کردند. حالت بسیار وحشتناکی بود. من دو هواپیما را دیدم اما تعداد بیشتری بودند و شدت انفجارهایی که رخ می‌داد، بسیار زیاد بود و من بسیار ترسیدم. هواپیماها پی در پی به آسمان شهر می‌آمدند و می‌رفتند و دائم بمباران می‌کردند.
ë پس شهر یک‌بار بمباران نشده است؟
خیر بیشتر بود؛ تقریباً از نخستین بمباران تا آخرین بمباران 48 بار هواپیما‌های حاوی بمب به شهر آمدند و همان طور که گفتم، 5 هزار نفر که اکثراً زن و کودک بودند را کشتند.
ë گفته شده پیش از بمباران نیروهای پیشمرگ در حلبچه بودند و به این علت صدام آنجا را بمباران کرد.
بله پیش از بمباران، نیروهای پیشمرگ بودند اما در هنگام بمباران نیروی نظامی داخل حلبچه نبود. درباره نیروهای ایرانی نیز فکر نمی‌کنم کسی داخل شهر بوده باشد چرا که من افراد نظامی را در شهر ندیدم. به طور کلی هواپیماها در حلبچه مردم را بمباران کردند و مردم را هدف گرفتند. صدام برنامه‌ای ریخته بود برای قتل عام مردم حلبچه چرا که مردمان این شهر همفکر و همراه او در جنایاتی که علیه مردم کشورش و همچنین همسایگان از جمله ایران می‌کرد  نبودند.
ë هنگام بمباران شهر شما چه می‌کردید؟
آن زمان من دانش‌آموز کلاس سوم راهنمایی بودم و به پدرم که در روستا کشاورزی می‌کرد، کمک می‌کردم. از سال 1987 که صدام ما را از روستا به شهر آورده بود، از آنجا که پدرم شغل خاصی نداشت، به کشاورزی رو آورد. به یاد دارم ساعت 11:35 بود که هواپیما‌ها را دیدم. چون پیش از دو روز قبل از بمباران در کوه‌های اطراف حلبچه درگیری بود، مدارس شهر تعطیل شده بود.
ë دقیقاً هنگام بمباران کجا بودید؟
در کوچه و مشغول بازی بودم. پدرم و خانواده در خانه بودند و وقتی بمباران شد، به پناهگاهی در زیرزمین یکی از همسایگان رفتیم. من به همراه پدر، مادر، خواهران و برادرم به زیرزمین رفتیم.
ë هنگام بمباران متوجه شدید که شیمیایی است؟
من که نوجوان بودم نفهمیدم و فکر کردم بمباران هوایی است، در زیرزمین که بودیم، ساعت حدود 2عصر که دوباره بمباران شد بوی بدی را احساس کردیم. در زیرزمین یکی از همسایگان رو به پدرم گفت آقاحاجی همه کشته می‌شویم کسی از ما نمی‌ماند بوی شیمیایی می‌آید، صدام ما را با سلاح شیمیایی می‌کشد.پدرم به او گفت بلند نگو زنان و بچه‌ها می‌فهمند و می‌ترسند اما هر کدام از ما این را احساس کرده بودیم و گریه می‌کردیم. هر یک دعا می‌کردند.
حدود 35 نفر در پناهگاه جمع شده بودیم. بمباران ادامه داشت و قرار شد که شب فرار کنیم و به سمت کوه‌ها برویم تا به ایران برسیم. اما اشتباه کردیم چرا که شب دوباره هواپیماها آمدند. در بیرون از پناهگاه‌ها بسیاری از مردم در کوچه و خیابان شهید شده بودند و ما سوار بر تراکتورمان شدیم تا به سوی مرز ایران فرار کنیم. همین کار را کردیم البته به خاطر پراکندگی جنازه‌ها به سختی از خیابان‌ها می‌گذشتیم. به بیرون حلبچه رفتیم وضعیت همچون توصیف قرآن درباره قیامت بود که هر کسی
فکر خود بود.
اگر قبلاً در خواب این تصاویر را می‌دیدم دیوانه می‌شدم و تحمل نمی‌کردم اما در واقعیت این صحنه را دیدم. با تراکتور، قسمتی از راه را آمدیم اما در راه تراکتور خراب شد و بقیه راه را پیاده رفتیم. از یادم نمی‌رود که احساس بسیار بدی داشتم سوزش بدن، تنگی نفس، استفراغ و… که کم کم
بیشتر می‌ شد.
بیرون از شهر هواپیماها را دیدم که داشتند اطراف شهر را بمباران می‌کردند چرا که می‌دانستند مردم به بیرون از شهر هجوم آورده‌اند. من به چشم خودم دیدم که بمب‌هایی از هواپیما روی سر مردم می‌ ریزد همچون صحنه‌های فیلم سینمایی.
ë از نزدیکان شما کسی شهید شد؟
اوضاع جوری بود که نمی‌دانستیم فامیل و خویشاوندان در چه وضعی هستند و تنها به فکر خود بودیم. با پای پیاده به دامنه‌های کوه‌های اطراف شهر رسیدیم. اما در آنجا هم بمباران ادامه داشت. هنگامی که دامنه کوه‌های اطراف شهر را بمباران کردند، کم کم چشم‌هایمان به صورت موقتی کور شد و از خانواده جدا شدم و دیدارمان به قیامت رفت و من پس از آن دیگر اعضای خانواده‌ام را ندیدم. یعنی این وضعیت موجب شد تا همه اعضای خانواده در شرایط بدی قرار بگیرند و کوری هم موجب شده بود موقعیت خودم را تشخیص ندهم و ندانم بقیه
در چه وضعی هستند.
در این هنگام به سختی راه را طی کردم و بارها از پستی و بلندی و شاید در مداری بسته دور خود چرخیدم و بارها به زمین خوردم تا این که یکی از پیشمرگ‌ها مرا پیدا کرده بود و به کمپ تیم پزشکی ایران آورد و من با آمبولانس ابتدا به کرمانشاه و سپس به تهران منتقل شدم. ابتدا در بیمارستان بوعلی تهران و سپس در شهید مدرس بستری شدم. اینها را که می‌گویم، از پرونده پزشکی‌ام پس از بهبودی چشمم خواندم.
ë کجا متوجه شدید خانواده‌تان کشته شدند؟
در بیمارستان از یک نظر به خود فکر می‌کردم و از طرف دیگر به پدر، مادر و خانواده‌ام. حدس می‌زدم که حال آنان نیز خوب نباشد اما فکر نمی‌کردم که کشته شده باشند در حالی که آنان در همان کوه شهید
شده بودند.
روزی در بیمارستان خبرنگاری برای مصاحبه نزد من آمد و در انتها به من گفت اگر کاری دارید، بگویید برایتان انجام دهم. گفتم برای من از خانواده‌ام خبری بگیرد آن خبرنگار صادقانه کارش را انجام داده بود اما به دلیل وضع روحی و روانی من نتوانسته بود به من بگوید و به مسئولان بیمارستان گفته بود که کسی از خانواده‌اش باقی نمانده اما من نمی‌توانم این خبر را به او بدهم چرا که خودش نیز حالش
خوب نیست.
ë این جنایات ضدبشری صدام هر فرد باوجدانی را شوکه می‌کند واقعاً تأسف‌برانگیز است. چه قسمت‌هایی از بدن‌تان آسیب دید؟
در بیمارستان به من گفتند که شما حال‌تان بسیار بد است و باید برای مراجعه به تهران بازگردید. چشم و ریه من بسیار آسیب دیده بود. از ریه من فقط 18درصد معمولی بود و 82 درصد ریه‌ام آسیب جدی دیده است و انسداد شدید مجاری تنفسی دارم که دکتر می‌گوید باید ریه جایگزین شود.
ë شما به عراق و شهر حلبچه بازگشتید و فهمیدید خانواده و بستگان نیستند؛ از حال و هوای آن زمان بگویید؟
تقریباً 6 ماه پس از حادثه برگشتم فکر نمی‌کردم عراق سلاح شیمیایی علیه مردم کشور خودش استفاده کرده باشد. صدام مردی بود که به فکر کشتن نیروهای خودش بود. در عراق البته نتوانستم هیچ بیمارستانی بروم چرا که می‌ترسیدم بگویم شیمیایی شده‌ام. وقتی به بیمارستان در ایران برگشتم، بستگانم آمدند من را به اردوگاهی بردند که در شهر کنگاور در استان کرمانشاه بود و چند ماه آنجا بودم.
ë در هنگام بمباران هیچ کس به یاری بیماران شیمیایی نیامد؟
کسانی که پیش ما بودند، از جمهوری اسلامی ایران بودند. صادقانه می‌گویم اگر ایران نبود، زنده نمی‌ماندم و 5 هزار کشته به چند برابر کشته تبدیل می‌شد و بیشتر.
ë امریکا یا کشورهای غربی و مجامع بین‌المللی برای کمک نیامدند؟
امریکا آن روزگار فقط همکار صدام بود و بمب به او می‌داد که برسر مردم خودش بریزد.
ë اکنون برای استمرار درمان به کجا مراجعه می‌کنید؟
من از سال 2005 تا امروز به تهران می‌آیم. یعنی بعد از 26 سال از بمباران شیمیایی حلبچه هنوز من و ده‌ها مجروح مانند من برای ادامه درمان باید دائماً به پزشک مراجعه کنیم.
ë الان با هزینه شخصی خود می‌آیید؟
در ابتدا با هزینه شخصی می‌آمدم اما بعد از جنگ با هزینه ریاست اقلیم کردستان عراق و وزارت امور شهدا.
ë از دوره‌ای که آسیب دیدید تا دوران آزادی کردستان از دست صدام برای درمان کجا می‌رفتید؟
وقتی در عراق دوره صدام دکتر می‌رفتم، می‌ترسیدم که دستگیر شوم.
ë ایران می‌آمدید؟
بله، بارها برای درمان آمده‌ام.
ë در حلبچه برای خانواده‌های آسیب دیده نهادی وجود دارد که بداند چقدر زخمی شدند؟
بله، جمعیتی تأسیس کردیم به خاطر جمعیت قربانیان حلبچه که سخنگوی آن من هستم.
ë آمار دارید اکنون چقدر زخمی داریم؟
600 نفر که احتیاج به دارو و درمان دارند و در سال‌های اخیر بسیاری نیز شهید شدند.
ë برخی می‌گویند 5 هزار نفر شهید آمار بالایی است؛ شما آمار دقیقی از تعداد شهدای بیماران شیمیایی حلبچه دارید؟
بله، 5 هزار شهید دادیم.
ë از خانواده شما چند نفر شهید شدند؟
ما 10 نفر بودیم فقط خودم زنده ماندم و بقیه شهید شدند. من آن زمان تنها 14سال داشتم و احتیاج زیادی به خانواده‌ام داشتم که این جنایت آنان را از من گرفت. یعنی پدر، مادر، برادر و خواهرهایم همگی بر اثر بمباران شیمیایی حلبچه شهید شدند. دو نفر از اعضای خانواده‌ام یعنی برادر و خواهرم مثل ده‌ها شهید دیگر حلبچه در بهشت زهرای تهران مدفون هستند.
ë از بستگان دیگر چقدر شهید شدند؟
خیلی از مردم حلبچه آسیب دیدند؛ خانواده‌ای داریم که 40 شهید داده است.
ë بمباران حلبچه تنها جنایت صدام علیه مردم حلبچه نیست بلکه جنایت جنگی علیه بشریت است. شما مهم‌ترین پیام حلبچه را برای جهان چه می‌دانید؟
دنبال آشتی باشید. باید چیزی درست کنند که خدمت کند نه این که از بین ببرد و نابود کند. با هم باشیم و سرزمین خدایی را آباد کنیم نه ویران. کاری کنیم کارگاه‌های شیمیایی جمع شود و زندگی بسازیم نه مرگ.
ë پیام‌تان به مردم ایران چیست؟
من ایران را خیلی دوست دارم و همچنین همه مردم حلبچه نیز همین طور به ایران بسیار علاقه‌مندند، چرا که ایرانیان به کمک آمدند همچنین تشکر دارم از مردم انساندوست این کشور و امیدوارم مردم ایران سربلند و سرافراز باشند.
ë ان‌شاءالله از درد و رنج شما و مردم حلبچه هم کاسته شود و شاهد حلبچه‌ای امن و آرام و آباد باشیم.

لینک در وبسایت روزنامه ایران

با برچسب: ,